در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    چرا مرد بت پرست برای شنیدن سخنان پیامبر مخفیانه و شبانه رفت کلاس چهارم

    1 بازدید

    چرا مرد بت پرست برای شنیدن سخنان پیامبر مخفیانه و شبانه رفت کلاس چهارم را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    گوش دادن سران قریش به قرآن

    گوش دادن سران قریش به قرآن

    در سیره ابن هشام می خوانیم که سه نفر از سران قریش (ابوسفیان و ابوجهل و اخنس بن شریق) شبی از شب ها برای شنیدن آیات قرآن به صورت مخفیانه نزد خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله)آمدند در حالی که حضرت نماز می خواند و آیات قرآن را تلاوت می کرد هر کدام در گوشه ای پنهان شدند، بی آنکه دیگری با خبر شود و تا صبح گوش به تلاوت قرآن سپردند و هنگام طلوع فجر متفرق شدند; ولی به زودی در جاده، یکدیگر را دیدند و هر کدام به نحوی، دیگری را سرزنش کرد: «دیگر این کار را تکرار نکنید که اگر بعضی از سفیهان شما این منظره را ببینند; افکاری برای آنها پیدا می شود»! شب دیگر همین کار را تکرار کردند و صبح هنگامی که یکدیگر را مشاهده کردند همان سخنان شب قبل و همان سرزنش ها و قرارداد عدم تکرار چنین کاری را مطرح کردند، و به خانه های خود رفتند; اتفاقاً شب سوم نیز همین مسأله دقیقاً تکرار شد، و صبح هنگامی که یکدیگررا بار دیگر ملاقات کردند، بعضی گفتند: «ما از اینجا تکان نمی خوریم تا عهد و پیمان ببندیم و برای همیشه این کار را ترک کنیم»، سرانجام پیمان بستند و متفرق شدند.(1)

    آری جاذبه قران آنقدر زیاد بود که حتی دشمنان سر سخت در مقابل آن زانو می زدند; و اگر پرده های تعصب و لجاجت و علاقه به حفظ منافع شخصی، کنار می رفت یقیناً ایمان می آوردند.

    منبع مطلب : makarem.ir

    مدیر محترم سایت makarem.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بخش چهارم‏ مسائلی‌ پیرامون‏ پیامبر اسلام و یارانش‏ | پایگاه اطلاع رسانی آیت الله ابراهیم امینی قدس‌سره

    بخش چهارم‏

    مسائلی‌ پیرامون‏ پیامبر اسلام و یارانش‏

    ایمان و پایداری‌‏

    خانواده عمّار ، با شنیدن آیات قرآن و با مشاهده رفتار و شنیدن گفتار دلنشین‏ پیامبر ، دعوت پیامبر را بر حقّ یافتند و در همان آغاز دعوت ، به اسلام گرویدند.

    ابو جهل-که از مستکبرین و اشراف مکّه بود-از اسلام آوردن این خانواده‏ اطّلاع یافت و خشمگین شد.وقتی‌ عمّار را دید او را مورد عتاب و تهدید قرار داد: شنیده‏ام بت پرستی‌ را ترک کرده و مسلمان شده‏ای‌؟!عمّار پاسخ داد:آری‌ من و پدرم و برادر و مادرم ، سخنان محمّد را شنیدیم ، در آیاتی‌ که از سوی‌ خدا آورده اندیشیدیم ، دعوتش را حقّ یافتیم و اجابت کردیم.

    ابو جهل فریاد کشید و گفت:شما چه حقّ دارید که بدون اجازه اشراف و بزرگان‏ مکّه ، دین محمّد را بپذیرید؟شما که عقل و درک ندارید ، شما باید تابع بزرگان و اشراف‏ باشید ، آنها بهتر از شما می‌‏فهمند و بهتر تشخیص می‌‏دهند.

    عمّار گفت:ما مردم کارگر و زحمتکش نیز عقل و شعور داریم و بهتر از شما می‌‏فهمیم.ثروت و مقام شما را کور کرده که حق را به این روشنی‌ نمی‌‏بینید.امّا ما بخوبی‌ دریافتیم که محمّد پیامبر خداست.او رسول و فرستاده آفریدگار ماست و برای‌‏ هدایت و نجات ما آمده است ، خدا و پیامبرش مصالح ما را بهتر از شما می‌‏شناسند. پیامبر خیر خواه ما تهیدستان است ، نه شما اشراف و ثروتمندان ستمگر.

    شما می‌‏خواهید-مثل گذشته-ما را به بیگاری‌ بکشید و حاصل دسترنج ما را به یغما ببرید ، ولی‌ دیگر آن زمان گذشت ، خدا برای‌ ما پیامبر دلسوز و راهبر مهربانی‌‏ فرستاده است تا ما را از چنگال شما ستمکاران و یغماگران برهاند و به عزّت دنیا و سعادت آخرت برساند.و ما رهبری‌ این رهبر الهی‌ را پذیرفته‏ایم و با تمام وجود بفرمانش‏ هستیم و پیروز خواهیم شد.

    ابو جهل-که انتظار شنیدن چنین سخنانی‌ را نداشت-از شدّت غضب بر آشفت‏ و عمّار را به زیر مشت و لگد گرفت ، غلامان فریب خورده‏اش نیز کمک کردند و با چوب‏ و شلاّق بدن عمّار را کبود و سیاه نمودند ، آنها می‌‏زدند و عمّار خدا را یاد می‌‏کرد و اللّه اکبر می‌‏گفت............. * * *

    خانواده عمّار یک خانواده فقیر و مستضعف بودند ، در مکّه ، خویش و قومی‌‏ نداشتند تا از حمایت آنها برخوردار گردند ، بدین جهت ، سران قریش و مستکبرین مکّه‏ تصمیم گرفتند افراد بی‌‏پناه این خانواده را آنقدر شکنجه دهند تا از اسلام دست بر دارند یا زیر شکنجه بمیرند.

    تهدید و کتک و شکنجه و ناسزا شروع شد.یاسر پدر عمّار و سمیّه مادرش را گاه و بیگاه می‌‏زدند و شکنجه می‌‏کردند و از آنان می‌‏خواستند که از دین اسلام دست‏ بر دارند و به محمّد دشنام و ناسزا بگویند.ولی‌ آیا آنان به پیامبر خدا دشنام می‌‏گفتند؟از ایمان خود دست بر می‌‏داشتند؟چه می‌‏گفتند؟در زیر ضربه‏های‌ شلاّق که پیاپی‌ بر سر و صورت و بدنشان فرود می‌‏آمد ، می‌‏گفتند:

    «چگونه ممکن است که از راه خدا باز گردیم در حالی‌ که او به‏ ما راه حقّ را نشان داده است ، ما بر آزار و شکنجه شما صبر می‌‏کنیم و در راه خدا استقامت می‌‏ورزیم و بر خدا توکّل‏ می‌‏نماییم.خدا شاهد این صبر و استقامت ماست و او بهترین‏ پاداشها را به صابران خواهد داد.»[اقتباس از آیه 12 سوره ابراهیم و آیه 96 سوره نحل.]

    تماشا می‌‏کردند ، ابو جهل نزدیک آمد و به عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیّه و برادرش‏ عبد اللّه گفت:از اسلام دست بر دارید و به محمّد دشنام و ناسزا بگویید وگرنه در همین‏ جا نابود خواهید شد.

    به دستور ابو جهل آن مردم وحشی‌ و گرگ صفت به این خانواده دیندار و بی‌‏پناه‏ حمله کردند و با تازیانه و مشت و لگد به جانشان افتادند.آنقدر زدند تا بدنشان مجروح و خونین شد و بی‌‏حال و بیهوش روی‌ زمین افتادند.با این همه وقتی‌ به هوش می‌‏آمدند کلمه مقدّس اللّه اکبر را زمزمه می‌‏کردند و به یگانگی‌ خدا و پیامبری‌ حضرت محمّد گواهی‌ می‌‏دادند و با چهره خاک آلود و خونین می‌‏گفتند:«اشهد ان لا اله الاّ اللّه و اشهد انّ‏ محمّدا رسول اللّه».دست و پایشان را بستند و بدنشان را روی‌ سنگها و ریگهای‌ داغ‏ انداختند و سنگ بزرگ و سنگینی‌ روی‌ سینه‏شان نهادند.بدن آن عزیزان اسلام روی‌‏ ریگهای‌ داغ و در برابر آفتاب گرم حجاز می‌‏سوخت و می‌‏گداخت و صدای‌ تکبیر و شهادتشان همچنان شنیده می‌‏شد:

    «هر چه می‌‏توانید ما را آزار دهید و شکنجه کنید ، ما راه خدا را با بیّنات روشن دریافته‏ایم و به آفریدگارمان ایمان آورده‏ایم و هرگز از این راه باز نمی‌‏گردیم شما را به ایمان ما دسترسی‌‏ نیست فقط می‌‏توانید بدن ما را بیازارید.ما به خدای‌ خود ایمان‏ آوردیم تا گناهمان را بیامرزد و در درجات بلند آخرت جایمان‏ دهد ، و اجر آخرت بهتر و پایدارتر است.»

    یاسر پدر عمّار در اثر همین شکنجه‏ها به مقام بلند شهادت رسید و با صبر و استقامت به مسلمانان درس شکیبایی‌ و دینداری‌ داد.

    از سمیّه که ناظر شهادت همسرش بود خواستند که به محمّد دشنام و ناسزا بگوید ، ولی‌ سمیّه پاسخ داد:ما راه خود را یافته‏ایم و به حضرت محمّد ایمان آورده‏ایم و رهبری‌ او را پذیرفته‏ایم و هرگز از ایمان و هدفمان دست بر نمی‌‏داریم.

    ابو جهل که در برابر سخنان قاطع و کوبنده آن بانوی‌ رشید ، ناتوان شده بود و از شدّت خشم به خود می‌‏پیچید نیزه خود را چنان بر بدن آن بانوی‌ رشید اسلام زد که بر زمین افتاد و در حالی‌ که اللّه اکبر و لا اله الاّ اللّه می‌‏گفت جان به جان آفرین تسلیم کرد و او هم به مقام بلند شهادت رسید.

    سمیّه نخستین بانوی‌ رشیدی‌ است که در راه اسلام به فیض شهادت نایل آمده‏ است ، یادش گرامی‌ باد و روحش از نعمتها و الطاف بیکران پروردگار شادمان و خشنود.

    پدر و مادر عمّار شهید شدند و عمّار همچنان گاه و بیگاه در راه اسلام زجر می‌‏دید و شکنجه می‌‏شد تا پس از تحمّل سالها رنج و شکنجه به مدینه هجرت کرد و در صف سربازان اسلام با دشمنان جنگید.بعد از وفات پیامبر عمّار از یاران با وفای‌‏ حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بود.همراه او در جنگها شرکت می‌‏کرد تا اینکه در جنگ صفّین به آرزوی‌ دیرینه‏اش رسید و شهید شد.

    درود فراوان بر او و بر پدر و مادر شهیدش و بر همه شهدای‌ اسلام ، که با صبر و پایداری‌ در راه ایمان به خدای‌ یگانه ، استوار ماندند و ننگ و ذلّت را نپذیرفتند و به راه‏ و رسم جاهلان باز نگشتند و تسلیم ظلم و ستم نشدند ، ولایت ستمکاران را بر ولایت خدا ترجیح ندادند. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    وَ لَنَصبرَنَّ عَلی‌ ما اذَیتُمُونا وَ عَلَی‌ اللَّهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُتَوَکِّلُونَ. سوره ابراهیم آیه 12

    (پیامبران و مؤمنین به مستکبرین چنین گفتند:)و ما حتما در مقابل‏ آزار و اذیّتی‌ که بر ما روا می‌‏دارید ، پایداری‌ می‌‏کنیم و توکّل کنندگان‏ فقط باید بر خدا توکّل کنند.

    بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-چرا مستکبران.در صدر اسلام مسلمانان را آزار و شکنجه می‌‏کردند؟هم اکنون مستکبران‏ مسلمین را چگونه آزار می‌‏دهند؟

    2-عمّار و پدر و مادرش در زیر ضربه‏های‌ شلاّق مستکبرین ، علاوه بر ذکر خدا درباره صبر و استقامت خویش چه می‌‏گفتند؟هم اکنون وظیفه ما در برخورد با استکبار جهانی‌ چیست؟

    3-هنگامی‌ که پیامبر خانواده یاسر و سمیّه را می‌‏دید به آنان چه سفارشی‌ می‌‏فرمود؟چه مژده‏ای‌‏ می‌‏داد؟سفارش پیامبر به امّت اسلامی‌ ایران در این روزگار چیست؟برای‌ دانستن و بیان‏ سفارش او به سخنهای‌ رهبر انقلاب امام خمینی‌ ، مراجعه کنید.

    4-سمیّه چگونه شهید شد؟در آخرین لحظه‏های‌ زندگیش در این دنیا ، چه می‌‏گفت؟برادر و یا -مخصوصا-خواهر شهیدی‌ که در انقلاب اسلامی‌ ما به شهادت رسیده باشد ، می‌‏شناسید؟ حالات و سفارشهای‌ او را در کلاس برای‌ دوستان خود بیان کنید.

    5-کفّار از سمیّه که ناظر شهادت همسرش بود ، چه خواستند؟او در پاسخ چه گفت؟پاسخ شما در مقابل رنج و ستمی‌ که شرق و غرب جنایتکار بر امّت ما وارد می‌‏کنند ، چیست؟

    6-مگر اسلام چه ضرری‌ برای‌ مستکبران دارد که با آن مخالفت می‌‏کنند؟

    7-مؤمنان-چون عمّار و پدر و مادرش-ولایت چه کسی‌ را پذیرفته‏اند؟ستمکاران آنان را به‏ ولایت چه کسانی‌ فرا می‌‏خوانند؟

    8-عمّار از مکّه به کجا هجرت کرد؟بعد از وفات پیامبر از یاران با وفای‌ که بود؟سرانجام در کجا شهید شد؟آیا می‌‏دانید پیامبر درباره قاتلین عمّار چه فرموده است؟

    محاصره اقتصادی‌‏

    با وجود مخالفت شدید بت‏پرستان ، دین اسلام در حال توسعه و گسترش بود و روز به روز بر تعداد مسلمانان و قدرت اسلام افزوده می‌‏شد ، بت پرستان و مستکبران که‏ منافع و مقام خودشان را در خطر می‌‏دیدند ، برای‌ جلو گیری‌ از پیشرفت اسلام با تمام نیرو می‌‏کوشیدند و از ارتکاب هیچ ظلم و جنایتی‌ باک نداشتند.مسلمانان محروم و مستضعف‏ را رنج و شکنجه می‌‏دادند ، توهین و مسخره می‌‏کردند ، به امید این که دست از یاری‌‏ رسول خدا بر دارند و از اسلام بر گردند.امّا ایمان این مسلمانان به خدا و اسلام به قدری‌‏ قوی‌ و محکم بود که هر گونه رنج و شکنجه و محرومیّت را تحمّل می‌‏کردند ولی‌ از یاری‌‏ رسول خدا دست بر نمی‌‏داشتند و از اسلام بر نمی‌‏گشتند.

    زجر و شکنجه به حدّی‌ رسید که پیامبر به گروهی‌ از مسلمانان اجازه داد مخفیانه‏ به حبشه هجرت کنند.مسلمانان از شهر و خانه و کاشانه خویش گذشتند و برای‌ حفظ ایمانشان به کشور حبشه هجرت کردند.در حبشه با گفتار خردمندانه و مستدلّ و رفتار پسندیده خویش توانستند نظر پادشاه حبشه و گروهی‌ از مسیحیان را به سوی‌ خویش‏ جلب کنند و بدین ترتیب ، اسلام را به خوبی‌ معرّفی‌ نمایند.این مسلمانان فداکار با هجرت خود و با رفتار و گفتار شایسته خویش ، اسلام و معارف و احکام حیات بخش آن‏ را به حبشه صادر کردند.

    تصمیم مشرکین و اقدام ابو طالب‏

    در این زمان بود که بت پرستان و مستکبران بیش از پیش فهمیدند که گسترش و توسعه دین اسلام کاملا جدّی‌ است و از این جهت احساس خطر کردند و برای‌‏ چاره‏جویی‌ در انجمنی‌ گرد آمدند و پیشنهادها را مورد بررسی‌ و تبادل نظر قرار دادند. گروهی‌ عقیده داشتند که با کشتن رسول خدا همه مشکلات حلّ می‌‏شود و برخی‌ عقیده‏ دیگری‌ داشتند.سرانجام پیشنهاد قتل رسول خدا به تصویب اکثریّت رسید و بر این کار مصمّم شدند.تصمیم خطرناکی‌ بود.

    ابو طالب عموی‌ گرامی‌ پیامبر ، از این تصمیم مطّلع شد.خویشانش را دعوت کرد و به آنان گفت:آیا شنیده‏اید که سران قریش برای‌ محمّد چه تصمیم گرفته‏اند؟آیا می‌‏دانید چه پیشنهادی‌ در جلسه مشورتی‌ آنان به تصویب رسیده است؟خبر دارید که آنها تصمیم‏ گرفته‏اند که محمّد را به قتل برسانند؟در مقابل این تصمیم چه می‌‏کنید؟من تا آنجا که‏ می‌‏توانم از محمّد دفاع خواهم کرد ، شما چه اقدامی‌ می‌‏کنید؟

    محمّد مایه عزّت و شرف شماست و من از شما می‌‏خواهم که با تمام قدرت از عزّت و شرف خود دفاع کنید.به من بگویید برای‌ دفاع از محمّد چه می‌‏کنید؟

    در جواب گفتند:ما همگی‌ حاضریم از محمّد حمایت کنیم.امّا چگونه می‌‏توانیم با این شمار اندک ، در برابر نیروی‌ عظیم دشمنان مقاومت نماییم؟

    ابو طالب گفت:وظیفه ما اینست که از محمّد دفاع کنیم ، از کثرت دشمنان و قلّت‏ خودمان نباید هراس داشته باشیم ، و باید با صبر و پایداری‌ و اتّحاد بر آنان غلبه کنیم. بهتر است نیروهای‌ خود را در یک محلّ گرد آوریم و همه با هم ، زن و مرد ، بزرگ و کوچک ، اطراف محمّد جمع شویم و در برابر نیروی‌ دشمن از او حفاظت و پاسداری‌‏ نماییم. حفاظت و پاسداری‌ از رسول خدا

    انجام پیشنهاد ابو طالب بسیار سخت و مشکل بود ولی‌ همه از آن استقبال کردند و آن را پذیرفتند مقدار کمی‌ اسباب و اثاث برداشتند و به درّه‏ای‌ در بین کوههای‌ مکّه‏ منتقل شدند تا بهتر بتوانند از حضرت محمّد حفاظت نمایند.حدود چهل نفر مرد مبارز در این درّه-که شعب ابو طالب نام داشت-پیمان بستند که تا آخرین قطره خون‏ خویش از محمّد رسول خدا حمایت کنند.زنان نیز همین گونه پیمان بستند.جوانان‏ نیرومند شب و روز در اطراف آن درّه پاسداری‌ می‌‏دادند ، روزها بر قلّه‏های‌ گرم و زیر آفتاب سوزان قدم می‌‏زدند و دیده‏بانی‌ می‌‏کردند.شبانگاهان ، حمزه عموی‌ رشید و دلاور رسول خدا ، و علیّ بن ابیطالب ، به نوبت ، با شمشیر برهنه ، از پیامبر پاسداری‌ می‌‏کردند. ابو طالب شخصا مراقب پیامبر بود و شبانه چندین مرتبه جای‌ او را تغییر می‌‏داد و دیگری‌‏ را در بستر وی‌ می‌‏گذاشت ، تا مبادا دشمنان کمین کنند و جای‌ او را شناسایی‌ نمایند و بر او بتازند و او را به قتل برسانند.

