در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    چرا ما از مرگ میترسیم ابوذر به این سوال چه پاسخی داد

    1 بازدید

    چرا ما از مرگ میترسیم ابوذر به این سوال چه پاسخی داد را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    مشرق نیوز

    مشرق- بیست و دومین حدیث از چهل حدیث حضرت امام خمینی(ره) درباره کراهت از مرگ، مغرور نشدن به رحمت پروردگار و... است. این حدیث با روایتی از امام صادق (علیه السلام) شروع می شود. آن حضرت می فرماید:

    «مردی نزد ابوذر آمد و پرسید: چرا از مرگ کراهت داریم؟ ابوذر جواب داد: چون دنیای خود را آباد کردید و آخرت را خراب. پس چون (با مرگ) از محلی آباد به سوی مکانی خراب نقل مکان می کنید، (از مرگ کراهت دارید) از او پرسیدند: وارد شدن ما بر خداوند چگونه است؟ جواب داد: نیکوکارانتان مثل کسی که از اهل خود غایب است و بر آنها وارد می شود، و بدکارانتان مثل فراری ای است که بر صاحبش برگردانده می شود. از او پرسیدند: حال ما را نزد خداوند چگونه می بینی؟ جواب داد: اعمال خود را با فرموده قرآن مقایسه کنید؛ هرآینه خداوند می فرماید: همانا نیکوکاران در نعمت ها هستند و بدکاران در جهنم.»
    حضرت ادامه داد: «آن مرد سوال نمود: رحمت خداوند کجاست؟ ابوذر پاسخ داد: رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.»
    همچنین امام صادق (علیه السلام) فرمود که مردی به ابوذر نوشت: «ای ابوذر برای من تحفه ای علمی بفرست. ابوذر جواب داد: همانا علم بسیار است؛ اما اگر توانی به کسی که دوستش داری بدی نکن. آن مرد گفت: آیا ممکن است کسی به شخصی که دوستش می دارد بدی کند؟ ابوذر فرمود: آری نفس تو محبوب ترین چیزها نزد توست. پس وقتی نافرمانی خدا را مرتکب می شوی به آن (نفس خود) بدی کرده ای.»

    ¤ کراهت از مرگ
    مبنای کراهت مردم از مرگ متفاوت است و جناب ابوذر حال مردم متوسط را بیان کرده است.
    باید دانست که انسان فطرتاً و ذاتاً دوست دارد که جاودان باشد و از فانی شدن متنفر است. برخی بزرگان همین مطلب را مبنای اثبات معاد دانسته اند و چون ما به باقی بودن و دائمی بودن عالم آخرت یقین و اطمینان نداریم، از مرگ گریزان هستیم. اگر یک دهم آنچه به این عالم اطمینان داریم، به آخرت اعتماد داشتیم، دل های ما به آخرت تمایل و گرایش پیدا می کرد.
    ترس و کراهت افراد متوسط الحال (از جهت معنوی) به آخرت بدان دلیل است که دنیای خود را آباد کردند و آخرت خود را خراب، و این به خاطر ضعف ایمان است؛ والا اشتغال دنیوی با پرداختن به آخرت منافات ندارد و این کراهت و ترس به دلیل نافرمانی از پروردگار است؛ والا در قیامت حساب و کتاب عادلانه، و حساب کننده عادل است.

    ¤ محاسبه
    در کتاب کافی روایتی از امام کاظم (علیه السلام) آمده است که حضرت فرمود: «از ما نیست کسی که هر روز نفس خود را محاسبه نکند. پس اگر عمل نیکی انجام داده است از خدای متعال توفیق زیادتر بطلبد و اگر عمل بدی مرتکب شده است از خداوند به خاطر آن آمرزش بجوید و به سوی خدا بازگردد.»
    اگر در این دنیا از خود حساب کشیدی در آخرت باکی از حساب کشیدن نداری؛ همان طور که اگر در این عالم پیرو ولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) باشی در صراط نخواهی لغزید؛ زیرا حقیقت صراط صورت باطنی ولایت است؛ چنان که در روایات و در زیارت جامعه کبیره در این خصوص آمده است. پس هر کس اعمالش نیکو باشد از قبر و قیامت وحشتی ندارد. آنچه گفته شد درباره افرادی است که از لحاظ ایمان در مرحله متوسط هستند، اما مومنان کامل از مرگ کراهت ندارند، بلکه در خوف و وحشت هستند. خوف آنها از عظمت خداوند است؛ چنان که رسول خدا و امیر مومنان اینگونه بودند. البته دل های دوستان الهی نیز در مراتب کمال متفاوت است؛ همان طور که برخی از آنها در شوق هستند و برخی در خوف و حزن.
    در روایتی آمده است که حضرت یحیی(ع)، حضرت عیسی(ع) را دید که در حال خنده است. با عتاب به عیسی(ع) فرمود: گویا تو ازعذاب الهی احساس ایمنی می کنی؟ عیسی پاسخ داد: گویا تو از رحمت خداوند ناامیدی؟ پس خداوند به آنها وحی فرمود: هر کدام از شما که بیشتر به من خوش گمان هستید، نزد من محبوبتر می باشید.