    بت پرستان مکّه که با قاطعیّت و پایداری‌ یاران حضرت محمّد ، مخصوصا ابو طالب ، مواجه شدند ، به دلایلی‌ از کشتن رسول خدا مأیوس و منصرف گشتند و بعد از مشورت و گفتگوی‌ فراوان ، در انجمن مشورتی‌ خویش ، تصمیم دیگری‌ گرفتند.تصمیم‏ گرفتند که بطور کلّی‌ با ساکنین شعب ، قطع رابطه کنند و آنان را در حصر کامل اقتصادی‌‏ قرار دهند تا یاران رسول خدا خسته شوند و به ستوه آیند و دست از یاری‌ او بر دارند و او را تنها بگذارند و یا تسلیم کنند. پیمان محاصره اقتصادی‌‏

    در آن انجمن پیمان ظالمانه‏ای‌ بدین مضمون به امضا رسید:

    1-.............از این به بعد هیچ کس حقّ ندارد با محمّد و یارانش‏ همکاری‌ و رفت و آمد کند.

    2-هیچ کس حق ندارد چیزی‌ به آنها بفروشد و یا چیزی‌ از آنها خریداری‌ نماید.

    3-هیچ کس نباید با آنها ازدواج کند.

    4-امضاء کنندگان پیمان ملتزم می‌‏شوند که آن را به اجرا گذارند و نسبت به آن وفادار باشند.

    5-امضاء کنندگان متعهّد می‌‏شوند که در اجرای‌ کامل پیمان‏ بکوشند و مراقب باشند که کسی‌ از مفاد آن تخلّف نکند.این‏ پیمان قطعی‌ و لازم الاجرا می‌‏باشد و هیچ کس حقّ بر هم زدن آن‏ را ندارد و تا هنگامی‌ که محمّد را به ما تحویل نداده‏اند معتبر خواهد بود.

    بدین ترتیب این پیمان ظالمانه را نوشتند و امضاء کردند و در صندوق محکمی‌‏ نهادند و داخل کعبه گذاشتند و در آن را محکم بستند.موادّ این پیمان به اطّلاع همگان‏ رسید.

    حضرت ابو طالب خویشان را در گوشه‏ای‌ از شعب جمع کرد و تصمیم سران‏ قریش را به اطّلاع آنان رسانید و گفت:آیا می‌‏دانید سران قریش چه تصمیم گرفته‏اند؟ آنها تصمیم گرفته‏اند که با ما قطع رابطه کامل کنند و ما را در محاصره شدید اقتصادی‌‏ قرار دهند.آنها می‌‏خواهند آن قدر فشار بر ما وارد کنند تا دست از یاری‌ محمّد بر داریم. شما ای‌ خویشان من!در مقابل این تصمیم ظالمانه چه می‌‏کنید؟

    همگی‌ جواب دادند:ما با هر گونه فشار و سختی‌ و رنج و گرسنگی‌ می‌‏سازیم‏ ولی‌ هرگز محمّد را تنها نمی‌‏گذاریم و تا آخرین قطره خونمان از او پاسداری‌ می‌‏کنیم.

    ابو طالب از آنان تشکّر کرد و گفت:من هم به نوبه خود تا جان در بدن دارم از محمّد حمایت خواهم کرد. اجرای‌ محاصره اقتصادی‌‏

    محاصره اقتصادی‌ شروع و رابطه مردم با شعب به کلّی‌ قطع شد.دیگر کسی‌ حق‏ نداشت با ساکنین شعب رفت و آمد و خرید و فروش کند.گروهی‌ به دستور سران قریش‏ رفت و آمدها را زیر نظر گرفتند و مراقب بودند هیچ کس به شعب نرود و چیزی‌ به آنان‏ نفروشد.هر کس به آن پیمان عمل نمی‌‏کرد اموالش را غارت می‌‏کردند.

    زندانیان شعب برای‌ مقابله با محاصره اقتصادی‌ ، در مصرف غذا و سایر لوازم‏ زندگی‌ بیشتر از گذشته صرفه جویی‌ کردند:کمتر غذا می‌‏خوردند و کمتر مصرف‏ می‌‏نمودند.به حدّاقلّ آب و غذا قانع بودند.بر تعاون و همکاری‌ در بین خود افزودند و هر چه داشتند در اختیار هم گذاشتند.جوانان-که قدرت و تحمّل بیشتری‌ داشتند- مقداری‌ از غذای‌ اندک خود را نمی‌‏خوردند و به کودکان و سالخوردگان می‌‏دادند.

    هیچ رفت و آمدی‌ به شعب انجام نمی‌‏گرفت و آذوقه موجود نیز به تدریج مصرف‏ می‌‏شد.گرسنگی‌ بر ساکنین شعب ، مخصوصا بر کودکان فشار می‌‏آورد.فقط گاه گاه‏ برخی‌ از افراد فداکار و بی‌‏باک شبانه و کاملا مخفی‌ به شهر می‌‏رفتند و با هزاران زحمت‏ آذوقه کمی‌ تهیّه می‌‏کردند و به شعب باز می‌‏گشتند؛گاهی‌ هم یکی‌ از بستگان دلسوز بنی‌ هاشم ، شتری‌ را با بار آب و غذا در نیمه‏های‌ شب تا نزدیکی‌ شعب می‌‏آورد و به سوی‌‏ درّه روانه‏اش می‌‏نمود.

    زندانیان شعب فقط سالی‌ دو بار در ماههای‌ حرام ، می‌‏توانستند از شعب خارج‏ شوند چون در این ماهها مشرکین طبق یک سنّت دیرین جنگ و ستیز را حرام می‌‏دانستند. در این مدّت پیامبر با مردمی‌ که برای‌ انجام مراسم عمره و حجّ از اطراف ، به مکّه‏ می‌‏آمدند به گفتگو می‌‏پرداخت و برای‌ آنان قرآن می‌‏خواند و آنان را به پرستش خدای‌‏ یگانه و ایمان به جهان آخرت دعوت می‌‏کرد.ولی‌ مشرکان از تبلیغاتش مانع می‌‏شدند و مردم را از اطرافش پراکنده می‌‏ساختند.مشرکان هر وقت او را می‌‏دیدند ، مردم را از او دور می‌‏کردند ، گفته‏هایش را اساطیر می‌‏نامیدند ، به مردم می‌‏گفتند محمّد دروغ می‌‏گوید ، جهان آخرتی‌ در پیش نیست.

    قرآن کریم بر خورد مشرکان را با پیامبر و عاقبت و کیفر آنان را چنین بیان می‌‏کند:

    «....مشرکان می‌‏گویند که گفته‏های‌ پیامبر ، اساطیر و افسانه‏های‌‏ پیشینیان است ، مردم را از شنیدنش نهی‌ می‌‏کنند و از آن دوری‌‏ می‌‏نمایند ، اینان خویشتن را به هلاکت می‌‏افکنند و نمی‌‏فهمند. ای‌ کاش آنها را می‌‏دیدی‌ که بر کنار آتش ایستاده و می‌‏گویند: ای‌ کاش به دنیا باز می‌‏گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب‏ نمی‌‏کردیم و در زمره مؤمنین در می‌‏آمدیم.اینک آنچه را که از بدیهای‌ خود پنهان می‌‏کردند ، بر ایشان آشکار شده است و اگر به دنیا باز گردانده شوند ، دوباره به همان کارهای‌ زشت مشغول‏ گردند ، چون اینان دروغگو هستند.مشرکان می‌‏گویند:جز همین زندگی‌ دنیا زندگی‌ دیگری‌ نداریم و جهان آخرتی‌ در پیش‏ نیست و ما مبعوث نمی‌‏شویم.ای‌ کاش آنها را می‌‏دیدی‌ که در پیشگاه پروردگارشان ایستاده و از آنها سؤال می‌‏شود:آیا زندگی‌ آخرت حقّ نیست؟در پاسخ می‌‏گویند:چرا قسم‏ به پروردگارمان کاملا حقّ است ، به آنها گفته می‌‏شود:پس‏ هم اکنون عذاب آخرت را به سزای‌ کفر و انکار خود بچشید.»

    زندانیان شعب با هزاران زحمت و احتیاط در این ماهها آذوقه مختصری‌ تهیّه‏ می‌‏نمودند و پیامبر هم در این فرصت کوتاه این چنین با مردم سخن می‌‏گفت.ایّام حرام‏ به این ترتیب می‌‏گذشت و چه زود پایان می‌‏یافت.ساکنین شعب ناچار بودند برای‌ حفظ جان رسول خدا به همان درّه سوزان پناه برند و همه سختیها را به خاطر رسول خدا و دفاع از حقّ تحمّل کنند و از او پاسداری‌ نمایند. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی‌ سَبیلِ اللَّهِ اُولئکَ یَرجُونَ‏ رَحمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ. سوره بقره آیه 218

    البتّه کسانی‌ که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا مجاهده و تلاش و کوشش نمودند ، اینان به رحمت خدا امید دارند و البتّه خدا آمرزگار و رحمت بخش است.

    بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-چرا مستکبران از پیشرفت اسلام هراسناکند؟برای‌ جلوگیری‌ از گسترش اسلام چه‏ کارهایی‌ می‌‏کنند؟

    2-چرا عدّه‏ای‌ از مسلمانان به حبشه هجرت کردند؟اینان در صدور و نشر و گسترش اسلام چه‏ نقشی‌ داشتند؟برای‌ معرّفی‌ دین اسلام بیشتر از چه شیوه‏ای‌ استفاده می‌‏کردند؟

    3-آیا افرادی‌ را می‌‏شناسید که برای‌ گسترش انقلاب اسلامیمان هجرت کرده باشند؟انگیزه هجرت‏ آنان را بگویید و خدمات آنان را بیان کنید.

    4-وقتی‌ مشرکین از گسترش اسلام احساس خطر نمودند ، برای‌ چاره جویی‌ چه کردند؟چه تصمیمی‌‏ گرفتند؟

    5-هنگامی‌ که حضرت ابو طالب از این تصمیم مطّلع شد ، چه کرد؟اقوام و یارانش به او چه گفتند؟

    6-تصمیم بعدی‌ بت پرستان و مشرکین چه بود؟مضمون آن پیمان ظالمانه چه بود؟

    7-پس از اجرای‌ حصر اقتصادی‌ وضع رسول خدا و یارانش در شعب چگونه شد؟محاصره‏ اقتصادی‌ کشورهای‌ ستمگر چه تأثیری‌ بر انقلاب اسلامی‌ ما داشت؟مردم ما با این محاصره‏ چگونه روبرو شدند؟

    8-در چه مواقعی‌ رسول خدا و یارانش می‌‏توانستند از شعب خارج شوند؟

    9-قرآن کریم درباره گفتگو و برخورد مشرکان با پیامبر چه می‌‏گوید؟عاقبت مشرکان را چگونه‏ تصویر می‌‏کند؟

    10-کفّار و مشرکان در جهان آخرت چه آرزو می‌‏کنند؟آیا آرزویشان پذیرفته می‌‏شود؟

    11-عقیده مشرکان درباره جهان آخرت چیست؟خدا در قیامت از آنها چه می‌‏پرسد؟در پاسخ چه‏ می‌‏گویند؟چه می‌‏شنوند؟

    پایداری‌ و پیروزی‌‏

    پیامبر و یاران وفادارش مدّت سه سال در شعب ابو طالب ، با سختی‌ و رنج و دشواری‌ گذراندند.سالهای‌ سخت و پر زحمتی‌ بود.روزها آفتاب گرم و سوزان حجاز بر آنان می‌‏تابید.و شبها از ترس حمله ناگهانی‌ دشمنان ، دلهای‌ کودکانشان می‌‏تپید. کمبود آب و غذا و رنج تشنگی‌ و گرسنگی‌ طاقت فرسا بود.کودکان از شدّت گرسنگی‌ و تشنگی‌ ناله و گریه می‌‏کردند و از پدران و مادران آب و غذا می‌‏خواستند.............

    آیا تحمّل این همه سختی‌ دشوار نبود؟

    ولی‌ آن مردم غیور و آزاده این همه رنج و سختی‌ را تحمّل کردند و حاضر نشدند از شرافت و عزّت انسانی‌ خود دست کشند و دست از دفاع رسول خدا بردارند.آن قدر صبر و پایداری‌ کردند تا دشمنان پیامبر خدا خسته شده و بستوه آمدند.ناله و گریه و فریاد و فغان کودکان گرسنه به تدریج در دل برخی‌ از آنان اثر نهاد و کم کم به زشتی‌ کار خویش واقف شدند.گاهی‌ از یکدیگر می‌‏پرسیدند مگر ما انسان نیستیم؟مگر رحم و مروّت‏ نداریم؟چرا این پیمان ظالمانه را امضاء کرده‏ایم؟همسران و فرزندان ما با کمال راحتی‌‏ در منزل آرمیده‏اند ، ولی‌ کودکان بنی‌ هاشم از شدّت گرسنگی‌ و تشنگی‌ ، ناله و گریه‏ می‌‏کنند و خواب و آرام ندارند.از این محاصره اقتصادی‌ چه سود؟مگر محاصره و فشار این فداکاران نستوه را وادار به تسلیم می‌‏کند؟هرگز!حتّی‌ اگر همگی‌ آنها از شدّت‏ گرسنگی‌ رو به مرگ روند ، تسلیم نخواهند شد.

    عده‏ای‌ از مشرکان که بیدار شده بودند ، در جستجوی‌ فرصت مناسب بر آمدند ، تا این پیمان ظالمانه را بشکنند و حضرت محمّد و یارانش را از محاصره خارج کنند.امّا سران قریش همچنان اصرار داشتند که فشار و محاصره را ادامه دهند. ابو طالب در جمع مشرکان‏

    رسول خدا سخنی‌ را با عمویش ابو طالب در میان نهاد و از او در خواست کرد تا آن پیام را به مشرکان ابلاغ نماید.ابو طالب با تنی‌ چند از بنی‌ هاشم به سوی‌ مسجد الحرام‏ حرکت کرد و یکسره به مجلس قریش رفت.سران قریش از دیدار ابو طالب تعجّب‏ کردند ، آیا ابو طالب از محاصره اقتصادی‌ و رنج و سختی‌ آن خسته شده است؟آیا آمده‏ که محمّد را تسلیم ما نماید؟همه خوشحال و شادمان شدند و ابو طالب را با احترام در صدر مجلس جای‌ دادند و به او خوش آمد گفتند.ای‌ ابو طالب!تو بزرگ قبیله ما بوده و هستی‌ ، ما نمی‌‏خواستیم که نسبت به شما کوچکترین بی‌‏احترامی‌ روا داریم ، ولی‌ افسوس‏ که رفتار برادر زاده‏ات چنین وضعی‌ را به وجود آورد.آیا به یاد داری‌ که ما در برابر محمّد به گذشت و سازش حاضر شدیم و او به ما چه پاسخی‌ داد؟از شما خواستیم که‏ دست از یاری‌ محمّد برداری‌ تا او را به قتل برسانیم ولی‌ نپذیرفتی‌ و خویشان و اقوام‏ خود را به یاری‌ طلبیدی‌ و از محمّد حفاظت و پاسداری‌ نمودی‌.آیا ما جز قطع رابطه و محاصره اقتصادی‌ چاره دیگری‌ داشتیم؟ما می‌‏دانیم که در این مدّت به شما و زنان و کودکان شما بسیار سخت و دشوار گذشته است ، ولی‌ اکنون خشنودیم که به جمع ما آمده‏ای‌ و از پشتیبانی‌ محمّد دست برداشته‏ای‌ ، اگر زودتر می‌‏آمدی‌ ، این همه رنج و زحمت را بر خود و خویشان خود روا نمی‌‏داشتی‌.............

    ابو طالب که تا این هنگام سخنی‌ نگفته بود ، با چشمانی‌ نافذ نگاهی‌ به حاضران‏ کرد و گفت:فکر می‌‏کنید که از سختی‌ و فشار و محاصره اقتصادی‌ بستوه آمده‏ایم؟فکر می‌‏کنید که در راه رسیدن به هدف خسته شده‏ایم و دیگر تحمّل دشواریها را نداریم؟ مطمئن باشید که این طور نیست و تا زنده هستیم از محمّد و آرمانهایش حمایت خواهیم‏ کرد و از سعی‌ و تلاش در راه این هدف بزرگ خسته نخواهیم شد.ما و جوانان فداکار ما در برابر همه مشکلات چون کوه استوار ایستاده‏ایم و یقین بدانید که حتما پیروز می‌‏شویم که نتیجه صبر و پایداری‌ ، پیروزی‌ است.من از پشتیبانی‌ محمّد دست‏ بر نداشته‏ام و نیامده‏ام که محمّد را به شما تسلیم کنم ، بلکه آمده‏ام پیام محمّد را به شما ابلاغ نمایم. پیام رسول خدا

    پیام درباره پیمان نامه است.نخست شما صندوق پیمان نامه را بیاورید و در میان‏ این جمع بگذارید ، تا پیام محمّد را برای‌ شما بگویم.صندوق را آوردند و ابو طالب‏ به سخنش ادامه داد و گفت:فرشته‏ای‌ که پیامهای‌ پروردگار جهانیان را برای‌ او می‌‏آورد برای‌ او پیام آورده است؛پیامش را بشنوید:«خطوط پیمان نامه شما را موریانه خورده و فقط مقدار کمی‌ از آن را باقی‌ گذارده است.»اکنون در صندوق را بگشایید ، پیمان نامه‏ را ببینید ، اگر پیامش راست باشد ، معلوم می‌‏شود که او از جانب خدا مبعوث شده است و از جانب خدا-که به همه چیز آگاه است-پیامها را دریافت می‌‏کند و واقعا فرشته وحی‌‏ برای‌ او خبر می‌‏آورد.در صندوق را بگشایید و درستی‌ سخن محمّد را ببینید.اگر سخن‏ محمّد درست بود ، دست از سرکشی‌ و ستم بردارید و به پیامبری‌ او و یگانگی‌ خدا ایمان‏ بیاورید تا در دنیا و آخرت رستگار شوید و اگر نادرست گفته بود ، من بدون هیچ قید و شرطی‌ محمّد را به شما تحویل می‌‏دهم تا هر گونه که می‌‏خواهید با او رفتار کنید.

    برخی‌ گفتند:چگونه ممکن است محمّد از درون این صندوق خبر داشته باشد؟ حتما سخن نادرستی‌ گفته است ، زودتر مهرها را بشکنید و آن را باز کنید تا نادرستی‌‏ ادّعایش بر همگان روشن شود.صندوق را گشودند و پیمان نامه را برداشتند.با شگفتی‌‏ تمام دیدند که خطوط نامه را موریانه خورده و فقط مقدار کمی‌ را باقی‌ گذارده است.

    ابو طالب که کاملا خشنود به نظر می‌‏رسید ، به آنان گفت:حالا که صدق گفتار محمّد را فهمیدید ، دست از دشمنی‌ و سرکشی‌ بردارید و به یگانگی‌ خدا و به پیامبری‌ او و حقّانیّت روز جزا ایمان بیاورید تا در دنیا و آخرت رستگار گردید.

    برخی‌ خشمگین شدند و گروهی‌ هم به فکر فرو رفتند.

    در این هنگام چند نفر برخاستند و گفتند:ما از همان روز نخست از این پیمان‏ ظالمانه بیزار بوده‏ایم و آن را-که موریانه قسمتهای‌ زیادی‌ از نوشته‏هایش را خورده‏ بود-از دست سران قبیله قریش گرفتند و به سرعت پاره کردند و آن گاه همراه ابو طالب‏ به سوی‌ شعب حرکت نمودند.

    بدین ترتیب مرحله دیگری‌ در زندگی‌ و دعوت رسول خدا و مسلمین آغاز شد. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    اِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَ یَصبر فَانِّ اَللَّهَ لایُضیعُ اَجرَ المُحسنینَ. سوره یوسف آیه 90

    البتّه چنین است که هر کس تقوی‌ پیشه کند و در مقابل سختیها و مشکلات صبور و پایدار باشد.البتّه خدا اجر نیکو کاران را هرگز ضایع نمی‌‏کند. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-پیامبر و یاران وفادارش چه مدّتی‌ در شعب ابی‌ طالب در محاصره بودند؟این مدّت بر آنان چگونه‏ گذشت؟این همه دشواری‌ را برای‌ حفظ چه هدف و چه ارزشی‌ تحمّل کردند؟ما برای‌ پیروزی‌‏ هر چه بیشتر انقلاب اسلامیمان ، چه رنجهایی‌ را باید تحمّل کنیم؟

    2-سران قریش وقتی‌ حضرت ابو طالب را دیدند ، چه اندیشیدند؟چرا او را در صدر مجلس جای‌‏ دادند؟

    3-حضرت ابو طالب صبر و استواری‌ جوانان مسلمان را چگونه توصیف کرد؟

    4-مشرکین پس از شنیدن پیام و قبل از گشودن صندوق ، درباره پیام چه گفتند؟

    5-نتیجه این ملاقات و ابلاغ پیام چه شد؟

    تلاش برای‌ نجات انسانها

    در سال دهم بعثت ، محاصره اقتصادی‌ شکسته شد.پیامبر خدا حضرت محمّد و یاران وفادارش ، از زندان شعب به سوی‌ خانه‏های‌ خویش باز گشتند.پس از سه سال‏ صبر و استقامت ، به یاری‌ خدا ، از زندان شعب آزاد شدند و به خانه‏های‌ خویش باز گشتند؛خدا به آنان وعده داده بود که اگر در راه خدا تلاش کنند و صبر و استقامت‏ ورزند ، آنان را یاری‌ نماید و خدای‌ بزرگ به این وعده خود وفا نمود.

    حضرت ابو طالب که پاسداری‌ از رسول خدا را پذیرفته بود از کثرت و قدرت‏ کفّار نهراسید و با تمام نیرو از رسول خدا دفاع کرد و سرانجام نصرت خدا در رسید و او در این مبارزه پیروز گشت و بر احترام و موقعیّت اجتماعی‌ و قدرتش نیز افزوده شد. بنی‌ هاشم از این پیروزی‌ شادمان شدند و پس از تحمّل آن همه رنج و سختی‌ ، زندگی‌ در خانه‏های‌ خویش را ، از نو آغاز کردند.بت پرستان و سران قریش از شکست خود ، ناراحت و خشمگین بودند ولی‌ در آن موقعیت نمی‌‏توانستند کار مهمّی‌ انجام دهند ، ناچار در انتظار فرصت نشستند.

    این شرایط فرصت بسیار خوبی‌ برای‌ حضرت محمّد بود که به تبلیغ بپردازد ، او خشنود بود که پس از این پیروزی‌ چشمگیر می‌‏تواند در پناه موقعیّت و احترام اجتماعی‌‏ عموی‌ بزرگوارش ، با کمال آزادی‌ به انجام رسالت الهی‌ خویش بپردازد و لذا با کمال‏ جدیّت مشغول تبلیغ و گفتگو با مردم شد:

    «ای‌ مردم!کیست که از آسمان و زمین به شما روزی‌ می‌‏رساند؟ کیست که به شما چشم و گوش بخشیده است؟کیست که جهان‏ به اراده او پدید آمده و اداره می‌‏شود؟

    آفریدگار این جهان و آفریدگار شما خداست.او جهان و شما را پرورش می‌‏دهد و روزی‌ می‌‏رساند.او پروردگار به حقّ‏ شماست ، پس چرا برای‌ او شریک برگزیده‏اید و از غیر او اطاعت می‌‏کنید؟تنها خدا را پرسش کنید و فقط او را اطاعت‏ نمایید که راه حقّ همین است.مگر غیر از راه حقّ جز گمراهی‌‏ چیزی‌ هست؟پس به کجا می‌‏روید؟.............

    ای‌ مردم!کسانی‌ که راه حقّ و نیکی‌ پیش گیرند ، خدا نیکوترین‏ پاداش را به آنان می‌‏بخشد و بیشتر و بهتر هم می‌‏دهد ، بر چهره‏ نیکو کاران هرگز گرد ذلّت و بیچارگی‌ نمی‌‏نشیند ، اینان‏ اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند زیست.ولی‌ آنان که‏ راه زشتی‌ و گناه پیش گیرند ، کیفر ناراحت کننده‏ای‌ خواهند دید.»

    امّا افسوس که این تبلیغ و گفتگوی‌ آزاد و این فرصت ارزشمند ، چندان دوامی‌‏ نیافت.هنوز نه ماه از تاریخ شکسته شدن محاصره اقتصادی‌ نگذشته بود که عموی‌‏ گرامیش ابو طالب از دنیا رفت و بدین ترتیب رسول خدا ، حامی‌ بزرگ و پشتیبان دلسوز و فداکار خویش را از دست داد.مشرکان خشنود شدند و به طرح توطئه پرداختند.طولی‌‏ نکشید که همسر با وفایش خدیجه-بانوی‌ فداکاری‌ که عمری‌ با صداقت با رسول خدا زندگی‌ کرده بود و هر چه داشت در راه تبلیغ دین اسلام و کمک به مسلمانان ایثار کرده بود- نیز وفات نمود و به جهان آخرت شتافت.

    این دو حادثه غم انگیز و دردناک ، در آن موقعیّت حسّاس ، برای‌ رسول خدا سخت و ناگوار بود ، بطوری‌ که آن سال را سال غم و اندوه نام نهاد.پس از فوت‏ ابو طالب ، جمعیّت بنی‌ هاشم متلاشی‌ شد ، نیروی‌ اتّحاد خویش را از دست دادند و دیگر نتوانستند مانند گذشته از رسول خدا حمایت کنند.

    کفّار و بت پرستان که در انتظار چنین موقعیّتی‌ بودند به اذیّت و آزار رسول خدا پرداختند و در کارهایش کار شکنی‌ نمودند:در کوچه و بازار پیامبر را مسخره می‌‏کردند ، نمی‌‏گذاشتند آزادانه آیات قرآن را برای‌ مردم بخواند و با آنان گفتگو نماید.تهدید و تو ببخش می‌‏کردند و سرانجام کار به آنجا رسید که گاه و بیگاه خاک و خاکروبه بر سرش‏ می‌‏ریختند و او با سر و صورتی‌ خاک آلود به منزل باز می‌‏گشت.دختر کوچکش فاطمه به‏ استقبال پدر می‌‏شتافت ، دلش به حال پدر می‌‏سوخت ، سر و صورت پدر را با دستهای‌‏ کوچکش پاک می‌‏کرد و بی‌‏اختیار اشک می‌‏ریخت.رسول خدا ، حضرت محمّد صلّی‌ اللّه‏ علیه و آله دخترش را نوازش می‌‏کرد و می‌‏فرمود:دخترم!ناراحت نباش ، تحمّل این‏ سختیها در راه خدا بسیار آسان است.

    بدین گونه با فوت حضرت ابو طالب و خدیجه بانوی‌ گرامی‌ اسلام ، وضع زندگی‌‏ رسول خدا در خانه و بیرون از خانه دگرگون شد؛چون حامی‌ بزرگ و پشتیبان دلسوز و فداکار خویش را ، که بزرگ قبیله قریش بود ، از دست داده بود ، دیگر در آن جامعه امنیّت‏ و آزادی‌ نداشت و هر لحظه جانش در خطر بود.خانه‏اش هم از وجود همسر بسیار گرامی‌ و وفادارش ، یار و کمک کار و غمگسارش ، خالی‌ گشته بود و هنگامی‌ که پس از تحمّل آنهمه رنج و گرفتاری‌ که در خارج با آن روبرو بود ، به خانه باز می‌‏گشت ، نه تنها چهره شادمان همسرش را نمی‌‏دید ، بلکه با چهره گریان دختر کوچکش روبرو می‌‏شد که‏ دوان دوان به استقبالش می‌‏شتافت و سراغ مادرش را می‌‏گرفت و می‌‏پرسید:پدر جان! مادرم کجا رفته است؟رسول خدا چهره دخترش را می‌‏بوسید ، او را نوازش می‌‏نمود و دانه‏های‌ اشک را از روی‌ گونه‏هایش پاک می‌‏کرد و می‌‏فرمود:دخترم!گریه مکن ، مادرت‏ به بهشت رفته است و هم اکنون فرشته‏های‌ پاک بهشتی‌ از او پذیرایی‌ می‌‏کنند.

    در چنین اوضاعی‌ رسول خدا چگونه می‌‏توانست رسالت الهی‌ خویش را انجام‏ دهد؟آیا می‌‏توانست کسی‌ را-چون ابو طالب-بیابد تا از او و دعوت او پشتیبانی‌ و حمایت نماید؟آیا بدون چنین پشتیبانی‌ می‌‏توانست از هدایت مردم دست بر دارد؟

    سفر به طائف‏

    وقتی‌ رسول خدا در چنین موقعیّتی‌ قرار گرفت و از حمایت و ایمان مردم مکّه‏ مأیوس شد ، تصمیم گرفت که به شهر طائف سفر کند و مردم آن سامان را به دین اسلام‏ دعوت نماید ، به این امید که آنها اسلام را بپذیرند و در مقابل مستکبران قریش به‏ حمایتش برخیزند.(خوبست بدانید که طائف یک شهرک ییلاقی‌ بود و با شهر مکّه‏ دوازده فرسخ فاصله داشت و طائفه ثقیف که بعد از قریش بزرگترین طائفه حجاز بودند در آنجا زندگی‌ می‌‏کردند).

    پیامبر خدا حضرت محمّد-صلّی‌ اللّه علیه و آله-دخترش فاطمه را به یکی‌ از خویشان سپرد ، مقدار کمی‌ آب و غذا برداشت و مخفیانه از شهر خارج شد و برای‌‏ نجات بندگان خدا از ظلم و ستم و شرک و پلیدی‌ و گناه و دعوت آنان به عبادت و اطاعت خدا ، راه طائف را در پیش گرفت.راه سخت و کوهستانی‌ بود و رسول خدا این‏ راه را با دشواری‌ بسیار پیمود.خسته ولی‌ پر امید و با نشاط به شهر رسید.کاملا غریب و ناآشنا بود ، هر چند که بسیاری‌ از مردم طائف ، نام او و نام آیین او را کم و بیش شنیده‏ بودند ولی‌ اغلب شخص او را از نزدیک ندیده و نمی‌‏شناختند.وارد شهر شد ، چند کوچه را پیمود تا شاید آشنایی‌ پیدا کند ولی‌ کسی‌ را نیافت.او را به منزل رؤسا و بزرگان‏ شهر راهنمایی‌ کردند ، تا به آنها بگوید که چه کار دارد و برای‌ چه به این شهر آمده است.

    رسول خدا خود را معرّفی‌ نمود و هدف مسافرت خود را با آنان در میان نهاد:

    «.....من محمّد بن عبد اللّه رسول خدا هستم.از سوی‌ خدا برای‌‏ هدایت و نجات شما پیام آورده‏ام.از شرک و بت پرستی‌ و ظلم‏ و ستم دست بردارید و خدا را اطاعت کنید.تقوی‌ پیشه کنید و مرا اطاعت نمایید تا شما را به یک زندگی‌ بسیار پاک ، در دنیا و آخرت و به حیات دائم و نیکو رهنمون شوم ، من شما را از حضور در روز قیامت بیم می‌‏دهم و از عذاب آخرت می‌‏ترسانم ، بترسید که مبادا کار از کار بگذرد و شما کافر و مشرک از دنیا بروید که در قیامت گرفتار عذاب و حسرت خواهید شد.دعوت‏ مرا بپذیرید و اسلام را قبول کنید تا در دنیا و آخرت رستگار گردید.از من و از دعوت آسمانی‌ من حمایت کنید تا بتوانم همه‏ مردم را به دین اسلام فرا خوانم.............»

    امّا سران و اشراف طائفه ثقیف که بر اثر گناه و ستم ، دلهایشان سخت و تاریک‏ شده بود ، دعوت آسمانی‌ پیامبر را نپذیرفتند و سخنان رسول خدا در دلهای‌ تاریک و سختشان اثر نکرد ، دعوت رسول خدا را نپذیرفتند ، بعلاوه سخنان ناروایی‌ نیز در جوابش گفتند.

    رسول خدا بسیار متأسّف و متأثر شد که چرا اینان به گمراهی‌ خویش ادامه‏ می‌‏دهند؟چرا بت می‌‏پرستند؟چرا چیزی‌ را می‌‏پرستند که نه می‌‏شنود ، نه می‌‏بیند و نه آنان‏ را ذرّه‏ای‌ بی‌‏نیاز می‌‏کند؟چرا این مردم از نور پیامبری‌ که خدا به من عنایت کرده پیروی‌‏ نمی‌‏کنند؟چرا خدا را به یگانگی‌ نمی‌‏پرستند؟چرا به ستمها و زشتیهای‌ خود ادامه‏ می‌‏دهند؟چرا این مردم با این اعمال زشت خود را گرفتار ذلّت و نکبت دنیا و عذاب‏ آخرت می‌‏کنند؟.............؟

    رسول خدا متأسّف و ناراحت می‌‏شد ، ناچار از خانه آنان بیرون رفت و به دعوت‏ سایر مردم پرداخت.تقریبا مدّت یکماه در آن شهر توقّف نمود و با مردمی‌ که از کوچه و بازار می‌‏گذشتند صحبتها کرد ، درباره ارزش والای‌ انسان و جاودانگی‌ او در جهان‏ آخرت ، هدف زندگی‌ و راه و رسم درست زندگی‌ با مردم سخنها گفت ، آنان را به خدا پرستی‌ و خدا دوستی‌ و اطاعت از خدا دعوت کرد و به عذاب آخرت بیم داد.ولی‌‏ تبلیغات و پند و اندرزهای‌ آن حضرت در دلهای‌ تاریک آنها نیز چندان اثری‌ نداشت. شاید هم در دل برخی‌ که کمتر آلوده بودند روزنه‏ای‌ گشوده شد تا نور هدایت بر دلشان‏ بتابد و به تدریج تاریکی‌ و زشتی‌ را بزداید.

    ولی‌ مستکبران و سران قریش-آنان که قدرت و منافع خود را در خطر می‌‏دیدند- تدریجا احساس خطر کردند.برخی‌ از افراد نادان و سفیه را تحریک کردند تا مزاحم‏ رسول خدا شوند:مسخره‏اش کنند ، در میان صحبتهایش داد و فریاد راه بیندازند ، ناسزایش بگویند و سنگش بزنند و بالاخره یک روز وقتی‌ رسول خدا برای‌ عدّه ‏ای‌‏ صحبت می‌‏کرد ، اوباش و مردم فریب خورده و نادان به تحریک مستکبران اطرافش حلقه‏ زدند و او را سنگباران کردند ، سنگ می‌‏زدند و می‌‏گفتند:از شهر ما خارج شو ، پیاپی‌‏ سنگ می‌‏زدند و ناسزا می‌‏گفتند. خروج از طائف‏

    پیامبر ناچار راه خارج شهر را در پیش گرفت و آنان همچنان او را بدرقه کردند و سنگ زدند.بدنش کاملا مجروح شده بود و از پاهای‌ مبارک و حق پویش خون‏ می‌‏چکید.خسته و خونین ، متأسّف و متأثر از شهر خارج شد ، برای‌ هدایت و نجات‏ انسانهای‌ اسیر و دربند ، غریب و تنها به این شهر آمده بود و اکنون با بدنی‌ آزرده و مجروح از شهر بیرون می‌‏رفت.سنگها دیگر به او نمی‌‏رسیدند.مردم او را رها کردند و به‏ شهر تاریک خود بازگشتند.

    رسول خدا-که دیگر توان راه رفتن نداشت-در کنار دیوار باغی‌ ، زیر سایه‏ درختی‌ که شاخه‏هایش از باغ بیرون آمده بود ، نشست و با خدای‌ خویش مناجات کرد:

    «پروردگارا!ضعف و ناتوانی‌ خود و آزار و ستم این مردم نادان‏ را پیش تو باز می‌‏گویم.ای‌ خدای‌ مهربان و ای‌ پروردگار مستضعفان!مرا به چه کسی‌ واگذار کرده‏ای‌؟آیا مرا به‏ بیگانگان واگذار کرده‏ای‌ تا با چهره عبوس و گرفته با من‏ برخورد نمایند؟آیا می‌‏پسندی‌ که دشمنان بر من مسلّط گردند؟.... خدایا این همه رنج و گرفتاری‌ را به خاطر تو و برای‌ هدایت‏ بندگان تو تحمّل می‌‏کنم».

    صاحبان باغ که این منظره را از دور تماشا می‌‏کردند ، دلشان به حال رسول خدا سوخت ، سبدی‌ را پر از انگور کردند و به غلامشان که عداس نام داشت دادند ، تا نزد آن‏ مهمان غریب ببرد.عداس سبد را برداشت و نزد پیامبر برد.دیدار چهره خسته و نورانی‌‏ پیامبر ، بدن مجروح و پاهای‌ خونین او برایش تعجّب انگیز بود.سبد را پیش پیامبر نهاد و گفت:بفرمایید!از این انگورها بخورید.و در کناری‌ ایستاد و با شگفتی‌ به پیامبر نگریست.

    رسول خدا-که بسیار گرسنه و تشنه بود-یک خوشه انگور برداشت ، به‏ دانه‏های‌ شفّاف و زیبای‌ آن نگاه کرد.«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم»گفت و دانه دانه در دهان‏ گذاشت؛چه خوب و به موقع از رسول خدا پذیرایی‌ کرده بودند ، کام خشکیده رسول خدا تازه شد.

    عداس که حالات رسول خدا را با دقّت زیر نظر داشت ، وقتی‌ کلمه‏ «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم»را از رسول خدا شنید ، تعجّب کرد و پرسید:این جمله یعنی‌ چه؟ این کلام را از کجا آموخته‏ای‌؟

    پیامبر که هنوز خوشه انگور را در دست داشت ، به صورت عداس نگاه مهر آمیزی‌‏ کرد و ابتدا از او پرسید:اهل کجا هستی‌؟چه دینی‌ داری‌؟

    -اهل نینوا و مسیحی‌ هستم.

    -اهل نینوا هستی‌؟از شهر بنده نیکو کار خدا یونس ، هستی‌؟یونس فرزند متی‌.