    ¤ نتیجه اعمال
    ظاهر حدیثی که بیان شد می رساند که آباد کردن آخرت و یا خراب کردن آن تابع اعمال و رفتار ما است. در روایت است که زمین بهشت، ساده است و مواد تعمیر آن کارهای انسان می باشد و این مطلب با برهان فلاسفه و کشف اهل شهود و معرفت است. برخی عرفا «جهنم» را زندان خداوند در آخرت عنوان کرده اند. در حدیث است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در معراج، ملائکه را دید که به ساختن بنایی اشتغال دارند و گاه دست از کار می کشند. از جبرئیل سبب این کار را سوال کرد. او جواب داد: مواد این بناها ذکرهای امت است. هر گاه ذکر بگویند، موادی برای ملائک حاصل می شود و مشغول بنا می شوند و چون از ذکر باز بمانند، ملائک نیز دست از کار می کشند.
    براساس این روایت صورت بهشت و جهنم جسمانی همان صورت کارهای نیکو و کارهای بد مردم است که در آخرت به همان اعمال مراجعه می کنند و در آیات شریفه به آن اشاره شده است. (کهف/49)
    آنچه به عنوان کلام ابوذر گفته شد، دستور محکمی است که باید به آن مواظبت نمود. وقتی ابوذر براساس کلام قرآن مردم را دو دسته عنوان کرد (خوبان و بدکاران) آن مرد (سوال کننده) از رحمت خداوند سوال نمود. ابوذر نیز گفت: رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.

    ¤ به رحمت خدا نباید مغرور شد
    ای دوست بدان که شیطان و نفس، گاه انسان را به هلاک ابدی می کشاند که از جمله ابزار این کار، مغرور کردن شخص به رحمت پروردگار است. دلیل این مغرور شدن بی مورد آن است که در امور دنیوی به رحمت خدا تکیه نمی کنیم و به اسباب ظاهری متکی می شویم، اما همین که آخرت مطرح می شود به رحمت خدا تکیه می کنیم و با این کار به نافرمانی خدا و رسولش می پردازیم. این شیوه ای غلط و مخالف سیره معصومین (علیهم السلام) است. آنها با اینکه بیش از دیگران به رحمت حق معتقد بودند، یک لحظه هم از انجام دادن وظایف کوتاهی نمی کردند. صحیفه سجادیه و دعاهای حضرت سجاد (علیه السلام) شاهد این ادعاست. پس ادعای ما مبنی بر رحمت خدا و اتکال به آن ناشی از غرور نفس و شیطان است.
    این عزیز همان طور که ابوذرگفت علوم بسیارند، اماعلم نافع برای ما آن است که خود این اندازه بدی نکنیم و بفهمیم که آموزه های انبیاء و اولیاء، کشف حقایقی است که از آنها محروم هستیم. آنها درد و بیماری و دارو و درمان را بیان کرده اند، تو اگر خود را دوست می داری، باید از آن دستورات نگذری و خود را با دارویی که آنها معرفی کرده اند درمان نمایی.

    منبع مطلب : www.mashreghnews.ir

    مدیر محترم سایت www.mashreghnews.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    چرا از مرگ می ترسیم؟

    چرا از مرگ می ترسیم؟

    بیست و دومین حدیث از چهل حدیث حضرت امام خمینی(ره) درباره کراهت از مرگ، مغرور نشدن به رحمت پروردگار و ... است. این حدیث با روایتی از امام صادق علیه السلام شروع می شود. آن حضرت می فرماید:

    " مردی نزد ابوذر آمد و پرسید: چرا از مرگ کراهت داریم؟ ابوذر جواب داد: چون دنیای خود را آباد کردید وآخرت را خراب. پس چون ( با مرگ) از محلی آباد به سوی مکانی خراب نقل مکان می کنید، ( از مرگ کراهت دارید) از او پرسیدند: وارد شدن ما بر خداوند چگونه است ؟ جواب داد: نیکوکارانتان مثل کسی که از اهل خود غایب است و برآن ها وارد می شود، و بدکارانتان مثل فراری ای است که بر صاحبش برگردانده می شود. از او پرسیدند: حال ما را نزد خداوند چگونه می بینی؟ جواب داد: اعمال خود را با فرموده قرآن مقایسه کنید ؛ هرآینه خداوند می فرماید: همانا نیکوکاران در نعمتها هستند وبدکاران در جهنم."

    حضرت ادامه داد : " آن مرد سوال نمود: رحمت خداوند کجاست؟ ابوذر پاسخ داد: رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است . "

    همچنین امام صادق علیه السلام فرمود که مردی به ابوذر نوشت:" ای ابوذر برای من تحفه ای علمی بفرست. ابوذر جواب داد: همانا علم بسیار است؛ اما اگر توانی به کسی که دوستش داری بدی نکن. آن مرد گفت: آیا ممکن است کسی به شخصی که دوستش می دارد بدی کند؟ ابوذر فرمود: آری! نفس تو محبوب ترین چیزها نزد توست. پس وقتی نافرمانی خدا را مرتکب می شوی به آن ( نفس خود) بدی کرده ای. "

    کراهت از مرگ

    باید دانست که انسان فطرتاً و ذاتاً دوست دارد که جاودان باشد و از فانی شدن متنفر است. برخی بزرگان همین مطلب را مبنای اثبات معاد دانسته اند و چون ما به باقی بودن و دائمی بودن عالم آخرت یقین و اطمینان نداریم، از مرگ گریزان هستیم.اگر یک دهم آنچه به این عامل اطمینان داریم، به آخرت اعتماد داشتیم، دلهای ما به آخرت تمایل و گرایش پیدا می کرد.