    بر تعجّب عداس افزوده شد و پرسید:یونس را از کجا می‌‏شناسی‌؟نام پدر یونس‏ را از کجا می‌‏دانی‌؟به خدا سوگند!وقتی‌ از شهر نینوا خارج شدم ، حتّی‌ ده نفر در آنجا نبودند که نام پدر یونس را بدانند ، شما از کجا او را می‌‏شناسی‌؟از کجا نام پدر او را می‌‏دانی‌؟در این سرزمین که مردم آن بی‌‏سواد و بی‌‏اطّلاعند نام پدر یونس را از که‏ آموخته‏ای‌؟

    رسول خدا فرمود:یونس برادر من و پیامبر خدا بود ، من نیز پیامبر خدا هستم ، خدا به من دستور داده که کارهایم را با نام او و با کلمه مقدّس«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» شروع کنم ، آیا می‌‏دانی‌ چرا؟

    عداس که ضمیری‌ روشن و حق‏پذیر داشت ، بسیار خشنود شد و درباره پیامبری‌‏ رسول خدا و دعوت او پرسشهایی‌ نمود و پیامبر با این که بسیار خسته بود به همه‏ سؤالات او با صبر و حوصله پاسخ داد ، گفتگوی‌ عداس با رسول خدا ساعتی‌ طول کشید و سرانجام حقّانیّت دعوت رسول خدا برای‌ او روشن شد ، ایمان آورد و مسلمان شد. پیامبر هم از اسلام آوردن او بسیار خشنود شد.خشنود و خوشحال شد که توانسته است‏

    در این سفر یک انسان محروم و ستمدیده را هدایت کند.با عداس خداحافظی‌ کرد و به‏ سوی‌ مکّه رهسپار شد ، به سوی‌ شهری‌ که مشرکان ستمگر ، با شمشیرهای‌ کشیده در کمینش نشسته بودند.راه سخت و دشوار بود ولی‌ مسئولیّت الهی‌ و هدف والای‌ رسول‏ خدا برتر از همه سختیها و دشواریهاست ، به راه افتاد و قطره‏های‌ پاک خونش ، ایمان‏ راسخ او را به خدای‌ یگانه و استقامت او را در راه هدایت بندگان خدا ، بر سنگهای‌ راه‏ ثبت می‌‏کرد. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    لَقَد جاءَکُم رَسُولٌ مِن اَنفُسکُم عَزیزٌ عَلَیهِ ماعَنِتُّم حَریصٌ عَلَیکُم‏ بالمُؤمِنینَ رَئُوفٌ رَحیمٌ. سوره توبه آیه 128

    رسولی‌ از شما برای‌ هدایتتان آمده است که رنج و پریشانی‌ شما بر او بسیار گران است و او بر هدایت شما بسیار مشتاق و حریص و دلسوز و به مؤمنین بسیار رئوف و مهربان است. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-پیامبر در تبلیغ و گفتگوی‌ خود ، مردم را به چه اصولی‌ فرا می‌‏خواند؟

    2-فوت حضرت ابو طالب چه تأثیری‌ در روند تبلیغ و دعوت پیامبر به جای‌ گذارد؟

    3-پیامبر با چه انگیزه‏ای‌ به طائف سفر کرد؟چه مدّتی‌ در طائف درنگ نمودند؟در این مدّت برنامه‏ تبلیغش چه بود؟

    4-سران و مستکبران شهر چگونه برای‌ رسول خدا مزاحمت فراهم نمودند؟.............چرا؟

    5-رسول خدا پس از خروج از شهر طائف ، در مناجات خویش با خدا چه گفت؟

    6-در این حال چه کسی‌ از او پذیرایی‌ کرد؟

    7-عداس از چه تعجّب کرد؟از رسول خدا چه پرسید؟

    8-با شنیدن چه مطلبی‌ بر تعجّبش افزوده شد؟

    9-عداس چگونه مسلمان شد؟چرا پیامبر اکرم از اسلام آوردن او به این اندازه خشنود شد؟

    بیعت با پیامبر

    ایام حجّ فرصت بسیار خوب و مناسبی‌ بود تا پیامبر دور از فشار مشرکین با مردم‏ و مسافرین صحبت کند و آنان را به تفکّر و اندیشه درباره دین اسلام فرا خواند و روشنی‌‏ شناخت و نور ایمان را در دلشان برافروزد.این بار پیامبر با شش نفر از قبیله خزرج‏ گفتگو می‌‏کرد و با آهنگ آسمانی‌ و دلنشین خویش آیات قرآن را بر ایشان تلاوت‏ می‌‏فرمود؛آیاتی‌ در زمینه خداپرستی‌ و نفی‌ شرک و بت‏پرستی‌ ، آیاتی‌ درباره دعوت به‏ خیر و نیکی‌ ، آیاتی‌ در یاد آخرت و آینده خطیر انسان در آن جهان ، آیاتی‌ برای‌ هشیاری‌‏ خرد و بیداری‌ دل.............

    نمونه‏ای‌ از این دسته آیات را در سوره نحل چنین می‌‏خوانیم:

    «و خدا از آسمان باران فرستاد و با آن زمین مرده را زنده کرد و البتّه در آن ، آیه روشن و نشانه آشکاری‌ است برای‌ گروهی‌ که‏ گوش شنوا دارند * و شما را در آفرینش چهار پایان عبرت و بیدار باشی‌ است ، از میان خون و فرث شیری‌ پاکیزه و گوارا به‏ شما می‌‏نوشانیم * به میوه‏های‌ درخت خرما و انگور بنگرید که‏ هم از آن مسکر می‌‏گیرید و هم روزی‌ پاک و نیکو و البتّه در آن ، آیه روشنی‌ است برای‌ خردمندان * و پروردگارت به زنبور عسل الهام نمود که از کوهها و ساختمانها و درختان خانه‏ هایی‌‏ برگزین و از همه ثمرات تناول کن و راههای‌ پروردگارت را با فروتنی‌ بپیما ، بنگرید که چگونه از زنبور عسل این نوشیدنی‌‏ گوارا با رنگهای‌ مختلف بیرون می‌‏آید که مایه شفای‌ مردم است‏ و البتّه در آن ، آیه روشن و نشانه آشکاری‌ است برای‌ گروهی‌‏ که می‌‏اندیشند * و خداست که شما را آفریده و هم اوست که‏ شما را می‌‏میراند و گروهی‌ از شما در دوران عمر به روزگار پیری‌ و ناتوانی‌ می‌‏رسند که دیگر هیچ نمی‌‏دانند و البتّه خدا علیم‏ و قدیر است.............پس چرا غیر خدا را می‌‏پرستند؟چیزهایی‌ را که‏ نه از روزیشان چیزی‌ در آسمانها و زمین به دست آنهاست و نه‏ از عهده کاری‌ بر می‌‏آیند * »

    آهنگ زیبا و معنای‌ رسای‌ آیات قرآن ، سخنان حکمت‏آمیز پیامبر ، پند و موعظه‏ او ، شیرینی‌ گفتار و دلنشینی‌ رفتار پر مهر او ، در این شش نفر تأثیر بسیار نیکویی‌ نهاد و به اسلام علاقمندشان نمود ، به علاوه اینان از یهودیان شنیده بودند که حضرت موسی‌ در کتاب آسمانی‌ خود خبر داده که پیامبری‌ از مکّه بر انگیخته خواهد شد و آیین یگانه- پرستی‌ و توحید را ترویج خواهد نمود و بت پرستی‌ را بر خواهد افکند ، با این زمینه قبلی‌‏ و با شنیدن این سخنان روح بخش پیامبر و با مشاهده این رفتار پر مهر ، روحی‌ تازه پیدا کردند و در همان مجلس به اسلام گرویدند.

    وقتی‌ از پیامبر جدا می‌‏شدند ، گفتند:سالهای‌ طولانی‌ است که بین ما و قبیله‏ «اوس»جنگ و ستیز است ، امید است خدا بوسیله شما و آیین آسمانی‌ شما این آتش را فرو نشاند و ما اکنون به شهرمان یثرب باز می‌‏گردیم و آیین آسمانی‌ اسلام را به مردم آن‏ سامان عرضه می‌‏کنیم.مردم یثرب کم و بیش از حضرت محمّد و آیین اسلام سخنهای‌‏ پراکنده‏ای‌ شنیده بودند امّا فعّالیّت این شش نفر زمینه بسیار مناسبی‌ را برای‌ شناخت‏ بهتر و انتشار اسلام فراهم کرد.عدّه زیادی‌ به اسلام علاقمند شدند و برخی‌ هم به اسلام‏ گرویدند.

    مدّتی‌ نگذشت که یک گروه دوازده نفری‌ از سران یثرب به مکّه آمدند تا اسلام‏ خود را حضور پیامبر عرضه نمایند و یاری‌ خویش را اعلام دارند و برای‌ پشتیبانی‌ کامل‏ با او پیمان بندند ، ملاقات این دوازده نفر با پیامبر به این سادگیها میسّر نبود چون مکّه‏ تحت حکومت اشراف و زورمندان بت پرست اداره می‌‏شد ، و شهر مکّه شهر رعب و شکنجه و اختناق و ظلمت بود ، بالاخره محلّ ملاقات در بیرون شهر پشت گردنه یک کوه‏ در«عقبه»که از رفت و آمدها و نگاههای‌ جستجوگر مشرکان دور بود ، تعیین شد و زمان‏ ملاقات هم در نیمه شب. پیمان عقبه‏

    آن شب به نیمه رسید ، اسعد بن زراره و عبادة بن صامت و ده نفر دیگر با استتار و تقیّه کامل از راه پر پیچ و خمی‌ که به پشت کوه می‌‏رسید ، گذشتند و در روشنایی‌ ملایم‏ مهتاب در حضور پیامبر نشستند ، چند نفر از مسلمانان مکّه هم همراه پیامبر آمده بودند ، گفتگوها کاملا سرّی‌ و مخفیانه انجام گرفت و قبل از طلوع سپیده جلسه پایان یافت و همه با هوشیاری‌ و دقّت کامل متفرّق شدند ، خوشبختانه کسی‌ از مشرکین مکّه از این‏ جلسه اطّلاعی‌ پیدا نکرد.

    در یثرب مسلمانان از این دوازده نفر پرسیدند که با رسول خدا چگونه دیدار کردید ، با او چه گفتید و چه پیمان بستید؟آنها در پاسخ گفتند:با رسول خدا پیمان بستیم‏ که:به خدا شرک نورزیم ، دزدی‌ نکنیم ، زنا و فحشا نکنیم ، فرزندان خود را نکشیم ، به‏ یکدیگر تهمت نزنیم و در کارهای‌ نیک از رسول خدا اطاعت کنیم و نافرمانی‌ نورزیم............. تبلیغ اسلام در مدینه‏

    پس از مدّتی‌ نامه‏ای‌ به پیامبر نوشتند که فردی‌ را به سوی‌ آنان بفرستد تا اسلام‏ را به آنان تعلیم دهد و معارف قرآن را به آنان بیاموزد.پیامبر هم جوان شایسته و آراسته‏ای‌ را به نام مصعب به سویشان اعزام کرد ، مصعب قرآن را خوش آهنگ و نیکو قرائت می‌‏کرد و بسیار شیوا و رسا سخن می‌‏گفت.روزها در کنار یکی‌ از چاههای‌ مدینه‏ (یثرب)زیر سایه درختی‌ می‌‏ایستاد و با آهنگ بسیار زیبا و دلنشینی‌ قرآن تلاوت می‌‏کرد ، مردم اطرافش حلقه می‌‏زدند و او آرام آرام آیات قرآن را قرائت می‌‏نمود.وقتی‌ دلها آماده‏ پذیرش می‌‏شد ، لب به سخن می‌‏گشود و درباره ارزشهای‌ والای‌ دین اسلام با آنان‏ صحبت می‌‏کرد ، دلهای‌ حقّ پذیر مردم یثرب نرم می‌‏شد سخنش را به دقّت می‌‏شنیدند و به‏ اسلام می‌‏گرویدند و ایمان می‌‏آوردند.

    با شنیدن خبر گرایش مردم به اسلام ، برخی‌ رؤسای‌ قبائل و بزرگان مدینه‏ بر آشفتند ، یکی‌ از آنان برای‌ بیرون راندن مصعب از شهر ، با شتاب و خشم حرکت کرد ، هنگامی‌ که نزدیک مصعب رسید صورتش از خشم برافروخته بود.شمشیرش را از نیام‏ بر کشید و خشمگین و خشن فریاد زد دست از تبلیغ اسلام بردار و از شهر ما بیرون شو وگرنه.............

    مصعب نگذاشت سخنش تمام شود بدون این که کمترین تندی‌ و خشونتی‌ از خود نشان دهد به آرامی‌ گفت:

    ممکن است لحظه‏ای‌ همین جا بنشینیم و با هم گفتگو کنیم؟سخنان مرا بشنو ، اگر ناسنجیده و نادرست بنظرت رسید ، از تبلیغ آنها دست بر می‌‏دارم و از همان راهی‌ که‏ آمده‏ام باز می‌‏گردم.............

    -راست می‌‏گویی‌ ، خوب است نخست سخنت را بشنوم ، دعوتت را بشنوم و بعد تصمیم بگیرم.آنگاه همانجا نشست و شمشیرش را در غلاف فرو برد.مصعب هم آیاتی‌‏ از قرآن انتخاب کرد و برای‌ او تلاوت نمود.

    ای‌ کاش تاریخ برای‌ ما ثبت کرده بود که در آن لحظه حسّاس مصعب چه آیاتی‌ را برگزید ، امّا خدا را شکر که اینک قرآن در دست ماست و می‌‏توانیم در آیاتی‌ مشابه-که‏ خدا با آن آیات به مشرکین هشدار داده و آنان را به اسلام دعوت کرده-بنگریم و بیندیشیم:

    «آیا کسی‌ که می‌‏آفریند همانند کسی‌ است که نمی‌‏آفریند ، پس‏ چرا متذکّر نمی‌‏شوید؟ *

    و اگر بخواهید نعمتهای‌ خدا را به شماره آورید ، هرگز نمی‌‏توانید و البتّه خدا آمرزگار و مهربان است * و خدا آنچه‏ را که پنهان می‌‏دارید و آنچه را که آشکار می‌‏کنید همه را می‌‏داند * این بتهایی‌ را که در مقابل خدا می‌‏پرستید و از آنها درخواست می‌‏کنید ، هرگز چیزی‌ نمی‌‏آفرینند ، بلکه خود آفریده‏ شده‏اند * مردگانی‌ هستند نه زندگان ، و چه می‌‏دانند که چه‏ هنگام مبعوث می‌‏شوند * خدای‌ شما خدای‌ یگانه است ، آن‏ کسان که به آخرت ایمان نمی‌‏آورند دلهایی‌ زشت و سرکش‏ دارند و آنها مستکبرند * ناچار خدا از آنچه سرّی‌ انجام‏ می‌‏دهند آگاه است و به آنچه که آشکارش می‌‏نمایید اطّلاع دارد و خدا مستکبرین را هیچ دوست ندارد * »

    حقایق نورانی‌ و آسمانی‌ قرآن ، جذّابیّت و زیبایی‌ آیات آن ، اخلاق و صبر و استقامت مصعب قدرت منطق و روشنگری‌ و بیان او دگرگونش کرد ، گویی‌ ، جان خفته‏اش بیدار و خوی‌ سرکش و مستکبرش به کنار رفته ، فرصتی‌ و آرامشی‌ برای‌ شنیدن و اندیشیدن پیدا کرد.آنگاه با صدایی‌ آرام و جملاتی‌ که از شرم و ادب آهسته و شمرده ادا می‌‏شد ، گفت:وقتی‌ که می‌‏خواهید مسلمان شوید ، چه‏ می‌‏کنید؟آداب پذیرش این دین چیست؟

    -کار مشکلی‌ نیست ، به یگانگی‌ خدا و رسالت حضرت محمّد گواهی‌ دهیم ، جامه و تن در آب بشوییم و راه انس و آشنایی‌ با خدا را بگشاییم و نماز بخوانیم. پیمان عقبه(دومین پیمان)

    مردم مدینه این چنین حقّانیّت دین اسلام را در می‌‏یافتند و یکی‌ پس از دیگری‌‏ تسلیم امر خدا می‌‏شدند ، و با شور و اشتیاق دین اسلام را بعنوان برنامه زندگی‌‏ می‌‏پذیرفتند ، انتظار می‌‏کشیدند تا موسم حجّ فرا رسد که بار سفر بر بندند و به دیدار پیامبر بشتابند و آمادگی‌ خود را برای‌ یاری‌ و خدمت اعلام نمایند.سرانجام کاروان حجّ از مدینه با پانصد نفر راهی‌ مکّه شد.در میان کاروانیان تقریبا هفتاد نفر مسلمان وجود داشت.به مکّه رسیدند و با پیامبر قرار ملاقات گذاشتند ، می‌‏خواستند در این دیدار رسما با پیامبر بیعت کنند و اعلام پشتیبانی‌ نمایند.وقت ملاقات نیمه شب سیزدهم ذی‌ الحجّه‏ پشت گردنه کوهی‌ نزدیک منی‌ تعیین شد.

    میعاد فرا رسید ، مسلمانان مخفیانه یکی‌ یکی‌ ، دو تا دو تا ، به سوی‌ عقبه رفتند و در آنجا دور از چشم خواب گرفته مشرکان گرداگرد پیامبر حلقه زدند.

    از پیامبر درخواست کردند که مقداری‌ بر ایشان صحبت کند ، پیامبر هم آیاتی‌ از قرآن کریم را بر ایشان برگزید و تلاوت فرمود و توضیح داد که از خدا یاری‌ بخواهید و صبوری‌ و استواری‌ پیشه سازید و بدانید که عاقبت نیکو برای‌ متّقین است.و سپس‏ پیامبر اظهار تمایل نمود و فرمود که دوست دارد به یثرب هجرت کند و در میان آنان‏ زندگی‌ نماید.همه از این اظهار تمایل پیامبر خشنود شدند و مشتاقانه استقبال کردند.

    یکی‌ گفت:به خدا سوگند با صداقت تمام با پیامبر پیمان می‌‏بندیم و در راه دفاع‏ از او جانبازی‌ می‌‏کنیم و آنچه را می‌‏گوییم همان را در دل می‌‏پروریم.

    دیگری‌ گفت:با شما بیعت می‌‏کنیم بر این که همان گونه که از فرزندان و اهل‏ بیت خود دفاع می‌‏کنیم از شما نیز دفاع کنیم.

    دیگری‌ گفت:ما فرزندان جنگ و مبارزه هستیم و تربیت یافتگان جبهه‏های‌‏ سخت نبردیم و تا پای‌ جان برای‌ پذیرایی‌ و دفاع از پیامبر خدا ایستاده‏ایم.

    شور و شوق سراسر جمعیّت را فرا گرفت و هر کس از میان جمعیّت سخنی‌‏ گفت ، فراموش کردند که در مکّه هستند و در حکومت خطرناک مشرکان نشسته‏اند.

    عموی‌ پیامبر در حالی‌ که دست پیامبر را در دستش می‌‏فشرد با صدایی‌ بسیار آهسته که به سختی‌ شنیده می‌‏شد گفت:آرام باشید ، آهسته صحبت کنید ، نکند مشرکان‏ برای‌ ما جاسوسی‌ گمارده باشند.............

    به این ترتیب جلسه پایان یافت ، بتدریج جمعیّت با پیامبر بیعت کردند و پیمان‏ بستند و خداحافظی‌ نمودند و رفتند.هنوز سپیده ندمیده بود که همه جمعیّت متفرّق‏ شدند.امّا متأسّفانه فردا معلوم شد که مشرکان مکّه از تشکیل این جلسه خبردار شده‏اند و کم و بیش از بیعت اهل یثرب با پیامبر و گفتگوهای‌ دیشب ، بطور مبهم خبرهایی‌‏ شنیده‏اند.وحشت و اضطراب وجودشان را فرا گرفت ، اندیشیدند که اگر حضرت محمّد و دیگر مسلمانان مکّه به یثرب بروند و آنجا پایگاه پر قدرتی‌ پیدا کنند چه‏ها خواهد شد.لذا در«دار الندوه»جمع شدند و تصمیم گرفتند شدّت عمل نشان دهند و برای‌ از ریشه‏ بر کندن اسلام و نابود کردن مسلمانان نقشه قاطعی‌ طرح کنند. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقامُوا فَلا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنُونَ. سوره احقاف آیه 13.

    البتّه کسانی‌ که گفتند پروردگارمان خداست و استقامت ورزیدند هیچ‏ بیمی‌ ندارند و هیچ حزن و اندوهی‌ نبرند.

    بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-در آیات سوره نحل-که ترجمه‏اش در درس آمده است-خدا چه چیزهایی‌ را آیات روشن و آشکار قدرت خویش می‌‏شمرد؟از بر شمردن این آیات چه نتیجه‏ای‌ را اعلام می‌‏نماید؟این آیات‏ چه اصلی‌ از اصول اساسی‌ ادیان آسمانی‌ را بیان می‌‏کند؟

    2-شش نفر از خزرجیان-که اسلام را در حضور رسول خدا پذیرفتند-از یهودیان مدینه چه‏ شنیده بودند؟آن سخن به چه اصلی‌ از اصول دین اشاره دارد؟

    3-هنگامی‌ که این عدّه از خزرجیان از پیامبر خداحافظی‌ می‌‏کردند درباره چه مسأله‏ای‌ اظهار امیدواری‌ کردند؟

    4-فعّالیّت این عدّه درباره معرّفی‌ اسلام چه نتیجه‏ای‌ داد؟

    5-مفاد نخستین پیمان در عقبه چه بود؟اوّلین مسأله‏ای‌ که پیامبر از آنان قول گرفت و با آنان درباره‏ رعایتش عهد بست ، چه بود؟کدامیک از اصول اساسی‌ و اعتقادی‌ دین اسلام بود؟

    6-پیامبر چه کسی‌ را برای‌ تبلیغ دین اسلام به سوی‌ یثرب اعزام فرمود؟او چه ویژگیهایی‌ داشت؟و شیوه تبلیغش چگونه بود؟آداب پذیرش دین اسلام را چه چیزهایی‌ بیان کرد؟

    7-میعاد در دوّمین پیمان عقبه چه وقت و چه زمانی‌ بود؟در این میعاد چه کسانی‌ با پیامبر دیدار کردند؟چه شنیدند و چه گفتند؟

    مکر مشرکان‏

    هنگامی‌ که مشرکان از گفتگوهای‌ آن جلسه سرّی‌-هر چند بسیار مبهم و سربسته-اطّلاع پیدا کردند ، بر آزار و شکنجه مسلمانان افزودند.مسلمانان-که از شدّت رنج و شکنجه در فشار و سختی‌ فراوانی‌ بودند-از رسول خدا چاره خواستند ، آیا باید بر همین شکنجه‏ها صبر کنند؟یا راه چاره دیگری‌ بیندیشند؟

    رسول خدا به آنان امر فرمود که:با اختفای‌ کامل دور از چشم مشرکان به سوی‌‏ مدینه-که آن روزها هنوز یثرب نام داشت و بعدا به احترام ورود پیامبر آن را «مدینة الرسول شهر پیامبر»نامیدند-هجرت کنند و به آنان مژده داد که:

    کسانی‌ که پس از تحمّل رنجها و ستمهایی‌ که به آنان رفته است‏ هجرت کنند ، خدای‌ بزرگ در دنیا جایگاه والا و نیکویی‌‏ نصیبشان کند و البتّه اجر آخرت برای‌ آنان بسیار برتر و بالاتر است.این اجر کبیر نصیب کسانی‌ خواهد شد که در مشکلات‏ صبور و پایدار و شکیبا باشند و بر خدا توکّل نمایند.البتّه‏ پروردگار بر شما که بر مشکلات صبور و شکیبایید و در راه او مجاهده و هجرت می‌‏کنید ، بسیار مهربان و آمرزگار است.

    امّا هجرت چگونه ممکن است؟هجرت از شهر و دیاری‌ که مدّتها در آن زندگی‌‏ کرده‏اند و با آن آشنا و مأنوسند ، چگونه ممکن است؟آیا می‌‏توان خانه و زندگی‌ را گذاشت و گذشت و تنهای‌ تنها به سوی‌ دیاری‌ ناآشنا سفر کرد؟

    چگونه می‌‏توان کودکان خردسال را در این سفر طولانی‌ و سخت ، همراه برد؟ چگونه می‌‏توان در آن دیار ناآشنا زندگی‌ کرد؟چگونه؟نه شغلی‌ ، نه درآمدی‌ ، نه‏ خانه‏ای‌.............؟اینها همه مشکلاتی‌ بودند که به نظر می‌‏رسیدند ، امّا وعده خدا و توکّل بر خدا و صبر در راه خدا ، همه مشکلات و سختیها را آسان می‌‏نمود.لذا با اعتماد به وعده‏ها و یاریهای‌ خدا ، هجرت این مسلمانان فداکار به مدینه آغاز شد.مشرکان وقتی‌ خبردار شدند که عدّه زیادی‌ از آنان به مدینه رسیده بودند؛امّا برای‌ جلوگیری‌ از هجرت بقیّه ، آنان را سخت زیر نظر گرفتند ولی‌ مسلمانان دست بردار نبودند ، از هر فرصتی‌ برای‌‏ هجرت استفاده می‌‏کردند ، شبها و مخصوصا در نیمه‏های‌ شب ، با استفاده از خواب- آلودگی‌ و غفلت مراقبین ، راه مدینه را از بیراهه‏ها ، در پیچ و خمهای‌ کوهها و پستیها و بلندیها و دامنه‏ها می‌‏پیمودند ، و با پاهای‌ مجروح و بدنهای‌ خسته و چهره‏های‌ سوخته‏ خود را به مدینه می‌‏رساندند.

    مشاهده این هجرت و پایداری‌ و استقامت و ایثار بر وحشت کفّار می‌‏افزود. می‌‏ترسیدند مسلمانان در مدینه پایگاه قدرتمندی‌ تشکیل دهند و از این پایگاه بر آنان‏ بتازند ، لذا فورا جلسه‏ای‌ تشکیل دادند تا با همفکری‌ و مشورت ، ابعاد مختلف این خطر را که قبلا آن را هیچ پیش‏بینی‌ نمی‌‏کردند ، بررسی‌ کنند.

    در این جلسه ابتدا یکی‌ از مشرکان چنین گفت:فکر می‌‏کردیم ندای‌ محمّد را در شهرمان خاموش خواهیم کرد ، امّا اینک خطر کاملا جدّی‌ شده است ، عدّه زیادی‌ از اهالی‌ یثرب آیین اسلام را پذیرفته‏اند و با محمّد پیمان حمایت و یاری‌ بسته‏اند؛لابدّ می‌‏دانید چه پیش آمده است؟و از آن جلسه سرّی‌ که چندی‌ پیش در عقبه تشکیل شد ، خبر دارید؟آیا می‌‏دانید که اکثریّت مسلمانان به یثرب رفته‏اند و به مسلمانان آن سامان‏ پیوسته‏اند؟هیچ می‌‏دانید که اگر یثرب پایگاه دین محمّد شود ، چه خطر بزرگی‌ ما را تهدید خواهد کرد؟چه باید کرد؟.............قبل از این که کار از کار بگذرد باید چاره‏ای‌ اندیشید ، خطر جدّی‌ است اگر سرعت و قاطعیّت به خرج ندهید ، بقیّه فرصت هم از دست می‌‏رود و بزودی‌ محمّد هم به آنها می‌‏پیوندد.می‌‏دانید چاره چیست؟باید محمّد را به قتل برسانیم.

    چاره همین است ، باید به یک فرد شجاع مأموریّت دهیم که مخفیانه محمّد را به قتل‏ برساند.و اگر بنی‌ هاشم خونخواهی‌ کنند ، خونبهایش را بپردازیم و برای‌ همیشه آسوده‏ شویم.

    پیرمرد ناشناسی‌ که تازه وارد جلسه شده بود گفت:نه.............این نقشه عملی‌ نیست‏ مسلّما بنی‌ هاشم به خونبها راضی‌ نمی‌‏شوند ، هر طوری‌ که شده قاتل را شناسایی‌ و دستگیر می‌‏کنند و به قتل می‌‏رسانند.چگونه ممکن است کسی‌ از میان شما برای‌ این‏ اقدام داوطلب شود؟!آیا کسی‌ حاضر است؟

    هیچ کس جواب نداد.

    دیگری‌ اظهار داشت:چطور است که محمّد را دستگیر و زندانی‌ کنیم؟نگذاریم‏ کسی‌ با او ملاقات کند ، به این ترتیب ارتباط مردم با او قطع می‌‏شود ، و به تدریج او و دعوت او از یادها فراموش خواهد شد.

    پیرمرد ناشناس گفت:نه.............این نقشه هم عملی‌ نیست ، مگر بنی‌ هاشم دست روی‌‏ دست می‌‏گذارند تا به همین سادگی‌ محمّد را دستگیر کنید؟تازه اگر بتوانید او را دستگیر کنید ، بنی‌ هاشم با شما نبرد می‌‏کنند و او را آزاد خواهند کرد.

    دیگری‌ گفت:محمّد را دستگیر می‌‏کنیم و فورا به یک نقطه خیلی‌ دور دست تبعید می‌‏نماییم ، مخفیانه و به سرعت او را بر یک شتر سرکش سوار می‌‏کنیم ، پاهایش را محکم‏ زیر شکم شتر می‌‏بندیم و در بیابانهای‌ دور دست رها می‌‏کنیم ، تا در بیابان هلاک گردد. تازه اگر یکی‌ از قبایل او را ببینند و از شتر پایینش آورند ، او دیگر ناچار است که از دعوتش دست بردارد ، چون دیگر کسی‌ او را نمی‌‏شناسد که به سخن و دعوتش گوش‏ دهد ، این نقشه ، نقشه خوبی‌ است.ای‌ پیرمرد!مبادا با این نقشه مخالفت کنی‌!

    پیرمرد مدّتی‌ ساکت بود ، اهل جلسه به او نگاه می‌‏کردند تا ببینند چه می‌‏گوید ، بعد از مدّتی‌ سکوت سرش را کمی‌ کشید و به صحبت پرداخت ، گفت:نه.............این نقشه هم‏ عملی‌ نیست ، اوّلا نمی‌‏توانید به این سادگی‌ او را دستگیر کنید ، ثانیا مگر نمی‌‏دانید که اگر محمّد را در بیابان رها کنید و او در بین قبیله‏ای‌ فرود آید ، چه خواهد شد؟با سخنان زیبا و رسا و دلنشین-که قرآن می‌‏نامدش-مردم آن قبیله را به سوی‌ خود جذب می‌‏کند ، آنگاه برای‌ مبارزه با شما و با بتها و سنّتهای‌ شما پایگاه نیرومندی‌ به دست می‌‏آورد.

    -عجب پیرمردی‌ است؟!هر چه می‌‏گوییم مخالفت می‌‏کند!

    -ای‌ پیرمرد!نقشه خودت را بگو ببینیم چیست؟

    پیرمرد مدّتی‌ ساکت بود ، همه به او نگاه می‌‏کردند تا بشنوند که چه می‌‏گوید ، پس‏ از مدّتی‌ درنگ با صدای‌ کوتاه و شمرده‏ای‌ گفت:می‌‏دانید نقشه عملی‌ چیست؟نقشه‏ اینست که از هر قبیله یک نفر را انتخاب کنید و به آنها مأموریّت دهید که شبانه و مخفیانه‏ بطور دسته جمعی‌ به خانه محمّد حمله کنند و محمّد را در بسترش قطعه قطعه سازند ، بدین ترتیب بنی‌ هاشم نمی‌‏توانند قاتلین را شناسایی‌ کنند و نمی‌‏توانند با همه قبایل به‏ جنگ و ستیز پردازند ، لذا خونبهایش را می‌‏گیرند و راضی‌ می‌‏شوند.............

    پس از بحث و گفتگو این نقشه را تأیید کردند و قسم خوردند و بر انجامش‏ تصمیم گرفتند.امّا خدای‌ بزرگ از گفتارها و نقشه‏های‌ شومشان غافل نبود.

    خدا در قرآن می‌‏فرماید:

    «هرگز گمان مبر که خدا از کردار ستمکاران غافل گشته است. نه....کیفر و جزای‌ کامل آنها را تا روزی‌ که چشمها از شدّت‏ عذاب و سختی‌ خیره شوند و از گردش باز مانند ، بتأخیر افکند.روزی‌ که شتاب زده و سرافکنده در آن روز حاضر شوند ، قدرت چشم بر هم زدن نداشته ، دلهاشان مضطرب و پریشان و سرگردان باشد.مردم را بیم ده از روزی‌ که عذاب ، آنان را فرا رسد و این ظالمان گویند:پروردگارا!مرگ ما را تا مدّت کوتاهی‌ به تأخیر افکن تا ما دعوتت را اجابت کنیم و از پیامبران پیروی‌ نماییم.مگر شما نبودید که قسم می‌‏خوردید که‏ مرگ و زوال ندارید؟»

    آیه‏ ای‌ از قرآن کریم‏

    وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الماکِرینَ. سوره آل عمران آیه 54

    و آنان نقشه کشیدند و خدا هم نقشه کشید و خدا در نقشه آفرینی‌‏ بهترین است. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-وقتی‌ مسلمانها از رسول خدا چاره خواستند ، پیامبر به آنان چه فرمود؟چه مژده‏ای‌-از سوی‌‏ خدای‌ متعال-به آنان داد؟

    2-مشکلات هجرت چیست؟و مسلمانها چگونه بر این مشکلات فائق می‌‏آمدند؟

    3-چگونه گام در راه هجرت می‌‏نهادند و چگونه به مدینه می‌‏رسیدند؟

    4-اطّلاع از هجرت و پایداری‌ و استقامت و ایثار مسلمانها ، چه تأثیری‌ بر کفّار گذارد؟

    5-کفّار برای‌ بررسی‌ چه مسأله‏ای‌ به مشورت نشستند؟سرانجام ، تصمیمشان چه شد؟

    6-خدای‌ بزرگ در قرآن کریم درباره کیفر کردار ستمکاران چه می‌‏فرماید؟ظالمان به پروردگار متعال چه می‌‏گویند؟چه تقاضا می‌‏کنند؟چه پاسخ می‌‏شنوند؟

    هجرت پیامبر (1)

    خدای‌ بزرگ که از گفتارها و نقشه‏های‌ شوم کفّار آگاه بود ، مکر آنان را بر پیامبرش آشکار ساخت و نقشه شوم آنان را افشا نمود ، به پیامبرش خبر داد که مشرکان‏ کمر به قتل تو بسته‏اند ، لذا باید کاملا سرّی‌ و مخفیانه از این شهر هجرت کنی‌ و به سوی‌‏ یثرب رهسپار شوی‌ ، که این هجرت موجب استواری‌ بنیان اسلام و رهایی‌ محرومین از چنگال این مستکبرین ستمگر خواهد شد ، برای‌ رضای‌ خدا و برای‌ هدایت خلق خدا هجرت کن ، از خانه و کاشانه خویش دل بر کن که خدا جهادگران و مهاجرین فی‌ سبیل اللّه‏ را یاری‌ می‌‏کند و پشتیبانی‌ می‌‏نماید و راه پیروزی‌ و سعادت را به آنان نشان می‌‏دهد. و دین خدا همیشه با هجرت و جهاد ، با فداکاری‌ و ایثار توأم بوده و پیوسته این چنین‏ خواهد بود.

    پیامبر به امر خدا بر این هجرت مقدّس تصمیم گرفت ، امّا این تصمیم و این‏ هجرت بسیار خطرناک بود.پیامبر و خانه پیامبر دقیقا تحت نظر بود ، کوچکترین علامت‏ و نشانی‌ در رفت و آمدها و کمترین تغییری‌ در وضع خانه ، تصمیم پیامبر را آشکار می‌‏ساخت و برنامه هجرتش را به خطر می‌‏افکند ، کفّار خانه و محل نشستن و خفتن‏ پیامبر را کاملا شناسایی‌ کرده بودند تا هنگام حمله دسته جمعی‌-که نقشه‏اش و زمان‏ اجرایش را پیش بینی‌ نموده بودند-هیچ مشکلی‌ پیش نیاید.شبها برنامه آمد و شد پیامبر را زیر نظر داشتند و حتّی‌ از روزنه در و از بالای‌ دیوار به محلّ خواب پیامبر نگاه‏ می‌‏کردند ، روزها از رفت و آمدهای‌ پیامبر به خانه و بیرون خانه کاملا خبر داشتند و مراقبت می‌‏نمودند.تا این که شب حمله فرا رسید.

    پیامبر موضوع هجرتش را با علی‌ بن ابیطالب-که در نخستین روزهای‌ بعثت با او پیمان یاری‌ و حمایت بسته بود-در میان نهاد و پرسید:یا علی‌!آیا می‌‏توانی‌ مرا در اجرای‌ این امر الهی‌ یاری‌ کنی‌؟

    -یا رسول اللّه!چگونه باید شما را یاری‌ کنم؟

    -کار بسیار خطرناکی‌ است ، نزدیک به چهل نفر از مشرکین می‌‏خواهند یکباره‏ بر من حمله کنند و مرا شبانه در بستر قطعه قطعه نمایند.خدا مرا بر این تصمیم سرّی‌ آنان‏ آگاه ساخته و فرمان هجرت داده است ، امّا اگر بسترم در این شب خالی‌ بماند آنان متوجّه‏ خواهند شد و مرا تعقیب خواهند نمود و نقشه خود را در هر کجا که مرا پیدا کنند اجرا خواهند کرد.ناچار باید کسی‌ در بستر من بخوابد تا وقتی‌ که از روزنه در می‌‏نگرند در روشنایی‌ کمرنگ خانه کسی‌ را در بستر ببینند و چنین بیندیشند که من در بسترم ، آیا حاضری‌ چنین کاری‌ را بپذیری‌ و در بستر من بخوابی‌؟کار بسیار خطرناکی‌ است ، چون‏ چهل نفر با شمشیرهای‌ کشیده در نیمه‏های‌ شب بر خانه هجوم می‌‏آورند و ممکن است‏ ترا به جای‌ من در بستر قطعه قطعه کنند.

    -در این صورت آیا شما به سلامت خواهید بود؟

    -آری‌ به سلامت خواهم بود ، اگر بدین گونه یاریم کنی‌ در این هجرت به یاری‌‏ خدا موفّق خواهم شد.

    -حتما شما را یاری‌ خواهم کرد.

    این پاسخ آن چنان قاطع و با یقین ادا شد که هیچ روزی‌ از روزگاران چنین یقین‏ و قاطعیّتی‌ به خود ندیده بود.گذشت و ایثار شکوهمندی‌ بود که علی‌ بن ابیطالب در راه‏ خدا و برای‌ حفظ جان پیامبر خدا جان خود را نثار می‌‏نمود.و بر پیمان یاری‌ و حمایتی‌‏ که با پیامبر خدا بسته بود ، استواری‌ و استقامت نشان می‌‏داد ، جان خویش را به خطر می‌‏افکند تا رسول خدا به سلامت ماند و دین خدا را تبلیغ کند ، مردم را به سوی‌‏ خداپرستی‌ فرا خواند و ریشه ظلم و فساد را بر کند.

    به این ترتیب پیامبر خدا عازم هجرتی‌ عظیم شد ، در موقع کاملا مناسبی‌ خانه‏ را ترک کرد و با ابوبکر از شهر بیرون رفت.

    شب فرا رسید ، مشرکان به تدریج در اطراف خانه پیامبر گرد آمدند ، هنوز پاسی‌‏ از شب نگذشته بود که چهل نفر مرد نیرومند با شمشیرهای‌ کشیده گرداگرد خانه پیامبر را محاصره کردند ، از شکاف در و از بالای‌ دیوار به داخل خانه نگریستند ، در روشنایی‌‏ کمرنگ شب دیدند که او مانند شبهای‌ پیش برد سبز رنگش را روی‌ خود کشیده و گاهی‌‏ پهلو به پهلو می‌‏شود ، اطمینان پیدا کردند که او در خانه است و نقشه کاملا موفّق و پیروز است.خواستند در نیمه شب به خانه هجوم برند و او را قطعه قطعه سازند ، امّا برخی‌‏ گفتند:که در این خانه زن و کودک نیز خوابیده‏اند.انصاف نیست که آنان را در این‏ تاریکی‌ شب پریشان و مضطرب سازیم ، خانه که در محاصره کامل ماست ، محمّد هم که‏ در بستر است و هیچ راه فراری‌ ندارد ، پس چرا عجله کنیم ، بهتر است صبر کنیم و صبحگاهان حمله بریم تا همه ببینند که چهل نفر از قبائل مختلف در قتلش شرکت داشته‏اند.