    ترس و کراهت افراد متوسط الحال ( از جهت معنوی) به آخرت بدان دلیل است که دنیای خود را آباد کردند و آخرت خود را خراب، و این به خاطر ضعف ایمان است؛ والاّ اشتغال دنیوی با پرداختن به آخرت منافات ندارد و این کراهت و ترس به دلیل نافرمانی از پروردگار است؛ و الا در قیامت حساب و کتاب عادلانه، و حساب کننده عادل است.

    محاسبه

    اگر در این دنیا از خود حساب کشیدی در آخرت باکی از حساب کشیدن نداری ؛ همان طور که اگر  در این عالم پیرو ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام باشی در صراط نخواهی لغزید، زیرا حقیقت صراط صورت باطنی ولایت است؛ چنان که در روایات و در زیارت جامعه کبیره در این خصوص آمده است. پس هر کس اعمالش نیکو باشد از قبر و قیامت وحشتی ندارد. آنچه گفته شد درباره افرادی است که از لحاظ ایمان در مرحله متوسط هستند؛ اما مومنان کامل از مرگ کراهت ندارند، بلکه در خوف و وحشت هستند. خوف آنها از عظمت خداوند است؛ چنان که رسول خدا و امیرمومنان این گونه بودند . البته دلهای دوستان الهی نیز در مراتب کمال متفاوت است؛ همان طور که برخی از آنها در شوق هستند وبرخی در خوف و حزن.

    در روایتی آمده است که حضرت یحیی(ع) ، حضرت عیسی(ع) را دید که در حال خنده است. باعتاب به عیسی فرمود: گویا تو ازعذاب الهی احساس ایمنی می کنی؟! عیسی پاسخ داد: گویا تو از رحمت خداوند ناامیدی؟! پس خداوند به آنها وحی فرمود: هر کدام از شما که بیشتر به من خوش گمان هستید، نزد من محبوبتر می باشید.

    نتیجه اعمال

    بر اساس این روایت صورت بهشت و جهنم جسمانی همان صورت کارهای نیکو وکارهای بد مردم است که در آخرت به همان اعمال مراجعه می کنند و در آیات شریفه به آن اشاره شده است.( کهف/49)

    آنچه به عنوان کلام ابوذر گفته شد، دستور محکمی است که باید به آن مواظبت نمود. وقتی ابوذر بر اساس کلام قرآن مردم را دو دسته عنوان کرد( خوبان و بدکاران) آن مرد( سوال کننده) از رحمت خداوند سوال نمود. ابوذر نیز گفت: رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.

     به رحمت خدا نباید مغرور شد

    این عزیز! همان طورکه ابوذرگفت علوم بسیارند، اماعلم نافع برای ما آن است که خود این اندازه بدی نکنیم و بفهمیم که آموزه های انبیاء واولیاء، کشف حقایقی است که از آنها محروم هستیم . آنها درد و بیماری و دارو و درمان را بیان کرده اند، تو اگر خود را دوست می داری، باید از آن دستورات نگذری و خود را با دارویی که آنها معرفی کرده اند درمان نمایی.

    منبع مطلب : article.tebyan.net

    مدیر محترم سایت article.tebyan.net لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    گفتار أبوذر در علّت‌ ترس‌ از مرگ‌ : معاد شناسی جلد 1 متقین | کتابخانه |

    کیفیّت‌ احاطۀ فرشتگان‌ به‌ انسان‌

    و در آیات‌ قبل‌ و بعد از این‌ آیه‌ می‌فرماید:

    وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَـٰنَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بهِ نَفْسُهُو وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید * إِذْ یَتَلَقَّی‌ الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ * مَّا یَلْفِظُ مِن‌ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ * وَ جَآءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بالْحَقِّ ذَ'لِکَ مَا کُنتَ مِنْهُ تَحِیدُ * وَ نُفِخُ فِی‌ الصُّورِ ذَ'لِکَ یَوْمُ الْوَعِید * وَ جَآءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَآئِقٌ وَ شَهِیدٌ * لَّقَدْ کُنتَ فِی‌ غَفْلَةٍ مِّنْ هَـٰذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَآءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ [66].

    «و سوگند که‌ حقّاً ما انسان‌ را آفریدیم‌ و از اندیشه‌های‌ او و وساوس‌ نفس‌ او (که‌ پیوسته‌ با او وسوسه‌ می‌کند) باخبریم‌، و ما نسبت‌ به‌ او از رگ‌ گردن‌ او به‌ او، نزدیکتریم‌. در آن‌ هنگامیکه‌ دو فرشتۀ بزرگوار ما که‌ از طرف‌ راست‌ و چپ‌ نشسته‌ و بر اعمال‌ خیر و شرّ او اطّلاع‌ دارند، هر فعلی‌ که‌ از نیک‌ و بد انجام‌ دهد تلقّی‌ نموده‌ و بگیرند و ضبط‌ کنند. هیچ‌ گفتاری‌ از او سر نزند مگر آنکه‌ آن‌ دو فرشتۀ رقیب‌ و عتید مراقب‌ و حاضر بوده‌ و در ضبط‌ آن‌ دریغ‌ ننمایند. و سکرات‌ مرگ‌ به‌ حقّ و واقعیّت‌ خود خواهد رسید، و این‌ همانست‌ که‌ از او دوری‌ می‌گزیدی‌. و در صور دمیده‌ خواهد شد، و اعلان‌ احضار خلائق‌ در پیشگاه‌ مقدّس‌ خدا زده‌ خواهد شد؛ و این‌ همان‌ میعاد روز معهود و موعود است‌. و هر صاحب‌ نفسی‌ و انسانی‌ در پیشگاه‌ خدا و محضر عدل‌ او بیاید در حالیکه‌ با او یک‌ راهنما و یک‌

     صفحه  88

    گواه‌ خواهد بود. سوگند که‌ حقّاً تو از این‌ مسأله‌ غافل‌ بودی‌ و ما پردۀ غفلت‌ را از برابر دیدگان‌ تو برداشتیم‌ و حجاب‌ بصیرت‌ را کنار زدیم‌، و امروز دیدگان‌ تو بسیار تیزبین‌ و حسّاس‌ شده‌ (و بصیرت‌ تو تمام‌ عوالم‌ و منازل‌ و مراحل‌ بعد از مرگ‌ را ادراک‌ می‌کند و به‌ حقیقت‌ آنها پی‌ می‌برد).»