    تا نزدیکیهای‌ سحر و تا صبح صبر کردند ، برخی‌ همانجا خوابیدند و برخی‌‏ مراقبت کردند که کسی‌ از خانه خارج نشود.سحرگاهان با شمشیرهای‌ برهنه از در و دیوار بالا رفتند و به اتاق پیامبر هجوم بردند.علیّ بن ابیطالب با شنیدن سر و صدا یکباره‏ از جای‌ برخاست و بر آنان فریاد زد که اینجا چه می‌‏کنید؟

    با شنیدن صدای‌ نیرومند علیّ بن ابیطالب و با مشاهده چهره خشمگین و مصمّم‏ او بی‌‏اختیار مبهوت در جای‌ ایستادند.............

    -پس محمّد کجاست؟

    -مگر او را به من سپرده بودید؟

    از شدّت خشم و غضب بر افروختند و فریاد کشیدند.از بیهودگی‌ نقشه و کار و مراقبتهای‌ روزها و شبهای‌ خود سخت بر آشفتند.خانه را رها کردند و برای‌ یافتن و دستگیر کردن حضرت محمّد به تکاپو افتادند ، پیش خود فکر کردند که محمّد یا در مکّه‏ پنهان شده و یا به سوی‌ مدینه حرکت کرده است در هر صورت می‌‏توان او را یافت و دستگیر کرد و به قتل رسانید ، فورا دست بکار شدند.گروههای‌ مختلفی‌ را به اطراف‏ مکّه فرستادند تا راههای‌ خروجی‌ مکّه را کاملا زیر نظر بگیرند ، به افرادی‌ که در شناختن‏ جای‌ پای‌ اشخاص مهارت داشتند ، مأموریّت دادند تا مسیر حرکت محمّد را ردیابی‌ کنند. ضمنا اعلان همگانی‌ کردند که هر کس محمّد را دستگیر کند یا مخفی‌ گاهش را نشان دهد ، یکصد شتر گرانبها جایزه خواهد گرفت.

    عدّه زیادی‌ به امید دریافت جایزه به تکاپو و جستجو افتادند و همه جا را گشتند. بالاخره ردّ پای‌ پیامبر را پیدا کردند ، جای‌ پای‌ پیامبر را-که روی‌ خاک و رمل و سنگ‏ باقی‌ مانده بود-شناختند ، ردّ پای‌ او را دنبال کردند و با سرعت پیش رفتند ، ردّ پا به‏ غاری‌ رسید ، گفتند:حتما محمّد در این غار پنهان شده است ، خشنود شدند که محمّد را یافته‏اند.حضرت محمّد و ابوبکر صدایشان را در درون غار می‌‏شنیدند و آنان را می‌‏دیدند امّا تارهای‌ عنکبوت که چون توری‌ بر دهانه غار تنیده شده بود ، کبوتری‌ وحشی‌‏ که در کنار دهانه غار روی‌ تارها تخم گذارده بود ، آنها را از ورود به غار باز داشت ، گفتند:نه.............اشتباه کرده‏ایم ، چگونه ممکن است که کسی‌ داخل غار شده باشد؟نه هیچ‏ ممکن نیست ، اگر کسی‌ داخل غار شده بود ، تارها گسسته بودند و لانه این کبوتر پایین‏ افتاده بود و تخمش شکسته بود.

    ولی‌ آنها نمی‌‏دانستند که همه موجودات آسمان و زمین از جنود خدایند و البته‏ خدا که علیم و حکیم است ، با فرستادن این سربازان بندگانش را یاری‌ می‌‏کند ، مخصوصا بندگانی‌ را که از سعی‌ و تلاش و هجرت و جهاد در راه او باز نایستند و از مکر مشرکان بیم نبرند و تمام کوشش خود را در راه رضای‌ او و تحقّق امر او مصروف‏ دارند ، عنکبوت و کبوتر و تار عنکبوت و خار و خاشاک و همه موجودات آسمان و زمین‏ سربازان پیدا و ناپیدای‌ خدایند و پیامبر خدا در پناه این جنود خدا در عمق تاریک غار با ابوبکر نشسته بود و بیرون غار را براحتی‌ مشاهده می‌‏کردند ، پیامبر با آرامی‌ ابوبکر را دلداری‌ می‌‏داد و می‌‏فرمود:بیم مبر که خدا با ماست و شرّ مشرکان را دفع خواهد کرد.

    کفّار پس از مدّتی‌ بهت و سرگردانی‌ مأیوس و پریشان باز گشتند.

    ما پیشاپیش به بندگانمان ، رسولانمان وعده یاری‌ داده‏ایم و تأکید کرده‏ایم که چند ما پیروزی‌ خواهند بود * سلام بر همه‏ پیامبران و سپاس و ستایش برای‌ خدای‌ جهانیان.

    به این ترتیب خدای‌ بزرگ پیامبرش را یاری‌ نمود و آرامشی‌ وصف ناپذیر در دلش بنهاد ، کلمه کافرین را پست و پایین و کلمه خویش را بالا و برترین قرار داد که خدا همیشه پیروز و حکیم است و مکر کافران این چنین فرو می‌‏ریزد.هر چند که مکرشان از شدّت قدرت ، کوهها را بتواند فرو ریزد. * * *

    یاری‌ خدا را به پیامبرش دیدیم و جنود فراوان او را شناختیم.پس چه خوب که‏ به یاری‌ او اعتماد کنیم و بر او توکل نماییم و با مال و جان در راهش جهاد و هجرت‏ نماییم که این شیوه بهترین و نیکوترین شیوه‏های‌ زندگی‌ است.و بهترین هجرتها ، هجرت از گناه و زشتی‌ است و بالاترین جهادها ، جهاد با هوسها و شهوتهاست ، و هر که‏ در راه خدا جهاد کند ، خدا راههای‌ ناپیدای‌ پیروزی‌ را به رویش می‌‏گشاید و هر که در راه‏ خدا هجرت کند ، خدا جنودش را به یاریش می‌‏فرستد.

    بندگان خالصی‌ که بر خدا توکّل کنند و از او صبر و ثبات قدم بخواهند و بدانند که‏ پیروزی‌ از سوی‌ او و قدرت همه در دست اوست.خدا سربازانش را برای‌ یاری‌ چنین‏ بندگانی‌ اعزام می‌‏کند تا به وعده‏های‌ خویش وفا کرده باشد و البته خدا هرگز خلف وعده‏ نمی‌‏کند.چه کسی‌ می‌‏دانست که خدا پیامبرش را با تارهای‌ ظریف عنکبوت و با طپش‏ قلب یک کبوتر وحشی‌ یاری‌ خواهد کرد؟پیامبر با اعتماد به الطاف خدا گام در راه‏ هجرت نهاد و هیچ نیندیشید که اگر مرا تعقیب کنند و دستگیر نمایند چه پیش خواهد آمد. او به وعده نصر خدا ایمان و اطمینان داشت و با یاد او و استمداد از او گام در مسیر هجرت نهاد و خدا نیز یاریش فرمود و این وعده حتمی‌ خداست که«یاریگر دینش را یاری‌ می‌‏کند».

    آیه‏ ای‌ از قرآن کریم‏

    وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکیماً. سوره فتح آیه 7.

    و همه لشکرهای‌ آسمانها و زمین مال خداست و خدا همیشه پیروز و پیوسته حکیم است. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-پیامبر موضوع هجرتش را با چه کسی‌ در میان نهاد؟به او چه فرمود؟او از پیامبر چه پرسید؟و نهایتا چه پاسخ داد؟

    2-وقتی‌ کفار قریش با شمشیرهای‌ برهنه خود به خانه پیامبر هجوم بردند ، چه دیدند؟و چه شنیدند؟

    3-برای‌ یافتن پیامبر چه کردند؟چه مقدار جایزه تعیین کردند؟

    4-هنگامی‌ که ردّ پای‌ پیامبر را پیدا کردند و تا پای‌ غار پیش رفتند ، چه دیدند؟

    5-پیامبر و ابوبکر که از درون غار به بیرون می‌‏نگریستند ، چه می‌‏دیدند؟پیامبر به ابوبکر چه‏ می‌‏فرمود؟

    6-جنود خدا چه چیزهایی‌ است؟و خدا بندگان مهاجر و مجاهدش را با این جنود چگونه یاری‌‏ می‌‏کند؟

    7-بهترین هجرتها چه هجرتی‌ است و بهترین جهادها چگونه جهادی‌ است؟

    8-خدا پیامبرش را با جنود ناپیدایش-که به چشم کفار چیزی‌ نمی‌‏آمد-چگونه در این هجرت‏ یاری‌ فرمود؟

    هجرت پیامبر (2)

    پیامبر خدا مدّت سه شبانه روز در غار ثور مخفی‌ بود ، دلش با یاد خدا مطمئن و آرام و با توکّل و اعتماد به خدا پر امید و روشن ، در انتظار فرصت بود تا به امر خدا هجرت خویش را پی‌ گیرد و خود را به یثرب برساند.

    چه کسی‌ می‌‏توانست عظمت و عمق تأثیر این هجرت را بفهمد؟چه کسی‌‏ می‌‏توانست بیندیشد که آینده این هجرت تا چه اندازه پر شکوه و عظیم است؟آیا در آن‏ روز کسی‌ می‌‏دانست که این هجرت ، همه انسانهای‌ حقّ پو و حقّ جو را در طول تاریخ به‏ هجرت فرا خواهد خواند؟همه قدرتهای‌ شوم شهر مکّه می‌‏خواستند این مهاجر فی‌ سبیل اللّه‏ را بیابند و قطعه قطعه کنند ولی‌ خدا می‌‏خواست که او به سلامت این سفر را بپیماید و در یثرب(مدینة الرّسول)نخستین مسجد را بنا کند و انسانها را از فراخنای‌ این مسجد به‏ عبادت و تقوی‌ ، به جهاد و هجرت ، به یاری‌ و خدمت فرا خواند و البّته خدا بر تحقّق‏ خواست و تنفیذ فرمان خود تواناست.

    گاه گاه همسفرش از تصوّر قدرت و عناد مشرکان ، با شنیدن صدای‌ گامهای‌‏ سنگین و جستجوگر و فریاد خشمگینانه آنان در بیم و اضطراب می‌‏افتاد ، امّا پیامبر با این‏ پیام و کلام خدایی‌ او را دلداری‌ می‌‏داد که:«بیم مبر و غم مخور که خدا با ماست».

    غار ثور در جنوب مکّه بود و راه مدینه در شمال مکّه قرار داشت ، لذا مشرکان‏ نیروهای‌ خود را بیشتر در شمال مستقرّ کرده بودند و از جستجو در قسمتهای‌ دیگر منصرف شده بودند به این جهت وقتی‌ که شب خوب تاریک می‌‏شد و دیدگان مشرکان را خواب فرا می‌‏گرفت حضرت علی‌ یار همیشگی‌ و با وفای‌ پیامبر می‌‏توانست به یاری‌‏ پیامبر بشتابد ، در همان تاریکی‌ بر می‌‏خاست و مقداری‌ آب و غذا به غار می‌‏برد و از پشت‏ آن پرده نازک که عنکبوت بر در غار تنیده بود ، در اختیار می‌‏نهاد و پیامبر را از اوضاع‏ مکّه مطّلع می‌‏کرد و تصمیمات مشرکان را گزارش می‌‏داد ، گاهی‌ هم فرزند ابوبکر «عبد اللّه»به غار سر می‌‏زد و آب و غذا می‌‏آورد.

    در یکی‌ از این شبها پیامبر به حضرت علی‌ فرمود:امانتهایی‌ را که مردم به من‏ سپرده‏اند به صاحبانش باز گردان و دو شتر برای‌ ما بیاور که به سوی‌ یثرب برویم.دخترم‏ فاطمه و زنان دیگر را بردار و به ما ملحق شود.ابوبکر گفت که:من شتر آماده کرده‏ام ، پیامبر قبول کردند که از آن استفاده کنند بشرط اینکه اجرتش را دریافت کند.

    می‌‏دانیم که بعلّت اعتماد فوق العاده‏ای‌ که مردم به پیامبر داشتند اشیای‌ قیمتی‌ و امانتهای‌ خود را به او می‌‏سپردند تا او نگهداری‌‏ کند و بعلّت همین اعتماد او را«امین»نامیده بودند.دانستن این‏ نکته هم ضروری‌ است که«امانت»و حفظ آن و باز گرداندن‏ «امانت»به اهل و صاحب آن از دستورهای‌ بسیار مؤکّد اسلام‏ است تا آنجا که خیانت در امانت از بزرگترین گناهان محسوب‏ می‌‏شود و مؤمن هرگز و هرگز در امانت خیانت نمی‌‏کند و در سخن گفتن دروغ نمی‌‏گوید و در وعده‏ای‌ که داده است هرگز خلاف نمی‌‏کند.

    در شب چهارم وقتی‌ که هوا خوب تاریک شد ، سه شتر لاغر اندام تیزرو با مقداری‌ آب و غذا ، همراه یک راهشناس امین کنار غار آماده بودند.اینک رسول خدا آخرین و بزرگترین پیامبر خدا به امر پروردگارش آماده هجرتی‌ عظیم است ، پس از سیزده سال سعی‌ و تلاش در راه بیداری‌ مکّیان ، از شهرش ، از خانه و زندگیش دست‏ می‌‏کشد ، خود را به رنج سفر می‌‏افکند ، شهری‌ را که به ننگ ظلم و شرک و بت پرستی‌‏ آغشته است ، ترک می‌‏گوید و سر به کوه و صحرا می‌‏گذارد ، امّا خدا صریحا به او وعده‏ می‌‏دهد که«همان کسی‌ که قرآن را بر تو نازل نموده و اتّباع از آن را بر تو فرض کرده ، ترا به این شهر باز می‌‏گرداند»این رفتن بی‌‏بازگشت نیست و تو باز خواهی‌ گشت و بتها را از خانه توحید فرو خواهی‌ ریخت.آرام پرده را کنار زدند و از تنگنای‌ غار بیرون‏ آمدند ، بر پشت شتر سوار شدند و پای‌ در هجرت نهادند.شب‏ها راه می‌‏پیمودند و راه را از چینش و درخشش زیبای‌ ستارگان پیدا می‌‏کردند و روزها در شکاف درّه‏ها و سایه‏ صخره‏ها پنهان می‌‏شدند و استراحت می‌‏نمودند و دوباره شب به راه می‌‏افتادند و سراپا تسلیم پروردگار با شوق و امید راه می‌‏پیمودند.

    از بیراهه و با شتاب می‌‏رفتند ، سفر دور و دشوار و خطرناکی‌ بود امّا دوری‌ راه‏ را«امید به خدا»نزدیک می‌‏کرد و دشواری‌ راه را«اعتماد به حسن ثواب او»آسان‏ می‌‏ساخت و خطرناکی‌ راه را«وعده نصرت و یاری‌ او»جبران می‌‏نمود.

    در میان راه روز هنگامی‌ که بار انداخته بودند و در پناه سایه صخره بلندی‌ به‏ استراحت پرداخته بودند سواری‌ از کفّار را مشاهده کردند که به سرعت نزدیک‏ می‌‏شود ، اگر می‌‏رسید و راه را بر پیامبر می‌‏بست سایر افراد هم می‌‏رسیدند و کار هجرت‏ ناتمام می‌‏ماند.امّا پیامبر که به لطف خدا ایمان داشت دست به دعا برداشت:

    ای‌ خدا ، ای‌ رحمن که بندگان را می‌‏نوازی‌ ، ای‌ رحیم که با مؤمنین مهربانی‌!جز تو کسی‌ را نمی‌‏ستایم که حمد ویژه توست‏ و جز تو کسی‌ را ربّ خود نمی‌‏دانم که پروردگارم تویی‌ ای‌ تنها معبود من و ای‌ یگانه مستعان من یاریم کن که به سوی‌ تو هجرت کرده‏ام و ما را از شرّ این دشمن کافر حفظ فرما که تو بر هر کار توانایی‌.

    در دم ، دعای‌ پیامبر مستجاب شد ، اسبی‌ که آن گونه تند و رهوار راه می‌‏پیمود ، افسار از دست سوار کار خود کشید و با یک حرکت تند روی‌ دو پا ایستاد و چرخشی‌‏ کرد و با یک تکان سوارش را محکم به زمین کوفت و سپس آرام و بی‌‏حرکت ایستاد. سوار برخاست ، ناراحت و خشمگین در حالی‌ که از درد بخود می‌‏پیچید دوباره سوار شد؛چند قدم پیش آمد.اسب دوباره سرکشی‌ کرد و او را محکم بر زمین کوفت.یکبار و دو بار دیگر این حادثه تکرار شد تا این که فهمید این سرکشی‌ به چه علّت است.

    نیّت خود را بر گرداند و برای‌ اعتذار خدمت رسول خدا آمد ، عذر خواهی‌ و طلب‏ بخشایش کرد.رسول خدا به او فرمود حال که متوجّه شده‏ای‌ ، فورا باز گرد و هر که را در راه به قصد تعقیب ما می‌‏آید ، بازگردان.

    او باز می‌‏گردد و پیامبر خدا به سوی‌ یثرب شتابان و شتابان‏تر راه می‌‏پیماید تا این‏ که نزدیک و نزدیک‏تر می‌‏شود.مسلمانها چه مهاجرین چه انصار ، مردان و زنان و کودکان به اشتیاق دیدار رسول خدا به استقبال آمده‏اند ، یکباره رسول خدا را از دور می‌‏بینند ، شتابان و مشتاق به سویش می‌‏دوند ، صدای‌ فریادهای‌ تکبیر و تهلیل و صلوات و سلام به اوج می‌‏رسد و رسول خدا در نزدیکی‌ یثرب در دهکده قبا فرود می‌‏آید تا علیّ بن‏ ابی‌ طالب و همراهانش به او ملحق شوند. * * *

    هجرت رسول خدا آنقدر پر اهمیّت و عظیم بود که مبدأ تاریخ اسلام شد ، درسی‌‏ شد تا همه انسانها در همه روزگاران به این اسوه الهی‌ و این رسول گرامی‌ تأسّی‌ کنند و همیشه روی‌ به سوی‌ خدا و پای‌ در رکاب هجرت داشته باشند و پیوسته بگویند:

    پروردگارا!ما دعوت منادی‌ ایمان را شنیدیم که دعوت می‌‏کرد به پروردگارتان ایمان آورید ، پروردگارا ما ایمان آوردیم ، گناهانمان را بیامرز و سیّئات ما را بپوشان و ما را با نیکان و ابرار از دنیا ببر.خدایا!آنچه به پیامبرانت وعده فرموده‏ای‌ به‏ ما عنایت فرما و ما را در روز قیامت خوار و پست مگردان که‏ تو هرگز خلف وعده نمی‌‏کنی‌.