    بنابراین‌ از کیاست‌ و فطانت‌ است‌ که‌ انسان‌ ادراک‌ معنی‌ و مفهوم‌ واقعی‌ مرگ‌ را بنماید و خود را مستعدّ آن‌ بنماید.

    مجلسی‌ رحمة‌ الله‌ علیه‌ در کتاب‌ العدل‌ و المعاد، از دو کتاب‌ حسین‌ بن‌ سعید که‌ از بزرگان‌ محدّثین‌ است‌ مسنداً از حضرت‌ باقر علیه‌ السّلام‌ روایت‌ کرده‌ است‌ که قَالَ: سُئِلَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: أَیُّ الْمُؤْمِنِینَ أَکْیَسُ ؟ قَالَ: أَکْثَرُهُمْ ذکْرًا لِلْمَوْتِ وَ أَشَدُّهُمْ اسْتِعْدَادًا لَهُ.[67]

    «از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلّم‌ سؤال‌ نمودند کدامیک‌ از مؤمنین‌ با کیاست‌تر و با فراست‌ترند ؟ حضرت‌ فرمودند: آن‌ کسی‌ که‌ بیشتر یاد مرگ‌ کند و خود را برای‌ آن‌ بهتر مستعدّ و آماده‌ سازد.»

    و نیز از کتاب‌ «روضة‌ الواعظین‌» از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ [68] و از «أمالی‌» شیخ‌ صدوق‌ از حضرت‌ صادق‌ علیه‌ السّلام‌ از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ [69] روایت‌ کرده‌ است‌ که‌

     صفحه  89

    فرمود: أَکْیَسُ النَّاس مَنْ کَانَ أَشَدَّ ذکْرًا لِلْمَوْتِ. «زیرک‌ترین‌ و بافطانت‌ترین‌ افراد بشر کسی‌ است‌ که‌ یاد نمودن‌ او از مرگ‌ قوی‌تر و شدیدتر باشد.»

    موت‌ اگر بمعنای‌ همین‌ امر معلوم‌ و مشهود، از خراب‌ بدن‌ و قطع‌ سلسلۀ فعّالیّت‌ باشد، برای‌ أحدی‌ از جمیع‌ اصناف‌ و طبقات‌ مردم‌ قابل‌ تردید نیست‌ و از أوضح‌ واضحات‌ و بدیهیّات‌ است‌.

    پس‌ کدام‌ موت‌ است‌ که‌ ذکرش‌ مؤثّر و استعداد و آمادگی‌اش‌ مفید و یقین‌ به‌ آن‌ از فضائل‌ و کمالات‌ انسان‌ و بالاخصّ گروندگان‌ به‌ خدا و عدالت‌ است‌ ؟

    معلوم‌ است‌ که‌ مراد همان‌ منازل‌ و مراحلی‌ است‌ که‌ انسان‌ پس‌ از مرگ‌ طیّ میکند و در آنجا عکس‌العمل‌ کردار انسان‌ به‌ انسان‌ می‌رسد. اینستکه‌ موجب‌ شکّ و تردید می‌گردد و برای‌ آن‌، انبیاء و أولیاء دچار تکالیف‌ سخت‌ و ابلاغات‌ دشوار می‌شوند و حکماء و فلاسفۀ الهیّه‌ برای‌ اثبات‌ تجرّد و بقاء نفس‌ براهین‌ و ادلّه‌ اقامه‌ می‌کنند و بمرحلۀ اثبات‌ و قطع‌ میرسانند.

    و علّت‌ این‌ شکّ و تردید اینستکه‌ انسان‌ می‌خواهد تمام‌ آن‌ منازل‌ و مراحل‌ و واکنش‌ اعمال‌ خود را در این‌ دنیا حسّ کند و با اعضاء و قوای‌ مادّی‌ حسّی‌ حقیقت‌ آنها را دریابد، و چون‌ این‌ امری‌ است‌ محال‌ لذا شکّ و تردید پیش‌ می‌آید.

    امّا محالیّت‌ آن‌ بدین‌ جهت‌ است‌ که‌ طبق‌ فرض‌، آن‌ منازل‌ و مراحل‌ باید بعد از مرگ‌ پیش‌ آید نه‌ قبل‌ از آن‌، و الاّ معاد نبوده‌ و

     صفحه  90

    منازل‌ بعد از مرگ‌ تحقّق‌ پیدا نکرده‌؛ بلکه‌ منزلی‌ بوده‌ است‌ از منازل‌ دنیا مانند سائر امور روزمرّه‌ که‌ در تاریخ‌ و حوادث‌ زندگی‌ برای‌ انسان‌ پیش‌ می‌آید.

    و دیگر آنکه‌ طبق‌ ادلّۀ متقنۀ تجرّد و بقاء نفس‌ ناطقه‌، آنچه‌ را که‌ انسان‌ پس‌ از مردن‌ ادراک‌ می‌کند، با حواسّ ظاهریّه‌ و قوای‌ مادّیّه‌ که‌ در دنیا و عالم‌ بدن‌ بکار می‌بندد نیست‌ بلکه‌ با قوای‌ مجرّدۀ پس‌ از خراب‌ بدن‌ و بقاء نفس‌ است‌. آنوقت‌ چطور ممکن‌ است‌ تصوّر شود که‌ آنچه‌ باید با قوای‌ مجرّدۀ فعلیّۀ بعد از مردن‌ و خراب‌ بدن‌ ادراک‌ شود، آنها را با حواسّ ظاهریّه‌ و قوای‌ مادّیّه‌ ادراک‌ کرد و آنها را بطور ملموس‌ و مشهود وجدان‌ نمود.

    بنابراین‌ بَشَر می‌کوشد که‌ اسرار پس‌ از مرگ‌ (یعنی‌ اسراری‌ که‌ باید حقیقتش‌ بعد از مردن‌ یافت‌ شود) را در زمان‌ زندگی‌ و حیات‌ (یعنی‌ قبل‌ از مرگ‌) بفهمد، و نخواهد فهمید.

    کما آنکه‌ بشر که‌ در ذات‌ مقدّس‌ حضرت‌ احدیّت‌ جلَّ و عزَّ شکّ و تردید پیدا می‌کند، بعلّت‌ آنستکه‌ می‌خواهد آن‌ وجود اعلی‌ و ارفع‌ را با حسّ ادراک‌ کند؛ و مفروضِ مسأله‌ آنستکه‌ آن‌ وجود مقدّس‌ موجود محسوس‌ نیست‌ پس‌ چگونه‌ با حسّ لمس‌ شود و مشهود گردد ؟

    یا می‌خواهد آن‌ را با قوای‌ متخیّله‌ و متفکّره‌ بیابد، و مفروض‌ مسأله‌ آنستکه‌ آن‌ وجود سبحان‌، خالق‌ ازلیّ سرمدی‌ و غیر متناهی‌ است‌ پس‌ چگونه‌ تصوّر می‌شود که‌ در ذهن‌ بگنجد یا قوای‌ مفکّرۀ

     صفحه  91

    بشر او را تسخیر نموده‌ و زنجیر کند ؟ این‌ خلاف‌ فرض‌ مسأله‌ است‌.

    و همانطور که‌ باید اجمالاً معتقد بوجود خدا بود ولیکن‌ حقیقت‌ معرفت‌ به‌ ساحت‌ اقدسش‌ حاصل‌ نمی‌شود مگر بعد از مرحلۀ فناء و نیستی‌ در ذات‌ او، همینطور باید اجمالاً معتقد به‌ وجود عوالم‌ پس‌ از مرگ‌ که‌ قلب‌ و وجدان‌ شهادت‌ می‌دهد بوده‌، و حقیقت‌ معرفت‌ و علم‌ به‌ خصوصیّات‌ و کیفیّاتش‌ را به‌ معرفت‌ و علم‌ پس‌ از مرگ‌ حواله‌ نمود و غیر از این‌ چاره‌ای‌ نیست‌.

    چون‌ معنی‌ مرگ‌ عبور از عالم‌ طبیعت‌ است‌ به‌ عالم‌ تجرّد که‌ مافوق‌ طبیعت‌ و مادّه‌ است‌، و این‌ معنی‌ حاصل‌ نمی‌شود مگر با زوال‌ حرکت‌ و خاموش‌ شدن‌ حواسّ ظاهریّه‌ و باطنیّه‌، بنابراین‌ با چشم‌ مادّی‌ و حرکات‌ مادّیّه‌ ادراک‌ نمی‌شود؛ و ما می‌خواهیم‌ مرگ‌ را با این‌ چشم‌ ببینیم‌ و ورود در عالم‌ دیگر را با این‌ چشم‌ ادراک‌ کنیم‌، با بدن‌ مادّی‌ و فکر مادّی‌ ادراک‌ کنیم‌! لذا چون‌ این‌ معنی‌ غیر قابل‌ قبول‌ و تحقّق‌ است‌، افراد بشر دچار شکّ و تردیدند که‌ پس‌ از مرگ‌ چه‌ خواهد شد ؟ و آیا بعد از مرگ‌ حسابی‌ است‌، کتابی‌ است‌ ؟ یا اینکه‌ انسان‌ همین‌ مجموعۀ مادّی‌ است‌ و با پدید آمدن‌ مرگ‌ متلاشی‌ می‌شود؛ روحی‌ هم‌ ندارد، نفس‌ هم‌ در بین‌ نیست‌؛ معدوم‌ می‌شود کَأنْ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکورًا ؟

    مردن‌ یقینی‌ترین‌ امری‌ است‌ که‌ با آن‌ به‌ مثابۀ امور مشکوکه‌ رفتار میشود

    شیخ‌ صدوق‌ در کتاب‌ «خصال‌» از پدرش‌ از سعد بن‌ عبدالله‌ از أحمد بن‌ محمّد بَرقی‌ از ابن‌ أبی‌ عُمَیر از حمزة‌ بن‌ حَمران‌ از حضرت‌ صادق‌ علیه‌ السّلام‌ روایت‌ میکند که‌ آن‌ حضرت‌ فرمود:

     صفحه  92

    لَمْ یَخْلُقِ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ یَقِینًا لَا شَکَّ فِیهِ أَشْبَهَ بشَکٍّ لَا یَقِینَ فِیهِ مِنَ الْمَوْتِ. [70]

    «خداوند نیافریده‌ است‌ امر مسلّم‌ و واقعی‌ و یقینی‌ای‌ را که‌ هیچ‌ شکّی‌ در آن‌ نیست‌، شبیه‌تر به‌ امر مشکوکی‌ که‌ گوئی‌ هیچ‌ یقین‌ در آن‌ نیست‌، مانند مرگ‌.»