    این چنین با پروردگار خویش راز و نیاز کنند و از او پاسخ بشنوند که:

    خدا دعایتان را مستجاب نمود که من هرگز عمل هیچ یک از شما را-چه زن باشد چه مرد-ضایع و بی‌‏اجر نمی‌‏گذارم * پس کسانی‌ که هجرت کردند و از خانه و زندگیشان بیرون‏ رانده شدند و در راه خدا آزار دیدند و اذیّت کشیدند و در راه‏ خدا پیکار و نبرد کردند تا کشته شدند ، خدا سیّئاتشان را بپوشاند و بیامرزد و به بهشتهایی‌ که در زیر درختان انبوهش‏ نهرها جاری‌ است داخلشان کند که این ثواب و هدیه‏ایست‏ الهی‌ و البتّه حسن ثواب پیش خداست * هرگز مباد که آمد و شد چند روزه کافران در شهرها ترا به فریب افکند * چند روزی‌‏ اندک بهره‏مندی‌ بینند و سپس مأوی‌ و جایگاهشان جهنّم است‏ که بد جایگاهی‌ است * امّا برای‌ کسانی‌ که تقوای‌ پروردگارشان‏ را پیشه کردند ، بهشت‏های‌ وسیع و گسترده‏ایست که در زیر باغها و درختان سر بهم آورده‏اش نهرهای‌ پر آبی‌ روان است و در این جایگاه امن و زیبا پیوسته زیست کنند این هدیه‏ایست از سوی‌ خدا برای‌ آنان و البتّه آنچه پیش خداست برای‌ ابرار بهترین است *

    ابرار دعوت پیامبر خدا را با گوش جان می‌‏شنوند و در راه خدا هجرت می‌‏کنند و فرا خنای‌ زمین را بس گسترده می‌‏بینند و ابرار همیشه در هجرت به سر برند از دیار ستم‏ و جهل به سرزمین عدل و علم و از بدی‌ به نیکی‌ و از سیّئات به حسنات هجرتی‌ مستمّر دارند و مهاجر واقعی‌ کسی‌ است که از سیّئات هجرت کند.

    آیه ‏ای‌ از قرآن کریم‏

    .............اِذهُما فِی‌ الغارِ اِذ یَقُولُ لِصاحِبه لاتَحزَن اِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَاَنزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ‏ عَلَیهِ وَ اَیَّدَهُ بجُنُودٍ لَم تَرَوها وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذینَ کَفَروُ السُّفلی‌ وَ کَلِمَةُ اللَّةُ هِیَ‏ العُلیا وَ اللَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ. سوره توبه آیه 40

    هنگامی‌ که آن دو در غار بودند هنگامی‌ که به همراه و مصاحبش‏ می‌‏فرمود:اندوه مبر که خدا با ماست ، خدا هم آرامش را بر او نازل‏ فرمود و با سپاهیانی‌ که دشمنان نمی‌‏دیدند ، یاریش کرد و کلمه کافران‏ را پست و پایین قرار داد و کلمه خدا بالا و برترین است و خدا همیشه پیروز و حکیم است. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-پیامبر خدا چه مدّتی‌ در غار ثور پنهان بود؟

    2-وقتی‌ همسفر پیامبر با شنیدن صدای‌ مشرکان به بیم می‌‏افتاد ، پیامبر با چه جمله‏ای‌ او را دلداری‌‏ می‌‏داد؟

    3-چه کسانی‌ در مدّت اختفا بر ایشان آب و غذا می‌‏بردند؟

    4-توصیه اسلام در مورد امانت و ردّ آن به صاحبش چیست؟

    5-چند سؤال دیگر هم طرح کنید.

    چه پول با برکتی‌‏

    خدا پیامبر را بر انگیخت تا راه و رسم درست زندگی‌ را به مردم‏ بیاموزد و شیوه درست زندگی‌ فردی‌ و اجتماعی‌ را به آنان‏ تعلیم دهد.سنّت و سیره پیامبر بهترین درس زندگی‌ و گفتار و سخنان او بهترین راهنمای‌ انسانهاست.در داستان زیر سیره‏ رسول خدا را در معاشرت ، لباس پوشیدن ، دستگیری‌ و کمک ، رسیدگی‌ به بی‌‏پناهان مشاهده می‌‏کنیم:

    لباس رسول خدا کهنه و فرسوده شده بود مقداری‌ پول به حضرت علی‌ داد و فرمود:به بازار برو و یک پیراهن برای‌ من خریداری‌ کن.

    حضرت علی‌-علیه السّلام-داستان را چنین بیان می‌‏کند:پولها را از پیامبر گرفتم و به بازار رفتم و با تمام پول که دوازده درهم بود ، پیراهنی‌ خریدم و خدمت پیامبر آوردم.رسول خدا پیراهن را گرفت و مقداری‌ به آن نگاه کرد ، سپس فرمود:آیا پیراهن‏ ارزانتری‌ هم در بازار بود؟دوست دارم از همان ارزانترها بپوشم.آیا فروشنده معامله را فسخ می‌‏کند؟

    -نمی‌‏دانم ، می‌‏روم و با او مذاکره می‌‏کنم.پیراهن را برداشتم و نزد فروشنده‏ رفتم ، به او گفتم:این پیراهن را برای‌ پیامبر خریده بودم ، امّا پیامبر دوست دارد لباس‏ ارزانتری‌ تهیّه کند ، آیا شما حاضرید که معامله را فسخ کنید؟

    فروشنده پیراهن را گرفت و دوازده درهم را پس داد ، از او تشکّر کردم و به‏ خدمت رسول خدا برگشتم.رسول خدا فرمود:خوب است با هم به بازار برویم و لباس‏ ارزانتری‌ تهیّه کنیم ، به اتّفاق به سوی‌ بازار حرکت کردیم ، در بین راه دخترکی‌ در کنار کوچه نشسته بود و گریه می‌‏کرد.رسول خدا نزدیک رفت و فرمود:دختر خانم!چه شده؟ چرا ناراحتی‌؟چرا گریه می‌‏کنی‌؟

    دخترک رسول خدا را می‌‏شناخت ، اشکهایش را پاک کرد و گفت:یا رسول اللّه؛ من خدمتکار(کنیز)یک خانواده هستم ، چهار درهم به من دادند که بر ایشان خرید کنم ، حالا می‌‏بینم که پولها را گم کرده‏ام ، اگر دست خالی‌ به خانه بر گردم از من مؤاخذه‏ می‌‏کنند و مرا کتک می‌‏زنند ، نمی‌‏دانم چه کنم ، جرأت نمی‌‏کنم به خانه برگردم.

    پیامبر با مهربانی‌ بسیار به او فرمود:دختر خانم!غصّه نخور ، این چهار درهم را بگیر و هر چه می‌‏خواهی‌ بخر و به خانه برگرد.دخترک پول را گرفت و خوشحال‏ برخاست.

    ما هم به راه افتادیم ، به بازار رسیدیم ، پیامبر پیراهن ساده‏ای‌ را به چهار درهم‏ خریداری‌ کرد و همانجا پوشید و خدای‌ را سپاس گفت.

    خوب است بدانید که هر وقت پیامبر لباس تازه‏ای‌ می‌‏پوشید ، خدا را این چنین سپاس می‌‏گفت:خدا را شکر که این لباس را به من عنایت فرمود تا بدنم را با آن بپوشانم ، خدایا این لباس را لباس خیر و برکت برای‌ من قرار ده و مرا در آن به سلامت و عافیت نگهدار.

    پیامبر گرامی‌ ما هیچ گاه از یاد خدا غافل نمی‌‏شد ، خویشتن را بنده او می‌‏دانست و پیوسته او را به خاطر الطاف و نعمتهای‌‏ بیشمارش ، شکر می‌‏گفت.

    وقتی‌ به منزل باز می‌‏گشتیم مردی‌ را دیدیم که لباسهای‌ پاره پاره‏ای‌ بر تن داشت و از مردم استمداد می‌‏کرد و می‌‏گفت:هر کس با پیراهنی‌ تن مرا بپوشاند ، خدا او را با لباسهای‌ بهشتی‌ بپوشاند.پیامبر نزدیک رفت ، لباسی‌ را که خریده بود از تن در آورد و به‏ آن مرد داد و فرمود بپوش ، چند کلمه هم با او صحبت کرد ، مرد خوشحال شد و از پیامبر تشکّر نمود.پیامبر فرمود:هر مسلمانی‌ که برای‌ رضای‌ خدا مسلمانی‌ را بپوشاند تا هنگامی‌ که لباس بر تن آن مسلمان است ، بخشنده لباس در ضمانت و خیر خداوند خواهد بود.

    دوباره برگشتیم و پیراهن دیگری‌ به مبلغ چهار درهم خریدیم ، پیامبر آن را پوشید و همان گونه خدای‌ را سپاس گفت.به سوی‌ منزل باز گشتیم ، در میان راه با کمال تعجّب‏ دیدیم که همان دخترک هنوز در کنار کوچه نشسته است.پیامبر نزدیک رفت و پرسید: چرا به خانه نرفتی‌؟مگر خرید نکردی‌؟

    -یا رسول اللّه چرا جنس خریدم ، ولی‌ خیلی‌ طول کشیده و دیر شده ، می‌‏ترسم‏ مرا بزنند و بگویند:چرا دیر آمدی‌؟

    پیامبر فرمود:غصّه نخور ، من همراه تو می‌‏آیم و ترا شفاعت می‌‏کنم.

    دخترک خوشحال شد و برای‌ نشان دادن خانه جلوتر راه افتاد.وقتی‌ به درب‏ خانه رسیدیم پیامبر با صدای‌ بلند به صاحب خانه سلام کرد ، کسی‌ جواب نداد ، دوباره‏ سلام کرد باز هم جوابی‌ نشنید.

    «همیشه پیامبر دوست می‌‏داشت که به مسلمانان سلام کند ، به هر کس که می‌‏رسید سلام می‌‏کرد ، چه فقیر و چه غنیّ ، چه کوچک‏ و چه بزرگ ، خوش معاشرت و خوش رو بود ، همیشه تبسمّی‌ بر لب داشت ، هرگز خنده قهقهه نمی‌‏کرد ، همواره متواضع بود بدون این که ذلّتی‌ نشان دهد ، سخی‌ بود ولی‌ هرگز اسراف‏ نمی‌‏ورزید ، دل نازک و رفیق القلب بود و نسبت به همه‏ مسلمانان علاقمند و مهربان بود».

    و به خاطر همین تواضع و مهربانی‌ برای‌ سوّمین مرتبه سلام کرد.

    کسی‌ پاسخ داد:السّلام علیکم یا رسول اللّه و فورا در خانه را باز کرد.

    رسول خدا فرمود:من دو بار دیگر هم سلام کردم ولی‌ جوابی‌ نشنیدم ، آیا صدای‌‏ مرا نمی‌‏شنیدید؟

    -چرا یا رسول اللّه!ولی‌ آنقدر آهنگ صدا و دعا و سلام شما را دوست داشتیم‏ که بی‌‏اختیار ساکت ماندیم تا باز هم بشنویم.

    پیامبر به اهل خانه فرمود:این دختر دیرتر برگشته ، ولی‌ گویا تقصیری‌ نداشته‏ است ، اینک آمده‏ام که او را شفاعت کنم ، او را ببخشید.

    صاحب منزل گفت:یا رسول اللّه به برکت تشریف فرمایی‌ شما ، او را بخشیدیم و در راه خدا آزاد نمودیم.

    پیامبر بسیار خوشحال شد و تشکّر کرد و خدای‌ را هم سپاس گفت و در راه‏ بازگشت به من فرمود:یا علی‌!چه دوازده درهم با برکتی‌!دو تن را پوشانید و یک کنیز را آزاد کرد.و راستی‌ اگر رسول خدا همان پیراهن گران قیمت را پوشیده بود ، چگونه‏ می‌‏توانست به دیگران کمک کند؟درباره رسول خدا چه خوب گفته‏اند که:او خفیف المؤونه بود و کثیر المعونه و البتّه هر مسلمانی‌ به پیروزی‌ از آن پیامبر بزرگ باید این چنین باشد. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    آمِنوُا باللَّهِ وَ رَسوُلِه وَ اَنفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُستَخلَفینَ فیهِ فَالَّذینَ آمَنُوا مِنکُم وَ اَنفَقوُا لَهُم اَجرٌ کَبیرٌ. سوره حدید آیه 7

    به خدا و رسولش ایمان آورید و از آنچه خدا به امانت در اختیارتان‏ نهاده انفاق کنید؛کسانی‌ که از شما ایمان آورند و انفاق کنند ، اجر بزرگی‌ خواهند داشت.

    بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-دخترکی‌ که در مسیر پیامبر خدا نشسته بود ، چرا گریه می‌‏کرد؟پیامبر از او چه پرسید؟او در پاسخ‏ رسول خدا چه گفت؟

    2-پیامبر-هنگامی‌ که لباس تازه‏ای‌ می‌‏پوشید-چگونه و با چه عباراتی‌ خدا را شکر می‌‏گفت؟از خدا چه تقاضا می‌‏نمود؟

    3-پیامبر درباره ثواب«پوشاندن یک مسلمان در جهت رضای‌ پروردگار متعال»چه فرمود؟

    4-رسول خدا بهنگام بازگشت ، دخترک را در چه حالی‌ مشاهده نمود؟با او چه گفتگویی‌ نمود؟

    5-سیره رسول خدا در سلام کردن و برخورد با مردم چگونه بود؟آیا می‌‏کوشید که شما هم مانند رسول خدا ، با مؤمنان و مسلمانان مهربان و خوش برخورد باشید؟

    6-درباره رسول خدا گفته شد که او«خفیف المؤونه و کثیر المعونه»بود ، مفهوم این جمله را توضیح‏ دهید.

    7-ده صفت از صفات پیامبر خدا را بشمارید.

    کار و همکاری‌ و تعاون‏

    «هر کس که خود را برتر از دیگران بداند و زحمت خود را بر دوش دیگران بیفکند ، مورد خشم و غضب خداست.

    لعنت و نفرین باد بر کسی‌ که بار زندگی‌ خود را بر دوش‏ دیگران می‌‏افکند.»

    این دو سخن از رسول گرامی‌ اسلام است.او به مسلمانها تعلیم می‌‏دهد که از تنبلی‌ و تن‏پروری‌ بپرهیزند و با سعی‌ و تلاش روزی‌ خود را به دست آورند ، به لطف و مهر خدا ، امید بندند و دنیای‌ خود را پاکیزه و آباد سازند.در زندگی‌ نه تنها بار خود را بر دوش دیگران نیفکنند بلکه باری‌ از دوش دیگر مسلمانان‏[P1}بر دارند و دستی‌ به یاری‌ آنها بگشایند و بدانند که خدا نیکو کاران را دوست می‌‏دارد و اجر آنان را ضایع نمی‌‏سازد.

    می‌‏دانید رسول خدا این شیوه نیکو را چگونه به مسلمانها می‌‏آموخت؟آیا تنها با گفتار خود؟نه.............بلکه بیشتر با عمل و رفتار خود ، چون پیامبر به آنچه می‌‏فرمود واقعا ایمان داشت و پیش از آنکه مردم را به کاری‌ فرا خواند ، خود با بصیرت و ایمان به آن‏ عمل می‌‏کرد.مردم هم که صداقت و ایمان او را در گفتار و سیره و رفتارش مشاهده‏ می‌‏کردند ، به او و پیام الهی‌ او علاقمند می‌‏شدند و پیروزی‌ می‌‏نمودند.

    برای‌ فهم بیشتر این مطلب ، خوب است در یکی‌ از سفرها با او همراه شویم و شیوه و رفتار او را مخصوصا در همکاری‌ و تعاون از نزدیک بنگریم:

    پیامبر آماده حرکت است ، آینه و شانه و مسواک و زاد و توشه سبک و ساده‏ای‌‏ برداشته و به همسفران سفارش می‌‏کند که همه زاد و توشه بر دارند که مبادا در سفر سربار برداشته و به همسفران سفارش می‌‏کند که همه زاد و توشه بردارند که مبادا در سفر سربار دیگران شوند ، هنگام حرکت با اهل بیت و یاران و دوستان به گرمی‌ خداحافظی‌ می‌‏کند و به راه می‌‏افتد.وقتی‌ کاروان حرکت می‌‏کند این چنین دعا می‌‏نماید:

    «خدایا!به خاطر تو و به عنایت تو به سفر پرداختم و به سوی‌ تو توجّه کردم و به رحمت تو اعتماد نمودم.خدایا!همه اطمینان و امیدم در این سفر به لطف تو است.مهمّات مرا تو خود کفایت‏ کن و هر چه تو برایم می‌‏پسندی‌ مرا بر آن موفّق کن ، که تو به‏ صلاح من از من آگاه‏تری‌ ، خدایا!پرهیزگاری‌ و تقوی‌ را توشه‏ راهم کن و مرا مورد مغفرت و رحمت خود قرار ده و به هر سوی‌ که روی‌ آورم مرا به خیر و خوبی‌ متوجّه ساز».

    در این سفر هم مثل همیشه در آخر کاروان راه می‌‏پیمود ، برای‌ این که مراقب‏ حال ضعیفان و باز ماندگان از کاروان باشد.

    در بین راه کاروانیان در منزلی‌ فرود آمدند تا قدری‌ بیاسایند و غذا بخورند ، بارها را از شترها افکندند تا شترها هم بیاسایند ، آنها را رها ساختند تا از خار و علف‏های‌ بیابان بخورند.

    -این دستور و سخن پیامبر بود که از همه می‌‏خواست که چهار پایان را در منزلگاههای‌ بین راه سبکبار کنند ، تا آنها هم بیاسایند-هر کس به کاری‌ مشغول شد؛ بعضی‌ مشغول پاکیزه کردن و رفتن منزل و فرش انداختن شدند ، عدّه‏ای‌ دنبال تهیّه آب‏ رفتند ، چند نفری‌ هم گوسفندی‌ را ذبح کردند و مشغول پوست کندن آن شدند.یکی‌ دو نفر هم مراقب شترها بودند ، در این میان پیامبر اکرم فرمود:من هم برای‌ پختن غذا از صحرا هیزم جمع می‌‏کنم.

    یاران رسول خدا گفتند:یا رسول اللّه!شما خسته هستید ، استراحت کنید ، ما همه‏ کارها را انجام می‌‏دهیم.

    شما چه می‌‏اندیشید؟آیا رسول خدا این پیشنهاد اصحاب را می‌‏پذیرد و برای‌ رفع‏ خستگی‌ استراحت می‌‏کند؟در پاسخ چه می‌‏گوید؟

    «خدا دوست ندارد کسی‌ خود را برتر از دیگران بشمارد و زحمت کارش را بر عهده آنان بگذارد.»

    این سخن پاسخ رسول خداست ، شما هم مانند من خسته سفر هستید ، همانطور که من در غذا خوردن با شما شریک می‌‏شوم ، باید در کار کردن هم با شما شریک باشم. این رسم مسلمانی‌ نیست که من استراحت کنم و شما زحمت بکشید ، نخیّر!من هم باید مانند شما کاری‌ انجام دهم.برخاست و مشغول جمع‏آوری‌ هیزم شد.بدین ترتیب با صفا و صمیمیّت و تعاون همه با هم کوشیدند تا غذا آماده شد و با کمال یگانگی‌ و مهر و رأفت‏ دور هم نشستند و غذا خوردند. * * *

    پیامبر اسلام با آن همه مقام و موقعیّت الهی‌ و اجتماعی‌ ، درست مانند یکی‌ از مسلمانان معمولی‌ زندگی‌ می‌‏کرد.خوراک و پوشاکش مانند سایر مسلمانان ، بلکه گاهی‌‏ ساده‏تر و کم قیمت‏تر بود.کارهای‌ شخصی‌ خویش را غالبا خود انجام می‌‏داد:کفش و لباسش را وصله میزد ، در کارهای‌ منزل کمک می‌‏کرد ، با مشک آب به منزل می‌‏آورد ، گاهی‌ غذا درست می‌‏کرد ، در نگهداری‌ بچه‏ها کمک می‌‏نمود.درب منزل را گاه خود باز می‌‏کرد.در آسیا کردن گندم و جو و نان پختن همکاری‌ می‌‏نمود ، شیر حیوانات را می‌‏دوشید و به آنان آب و علف می‌‏داد ، با چهره گشاده با مردم روبرو می‌‏شد ، با تبسّم‏ صحبت می‌‏کرد ، می‌‏کوشید تا به همه ، حتّی‌ به کودکان و نوجوانان سلام کند و می‌‏فرمود: من به کودکان سلام می‌‏کنم تا تکریم و احترام کودکان در امّت من سنّت حسنه‏ای‌ باشد و مسلمانان به کودکان سلام کنند و آنان را احترام نمایند ، تندخو و بدزبان نبود.وقتی‌ در حضور او از کسی‌ بدگویی‌ می‌‏کردند ، ناراحت می‌‏شد و می‌‏فرمود:بس کنید ، سخن‏ دیگری‌ بگویید.با همه مسلمانان مهربان و دلسوز بود و به یاری‌ آنها می‌‏شتافت و از این‏ که کار شخصی‌ خود را بر دیگری‌ تحمیل کند سخت پرهیز داشت.