    و نظیر این‌ مفاد از روایت‌ را با شرح‌ بیشتری‌ مرحوم‌ سیّد ابن‌ طاووس‌ در کتاب‌ «فلاح‌ السآئل‌» از کتاب‌ «أشعثیّات‌» محمّد بن‌ محمّد ابن‌ أشعث‌ با إسناد خود از أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ روایت‌ نموده‌ است‌. [71]

    مردن امری است حق ویقین ، هیچ شبهه واشکال درآن

     صفحه  93

    نیست‌؛ ولی‌ به‌ اندازه‌ای‌ شبیه‌ به‌ امر مشکوک‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از افراد بشر بر موازین‌ امور مشکوکه‌ و مشتبهه‌ با آن‌ رفتار می‌کنند که‌ گوئی‌ اصلاً اساس‌ یقین‌ و ریشۀ واقعیّتی‌ ندارد.

    هیچ‌ موجودی‌ مانند مرگ‌ نیست‌. با آنکه‌ تمام‌ افراد بشر مرگ‌ برادران‌ و خواهران‌ و پدران‌ و مادران‌ و فرزندان‌ و ارحام‌ و دوستان‌ و افراد هم‌سبک‌ و همقطار و همطراز خود را در مقابل‌ چشمان‌ خود به‌ رأی‌ العین‌ می‌بینند که‌ چگونه‌ تمام‌ زحمات‌ و رنجهائی‌ که‌ برای‌ دنیا کشیده‌اند برای‌ آنها کوچکترین‌ اثری‌ نگذاشته‌ و همه‌ را از دست‌ داده‌ و خود تنها به‌ درون‌ خاک‌ خفته‌اند، در عین‌ حال‌ اینها هم‌ در اعمال‌ و کردار به‌ عین‌ اعمال‌ آنها بوده‌ و سپس‌ مانند آنها به‌ همان‌ دیار رهسپار خواهند شد؛ ولی‌ مثل‌ آنکه‌ خداوند مرگ‌ را برای‌ اینها ننوشته‌، مرگ‌ برای‌ همان‌ افرادی‌ بوده‌ است‌ که‌ مرده‌اند.

    ‌ برای‌ زندگان‌ گوئی‌ مرگ‌ نیست‌. و آنها هم‌ که‌ مرده‌اند در زندگی‌ خود خیال‌ همین‌ فرضیّه‌ را می‌نمودند و می‌گفته‌اند مرگ‌ برای‌ کسانی‌ است‌ که‌ مرده‌اند. ولی‌ برای‌ آنان‌ این‌ حکم‌ صورت‌ نبست‌، برای‌ زندگان‌ فعلی‌ نیز چنین‌ خواهد بود.

    این‌ یقینی‌ است‌ که‌ به‌ شکّ بسیار شبیه‌ است‌؛ به‌ اندازه‌ای‌ شبیه‌ است‌ که‌ گوئی‌ اصلاً در عالم‌، مرگ‌ یقینی‌ واقع‌ نشده‌ و همۀ افرادی‌ که‌ مرده‌اند مرگشان‌ مشکوک‌ بوده‌ است‌.

    در حالیکه‌ چنین‌ نیست‌ و مطلب‌ صد در صد بعکس‌ است‌؛ تمام‌ مردنها یقینی‌ بوده‌ و فردی‌ از افراد را مرگ‌ مشکوک‌ نبوده‌ است‌. و در

     صفحه  94

    مثل‌ گویند: این‌ شتری‌ است‌ که‌ در آستانۀ هر خانه‌ خواهد خوابید.

    حال‌ باید دید به‌ چه‌ علّت‌ قضیّۀ مرگ‌ در اذهان‌ بعکس‌ جلوه‌ نموده‌ و یقین‌ و شکّ در آن‌ جای‌ خود را با هم‌ عوض‌ نموده‌اند.

    زندگی‌ دنیا یک‌ رویه‌ای‌ دارد و یک‌ آستری‌، که‌ از آن‌ در لسان‌ علم‌ و قرآن‌، به‌ ظاهر و باطن‌ تعبیر می‌شود.

    رویه‌ و ظاهرش‌، طراوت‌ و زیبائی‌ و دل‌ بدان‌ بستن‌ و در لذّات‌ و شهوات‌ غرق‌ شدن‌ گرچه‌ توأم‌ با صحّت‌ و سلامت‌ باشد؛ امّا باطنش‌، اخلاق‌، وجدان‌، نیّت‌ پاک‌ و چشم‌ پاک‌ و گفتار پاک‌، خدمت‌، ایثار، عبودیّت‌ خدا و علم‌ و تقوی‌ و معرفت‌ اسرار است‌.

    علّت‌ حقیقی‌ ترس‌ و فرار مردم‌ از مرگ‌

    کسانیکه‌ در دنیا زندگی‌ می‌کنند و دل‌ به‌ ظاهر دنیا می‌دهند و ابداً با باطن‌ کاری‌ نداشته‌ و از وجدان‌ خود که‌ در حقیقت‌ مربوط‌ با خداست‌ نیرو نمی‌گیرند، و حواسّ خود را جمع‌ نمی‌کنند بلکه‌ سرسری‌ و بدون‌ حساب‌ و مسؤولیّت‌ و بدون‌ تعهّد زندگی‌ می‌نمایند، پیوسته‌ در دل‌ آنان‌ محبّت‌ دنیا و آثار آن‌ رو به‌ فزونی‌ می‌رود تا به‌ جائیکه‌ گوئی‌ هیچ‌ محبوبی‌ و مقصودی‌ غیر از آن‌ نمی‌پندارند.

    مردن‌ برای‌ این‌ افراد بسیار سخت‌ است‌. چون‌ یک‌ عمر زندگی‌ کرده‌، و آن‌ عمر سرمایۀ وجودی‌ او بوده‌ و ساعات‌ عمر را برای‌ بدست‌ آوردن‌ امور دنیویّه‌ از مال‌ و جاه‌ و اعتبار مصرف‌ کرده‌ و برای‌ داخل‌ کردن‌ موقعیّت‌ و هستی‌ وجودی‌ خود در دل‌ مردم‌ فعّالیّت‌ نموده‌ و زحمت‌ کشیده‌، برای‌ اولاد رنج‌ برده‌ و متحمّل‌ مشکلات‌ شده‌، سرمایه‌ای‌ گرد آورده‌ و بدان‌ اعتماد کرده‌، در سرما و گرما ایّام‌ و

     صفحه  95

    ساعات‌ عمر خود را برای‌ بدست‌ آوردن‌ این‌ امور مصرف‌ نموده‌ است‌؛ خلاصه‌ تمام‌ دوران‌ عمر خود را که‌ منطبق‌ است‌ بر قطعات‌ زمان‌ از سالها و ماهها و روزها و ساعت‌ها و دقیقه‌ها و لحظه‌ها، برای‌ بدست‌ آوردن‌ این‌ چیزها مصرف‌ کرده‌ است‌.

    بنابراین‌ به‌ هر یک‌ از آنها قهراً محبّت‌ پیدا نموده‌ است‌ و هر یک‌ از آنها مانند زنجیری‌ دل‌ و خواست‌ او را به‌ خود می‌بندد؛ حالا می‌خواهد از دنیا برود، دل‌ خود را متّصل‌ به‌ هزاران‌ زنجیر می‌بیند که‌ از هر طرف‌ او را به‌ این‌ امور دوخته‌ است‌.

    اموال‌ او هر یک‌ دل‌ او را بسوی‌ خود می‌کشند، دوستان‌ و احباب‌ به‌ سمت‌ خود می‌کشند، اولاد و زن‌ و عشیره‌ به‌ سمت‌ خود می‌کشند، آرزوهای‌ دراز که‌ در خیال‌ خود پروریده‌ و بر اثر توهّم‌ و تخیّل‌، موجودیّت‌ تخیّلی‌ و موهومی‌ پیدا کرده‌ به‌ سمت‌ خود می‌کشند؛ و این‌ شخص‌ می‌خواهد برود، حرکت‌ کند، یعنی‌ چه‌؟ یعنی‌ بار سفر آخرت‌ بندد، وداع‌ کند! رجوعی‌ نیست‌، دیگر حتّی‌ برای‌ یک‌ لحظه‌ روی‌ این‌ عالم‌ را نمی‌بیند، و تمام‌ این‌ اندوخته‌ها و محبوب‌ها و مقصودها به‌ خاک‌ نسیان‌ سپرده‌ می‌شود.

    و حتّی‌ در مقابل‌ دیدگان‌ خود می‌بیند که‌ عشقی‌ که‌ با بدن‌ خود می‌ورزید و برای‌ خراش‌ پوست‌ دستش‌ به‌ طبیب‌ متوسّل‌ می‌شد، باید تمام‌ بدن‌ را در خاک‌ ببیند و طعمۀ ماران‌ و موران‌ زمین‌ کند، و محلّ و مدفن‌ او جای‌ آمد و شد خزندگان‌ زیر زمین‌ گردد. سوراخهای‌ بدن‌ او محلّ رفت‌ و آمد مارها و عقربها شود، و خاک‌ سنگین‌ بر روی‌

     صفحه  96

    پیکر او انباشته‌ گردد و خود در میان‌ آن‌ تبدیل‌ به‌ خاک‌ و خاکستر شود. همۀ اینها را در مقابل‌ دیدگان‌ خود مجسّم‌ می‌بیند.

    و از طرفی‌ هم‌ بر اساس‌ وجدان‌ و عقل‌ حرکت‌ نکرده‌، راه‌ آخرت‌ را روشن‌ ننموده‌، با ناموس‌ خدا آشنائی‌ پیدا نکرده‌، با علوم‌ باطنیّه‌ و موجبات‌ تجرّد نفس‌ پیوسته‌ در جنگ‌ و جدال‌ و قهر بوده‌، از راه‌ عدالت‌ منحرف‌ و به‌ حقوق‌ خود و سائر افراد مردم‌ که‌ در نزد مبدأ اصیل‌ عالم‌، خداوند عزّوجلّ محترمند تجاوز کرده‌، و در مقام‌ عبودیّت‌ خدا نبوده‌، سر به‌ سجدۀ تسلیم‌ و خاکساری‌ در مقابل‌ ظاهرکنندۀ این‌ مظاهر عجیب‌ و این‌ مناظر شگفت‌ عالم‌ نگذارده‌، ایثار نکرده‌، دستگیری‌ از بیچارگان‌ و درماندگان‌ ننموده‌، و با اعمال‌ صالحه‌ جان‌ خود را به‌ حیات‌ آن‌ عالم‌ زنده‌ نکرده‌، و برای‌ تاریکیها و عقبات‌ و کوره‌ راههای‌ طبعی‌ چراغی‌ نیفروخته‌ است‌.