    روزی‌ جمعی‌ از مسلمانان که از سفر بازگشته بودند ، خدمت پیامبر رسیدند و از یکی‌ از همسفران خود تعریف بسیار کردند ، گفتند:چه مرد دیندار و باتقوایی‌!هیچ آزار و اذیّتی‌ به کسی‌ نداشت.وقتی‌ در بین راه در منزلی‌ پیاده می‌‏شدیم فورا آبی‌ جستجو می‌‏کرد و وضو می‌‏گرفت و در گوشه‏ای‌ مشغول نماز می‌‏شد.جز نماز و دعا کاری‌ نداشت.

    پیامبر پرسید:اگر او در بین راه رفتارش این چنین بود ، پس چه کسی‌ کارهایش‏ را انجام می‌‏داد؟چه کسی‌ بار شترش را می‌‏افکند؟چه کسی‌ برایش آب وغذا می‌‏آورد؟ چه کسی‌ برایش غذا درست می‌‏کرد؟چه کسی‌ بار شترش را می‌‏بست؟.....؟

    -یا رسول اللّه!همه این کارها را ما افتخارا انجام می‌‏دادیم.

    -شماها یقینا بهتر از او هستید و در نزد خدا مقام عالیتری‌ دارید ، این درست‏ نیست که یک مسلمان زحمت کارهایش را بر عهده دیگران بیندازد و خودش به خیال‏ خود به عبادت پردازد ، نماز و دعا به جای‌ خود از بهترین عبادتها هستند ولی‌ کار و تلاش‏ هم عبادت بزرگی‌ است.خدمت به خلق خدا هم عبادت بزرگی‌ است. * * *

    اکنون شما بیندیشید چگونه خدمت به خلق خدا می‌‏کنید؟در چه کارهایی‌ تعاون و همکاری‌ دارید؟آیا بر این تصمیم هستید که وظیفه خود را در مدرسه و منزل بخوبی‌ انجام‏ دهید و زحمتی‌ بر دوش دیگران نگذارید؟آیا می‌‏کوشید باری‌ از دوش پدر و مادر و دیگران بردارید و خود هرگز سربار کسی‌ نباشید؟و در یک سخن ، این سنّت رسول خدا را چگونه در عمل پیاده می‌‏کنید؟

    آیه‏ ای‌ از قرآن کریم‏

    تَعاوَنُوا عَلَی‌ البرِّ وَ التَّقوی‌ وَ لاتَعاوَنُوا عَلَی‌ الاِّثمِ وَ العُدوانِ. سوره مائده آیه 2

    در کار نیک و تقوی‌ با یکدیگر یاری‌ و همکاری‌ کنید ولی‌ در گناه و تعدّی‌ و ستم به یکدیگر یاری‌ ندهید. بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-معمولا پیامبر چه چیزهایی‌ را در سفر با خود بهمراه می‌‏برد؟می‌‏توانید بگویید که برداشتن این‏ چیزها نشانه چه صفتی‌ از صفات رسول خداست؟

    2-پیامبر هنگام حرکت برای‌ سفر ، به همسفران چه سفارش می‌‏فرمود؟.............چرا؟

    3-سیره پیامبر-در ارتباط با دوستان و یاران و اقوام-قبل از حرکت برای‌ سفر چه بود؟این‏ روش پیامبر چه درسی‌ به ما می‌‏آموزد؟

    4-هنگام حرکت کاروان ، پیامبر چه دعایی‌ می‌‏فرمود؟متن دعای‌ ایشان را بگویید.

    5-معمولا پیامبر در چه قسمتی‌ از کاروان حرکت می‌‏نمود؟.............از این انتخاب منظورش چه بود؟

    6-دستور پیامبر در مورد چهار پایان ، در منزلگاههای‌ بین راه چه بود؟

    7-رسول خدا چه کاری‌ را برای‌ تهیه غذا پذیرفت؟در این مورد اصحاب به رسول خدا چه گفتند؟او در پاسخ به آنها چه فرمود؟

    8-سیره رسول خدا در مورد معاشرت و تکریم کودکان چگونه بود؟

    9-اگر در حضور پیامبر از کسی‌ بدگویی‌ می‌‏کردند ، پیامبر چه می‌‏فرمود؟

    10-پیامبر از کسانی‌ که از همسفر خود تعریف می‌‏کردند ، چه پرسید و به آنها درباره همسفرشان چه‏ گفت؟

    کار و کوشش تا بی‌‏نیازی‌‏

    «سؤال کردن»در فرهنگ اسلامی‌ دو معنا و دو کاربرد اصلی‌ دارد:یکی‌ به معنای‌‏ «پرسیدن» ، کسی‌ که چیزی‌ را نمی‌‏داند می‌‏پرسد ، از عالمی‌ ، از دانایی‌ سؤال می‌‏کند تا آن‏ را بداند و البتّه سؤال کردن به این معنی‌ بسیار خوب و پسندیده است ، هر کس که‏ نمی‌‏داند باید از اهل خبره سؤال کند تا بداند و آگاه شود.در سخنان پیشوایان دین آمده‏ است که:درهای‌ علم و دانش به روی‌ شما بسته است و کلید این درهای‌ بسته«سؤال‏ کردن»است.

    دیگر«سؤال کردن»به معنای‌«کمک خواستن و از دیگران چیزی‌ به رایگان‏ طلب کردن است»و به کسی‌ که گدایی‌ می‌‏کند«سائل»می‌‏گویند.این نوع سؤال کردن در بینش اسلامی‌ ما بسیار زشت و ناپسند است ، تا آنجا که مردی‌ از پیامبر پرسید که: یا رسول اللّه!عملی‌ به من بیاموز که یقین کنم من با انجام آنها در زمره بهشتیان هستم ، پیامبر در پاسخش به سه نکته مهم اشاره فرمود و گفت:اگر می‌‏خواهی‌ در آخرت ، در زمره بهشتیان باشی‌ ، باید به این سه امر همیشه متعهّد و پای‌‏بند باشی‌:

    1-بیهوده خشمگین نشوی‌.2-هرگز از مردم سؤال نکنی‌. 3-برای‌ مردم همان چیزی‌ را بپسندی‌ که بر خود می‌‏پسندی‌.

    و نیز پیامبر فرمود:هر کس از مردم سؤال کند در صورتی‌ که قوت و غذای‌ یکی‌‏ دو روزش را داشته باشد ، خدا در قیامت او را با چهره‏ای‌ زشت محشور می‌‏فرماید.

    پیامبر اکرم عزّت و شرافت انسانی‌ مسلمین را آن قدر دوست می‌‏داشت که اجازه‏ نمی‌‏داد آبروی‌ خود را پیش این و آن بریزند و در غیر ضرورت و اضطرار لب به سؤال‏ بگشایند و حاجت از غیر خدا بخواهند و می‌‏فرمود:مؤمن حقّ ندارد خود را ذلیل کند.با آن که در موارد لزوم به افراد نیازمند کمک و مساعدت می‌‏فرمود ولی‌ دوست نداشت مؤمنی‌‏ عزّت و شرافت و آبروی‌ خود را-حتّی‌ پیش او که پیامبر خدا بود-بریزد و اظهار حاجت‏ و نیازمندی‌ کند و با تأکید می‌‏فرمود:هر کس بی‌‏نیازی‌ بورزد و سؤال نکند و فقط راز دل‏ با خدای‌ خود بگوید ، خدا او را بی‌‏نیاز می‌‏سازد ، ولی‌ کسی‌ که بی‌‏جهت از این و آن سؤال‏ کند و آبروی‌ خویش را بریزد ، خدا هم درهای‌ فقر و نیازمندی‌ را به روی‌ او می‌‏گشاید.

    برای‌ فهم بهتر این مطلب و آشنایی‌ بیشتر با سنّت عزّت آفرین و انسان‏ساز رسول خدا به کیفیّت برخورد او با این مرد توجّه کنید:

    مدّتی‌ بیکار بود و بیکاری‌ فقر و تهیدستی‌ آورده بود ، همه راهها را به روی‌ خود بسته می‌‏دید ، راه چاره‏ای‌ به نظرش نمی‌‏رسید.موضوع را با همسرش در میان نهاد و با او به مشورت پرداخت.

    همسرش گفت:رسول خدا مهربان و کریم و بخشنده است ، خوب است خدمت‏ او برسی‌ و شرح حال خودت را بگویی‌ و از او کمکی‌ بخواهی‌ ، این پیشنهاد را پذیرفت ، برخاست و خدمت رسول خدا رسید.سلام کرد و شرمگین در گوشه‏ای‌ نشست.رسول‏ اکرم نگاهی‌ به چهره او افکند و با یک نگاه همه چیز را فهمید.پیش از آنکه آن مرد از گرفتاری‌ و تنگدستی‌ خود چیزی‌ بگوید و لب به سؤال بگشاید پیامبر لب به سخن گشود و خطاب به همه افرادی‌ که در حضورش بودند گفت:

    «هر کس چیزی‌ بخواهد کمکش می‌‏کنیم ولی‌ اگر بی‌‏نیازی‌‏ بورزد و دست نیاز پیش مخلوق دراز نکند و در کار کردن بیشتر بکوشد ، خدا نیازش را برطرف می‌‏سازد.»

    سخن کوتاه و پر معنای‌ رسول خدا در دل مرد بینوا نشست ، منظور آن حضرت‏ را فهمید ، از جا برخاست ، خداحافظی‌ کرد و به منزل بازگشت.همسرش که در انتظار بود ، جویای‌ حال شد.مرد گفت:خدمت رسول خدا که رسیدم قبل از این که چیزی‌‏ بگویم ، او فرمود:هر کس چیزی‌ بخواهد کمکش می‌‏کنیم ولی‌ اگر بی‌‏نیازی‌ بورزد و دست‏ نیاز پیش مخلوق دراز نکند ، خدا نیازش را برطرف می‌‏سازد.فکر می‌‏کنم به حال و کار من نظر داشت ، به همین جهت چیزی‌ نگفتم و به منزل برگشتم.بنابراین فرمایش پیامبر ، باید خودمان چاره‏ای‌ بیندیشیم.

    یکی‌ دو روز را با مشقّت و گرفتاری‌ گذراندند امّا هر چه فکر کردند ، کار مناسب‏ و چاره راهگشایی‌ به نظرشان نرسید ، ناچار دوباره تصمیم گرفتند که خدمت پیامبر برسد و شرح حال خود را بگوید و کمکی‌ درخواست کند.

    دوباره خدمت رسول خدا رسید ، سلام کرد و شرمگین در حضور پیامبر نشست ، منتظر بود که فرصتی‌ پیش آید و مطلب را با رسول خدا در میان بگذارد.ولی‌ رسول خدا که برای‌ عزّت و آبرو و کار و ابتکار یک انسان ارزش فراوانی‌ قائل بود نگذاشت آن‏ مرد خود را شرمنده کند و در حضور پیامبر خدا اظهار حاجت نماید و قبل از آن که مرد لب به سخن گشاید همان جمله دیروز را تکرار فرمود و گفت:

    «هر کس چیزی‌ بخواهد کمکش می‌‏کنیم ولی‌ اگر بی‌‏نیازی‌‏ بورزد و دست نیاز پیش مخلوق دراز نکند و در کار کردن بیشتر بکوشد ، خدا نیازش را برطرف می‌‏سازد.»

    گفتار رسول خدا ایمان و اطمینان را در دل آن مرد تقویت کرد و ارزش عزّت و شرف و آبرو را برایش روشن‏تر نمود ، از سؤال منصرف شد و به منزل بازگشت. همسرش که از فقر و بی‌‏چیزی‌ به ستوه آمده بود و در انتظار کمک رسول خدا نشسته‏ بود ، با بازگشت و دست خالی‌ شوهرش روبرو شد ، شوهر جریان ملاقات خود را و سخن‏ پیامبر را با همسرش در میان نهاد و یکی‌ دو روز دیگر با رنج و تهیدستی‌ گذراندند و در فکر چاره شدند.فکرشان به جایی‌ نرسید ، سرانجام تصمیم گرفتند که خدمت رسول خدا برسد و ناچار مطلب را با او بگوید و کمک بخواهد.

    برای‌ مرتبه سوّم خدمت رسول خدا شرفیاب شد ، جدّا تصمیم گرفته بود که رنج و تهیدستی‌ و گرفتاریهایش را برای‌ آن حضرت شرح دهد و ناچاری‌ خود را بیان کند و یاری‌ و کمک بخواهد.ولی‌ تا نگاهش در چهره رسول خدا افتاد شرم و حیا سراسر وجودش را فرا گرفت و مدّتی‌ آرام در کناری‌ نشست.در این اندیشه بود که چه بگوید که‏ سخنان عزّت آفرین رسول خدا را شنید که با آهنگی‌ لبریز از یقین و امید می‌‏گوید:

    «هر کس که کمکی‌ بخواهد کمکش می‌‏کنیم.............ولی‌ اگر.............بیشتر بکوشد ، خدا نیازش را برطرف می‌‏کند.»

    برخاست ، نگاه پر مهر و سپاسی‌ به چهره رسول خدا افکند-گویا احساس کرده‏ بود که رسول خدا آبرو و عزّت او را بیش از هر چیز دوست می‌‏دارد و نمی‌‏خواهد او عزّت و آبروی‌ خود را به این سادگی‌ از کف بنهد-خداحافظی‌ کرد و به منزل برگشت. سخنان رسول خدا سستی‌ و شکّ و تردید و یأس و ناامیدی‌ را از دلش کاملا پاک کرده‏ بود ، قدرت و قاطعیّت در دلش زنده شده بود ، با اعتماد به خدا تصمیم گرفت بکوشد و در هر صورت کاری‌ به دست آورد و نیاز خود را با کار و دسترنج خود برطرف سازد ، با دست خالی‌ و دلی‌ پر امید وارد منزل شد و موضوع را با یقین و اطمینان با همسرش در میان نهاد.............

    فردا صبح زود از منزل بیرون آمد و به صحرا رفت.با جدیّت و کوشش تا عصر پشته بزرگی‌ از هیزم جمع‏آوری‌ کرد و با طنابی‌ که همراه آورده بود بست و بر دوش‏ گرفت و به سوی‌ شهر برگشت ، هیزمها را فروخت و مقداری‌ غذا خرید و مسرور و شادمان روانه خانه شد.خانواده که به انتظارش بودند ، خوشحال به استقبال پدر شتافتند. با صفا و صمیمیّت دور هم نشستند و غذا خوردند و لذّت کار و کوشش و اعتماد به خدا را چشیدند.

    فردا صبح ، زودتر و مصمّم‏تر به سوی‌ صحرا حرکت کرد و با تلاش بیشتر پشته‏ بزرگتری‌ از هیزم تهیّه کرد و بر دوش گرفت و به شهر آورد.تا مدّتی‌ همین گونه به کار ادامه داد.

    تدریجا تیشه‏ای‌ و حیوان باربری‌ هم تهیّه کرد.کارش روز به روز بهتر شد تا آنجا که از مال خویش انفاق می‌‏کرد و به یاری‌ درماندگان می‌‏شتافت و لذّتی‌ که خود از کار و ابتکار و تلاش برده بود برای‌ آنها باز می‌‏گفت و آنها را تشویق به کار می‌‏نمود.

    روزی‌ رسول خدا را ملاقات نمود ، به یاد آن روزهای‌ سخت و آن سخنان ارجمند و نیرو بخش رسول خدا افتاد که چگونه عزّت و آبرویش را نگهداری‌ فرمود ، گفت:یا رسول اللّه!کار خوبی‌ دارم ، وضع زندگیم نیز کاملا خوب شده است.

    رسول خدا تبسم مهرآمیزی‌ فرمود و گفت:نگفتم هر کس بی‌‏نیازی‌ بورزد ، خدا نیازش را برطرف خواهد کرد.این وعده خداست که بحقّ وعده داده است و البّته اجر و ثواب و عاقبت نیکو هم به او عطا می‌‏فرماید. * * *

    دیدید که در نگاه پیامبر عزّت و شرف انسانی‌ چقدر ارزشمند است و سؤال‏ کردن چه مقدار ناپسند و نارو است؟بر عکس کار و کارگر در بینش اسلامی‌ ما از اهمیّت‏ ویژه‏ای‌ برخوردارند و بالاخصّ کارهای‌ مفید تولیدی‌.آن قدر کار ارزشمند است که از عبادتها و بلکه از بهترین عبادتها شمرده می‌‏شود.پیامبر اکرم فرمود:عبادت هفتاد جزء دارد و بهترین آن کار است ، کاری‌ که با آن روزی‌ حلال طلب شود.

    امام باقر علیه السّلام فرمود:هر کس کار کند و بکوشد تا از سؤال کردن از مردم‏ بی‌‏نیاز باشد و بتواند در مخارج خانواده‏اش توسعه دهد و به همسایگانش هم کمک نماید در آخرت وقتی‌ وارد محشر می‌‏شود ، صورتش همانند ماه شب چهارده می‌‏درخشد.

    امام صادق علیه السّلام فرمود:کسی‌ که برای‌ کسب روزی‌ خانواده‏اش تلاش‏ می‌‏کند همانند کسی‌ است که در راه خدا جهاد می‌‏نماید. آیه‏ای‌ از قرآن کریم‏

    فَاِذا قُضِیَتِ الصَّلوةُ فَانتَشروُا فِی‌ الاَرضِ وَ ابتَغُوا مِن فَضلِ اللَّه. سوره جمعه آیه 10

    هنگامی‌ که نماز پایان یافت در زمین پراکنده شوید ، و فضل و رحمت‏ خدا را جستجو کنید.(برای‌ بدست آوردن روزی‌ تلاش کنید.)

    بیندیشید و پاسخ دهید.

    1-«سؤال کردن»یعنی‌ چه؟هر دو معنا را که در درس آمده است ، بیان کنید.

    2-کلید گشودن درهای‌ بسته علم و دانش ، چیست؟.............توضیح دهید که چگونه.

    3-پیامبر در پاسخ آن مرد که درخواست کرد که به او عملی‌ بیاموزد ، چه فرمود؟

    4-آن کسی‌ که سؤال کند در حالی‌ که قوت و غذای‌ یکی‌ دو روزش را داشته باشد ، در قیامت چگونه‏ محشور می‌‏شود؟

    5-پیامبر به آن مرد که برای‌ سؤال به حضور پیامبر آمده بود ، چه فرمود؟

    6-سخنان امید آفرین پیامبر چگونه راه تلاش و کار را برای‌ او گشود؟

    7-سخن پیامبر درباره کار کردن و بدست آوردن روزی‌ حلال چیست؟

    8-سخن امام باقر علیه السّلام درباره کوشش و کار چیست؟مفهوم آن را توضیح دهید.

    9-امام صادق-علیه السّلام-چه کسانی‌ را همانند جهادگران در راه خدا شمرده است؟

    منبع مطلب : www.ibrahimamini.com

    مدیر محترم سایت www.ibrahimamini.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    برای ارسال نظر کلیک کنید