    با این‌ حال‌ و کیفیّت‌ می‌خواهد از دنیا برود! با این‌ مشکلاتی‌ که‌ از هر سو بدو روی‌ آورده‌ و او را احاطه‌ نموده‌ و درهم‌ پیچیده‌ است‌؛ حیرت‌ زده‌، خسران‌ زده‌ و زیانکار، با زیان‌ و ندامت‌ و حسرتی‌ که‌ از سر تا قدم‌ او می‌بارد می‌خواهد کوچ‌ کند. بانگ‌ رحیل‌ زده‌ شده‌ و دیگر وقت‌ درنگ‌ و تدارک‌ نیست‌.

    بالاخصّ اگر به‌ این‌ امور فانیۀ دنیا با رنج‌ و زحمت‌ رسیده‌ باشد و آنها را با مشقّت‌ تحصیل‌ کرده‌ باشد، در این‌ صورت‌ علاقه‌ بیشتر بوده‌ و بالنّتیجه‌ دل‌ کندن‌ از آنها مشکلتر است‌. چون‌ به‌ موازات‌ و به‌ نسبت‌ مستقیم‌، هرچه‌ کوشش‌ و تحمّل‌ زحمت‌ برای‌ بدست‌ آوردن‌ چیزی‌

     صفحه  97

    بیشتر شود به‌ همان‌ میزان‌ محبّت‌ به‌ آن‌ بیشتر و دلبستگی‌ به‌ آن‌ شدیدتر و دل‌ کندن‌ از آن‌ ناهموارتر است‌.

    با این‌ خصوصیّات‌ اگر به‌ کسی‌ بگویند: یک‌ سال‌ دیگر می‌میری‌ یا مثلاً ده‌ سال‌ دیگر می‌میری‌، دنیا در چشم‌ او تاریک‌ می‌شود؛ گوئی‌ تمام‌ عذاب‌ها را بر او وارد کرده‌ و کوهها را بر سر او خراب‌ می‌نمایند.

    مؤمن‌ بواسطۀ ربط‌ با خداوند هیچ‌ نگرانی‌ از مرگ‌ ندارد

    امّا اگر به‌ مؤمن‌ که‌ ربط‌ با خدای‌ خود پیدا کرده‌ و در اثر تهذیب‌ نفس‌ و تزکیۀ اخلاق‌ به‌ مدینۀ فاضله‌ رسیده‌، و از ظاهر عالم‌ غرور به‌ باطن‌ دار خلود هجرت‌ کرده‌، و با موجودات‌ عالم‌ تجرّد و معنی‌ به‌علّت‌ عبودیّت‌ خدا مربوط‌ گشته‌، و در اطاعت‌ فرمان‌ خدا در صیقل‌ زدن‌ نفس‌ امّارۀ بسوء با گذشت‌ و ایثار و انفاق‌ و اطعام‌ و جهاد و صلاة‌ و صیام‌ و انصاف‌ با خلق‌ و احسان‌ و دستگیری‌ از مستمندان‌ و غیره‌ کوتاهی‌ نکرده‌ است‌؛ اگر بگویند: در یک‌ روز دیگر یا مثلاً در یکساعت‌ دیگر می‌میری‌ در پاسخ‌ می‌گوید: الحمد للّه‌، از اینجا رخت‌ بر می‌بندم‌ به‌ مُلک‌ خلود، و از غرور به‌ عالم‌ ابدیّت‌، و از سراچۀ حدود به‌ عوالم‌ لایتناهَی‌، و از خارج‌ حرم‌ به‌ داخل‌ حرم‌ لقاء احرام‌ می‌بندم‌ و جان‌ خود را در قدم‌ محبوب‌ ازلی‌ فدا می‌کنم‌.

    این‌ جان‌ عاریت‌ که‌ به‌ حافظ‌ سپرده‌ دوست                    ‌ روزی‌ رخش‌ ببینم‌ و تسلیم‌ وی‌ کنم‌

    * * *

    روزها حرف‌ من‌ اینست‌ و همه‌ شب‌ سخنم‌                     که‌ چرا غافل‌ از احوال‌ دل‌ خویشتنم‌

     صفحه  98

    از کجا آمده‌ام‌، آمدنم‌ بهر چه‌ بود                                     به‌ کجا می‌روم‌ آخر ننمائی‌ وطنم‌

    مرغ‌ باغ‌ ملکوتم‌ نیم‌ از عالم‌ خاک ‌                         دو سه‌ روزی‌ قفسی‌ ساخته‌اند از بدنم‌

    خنک‌ آن‌ روز که‌ پرواز کنم‌ تا بر دوست‌                             به‌ هوای‌ سر کویش‌ پر و بالی‌ بزنم‌

    من‌ به‌ خود نامدم‌ اینجا که‌ به‌ خود باز روم‌                       آنکه‌ آورده‌ مرا باز برد در وطنم‌ [72]

    در آنجا عالم‌ فضای‌ واسع‌ است‌، عالم‌ عظیم‌ است‌. غصّه‌ نیست‌، خستگی‌ نیست‌، مرض‌ اعصاب‌ نیست‌، دغدغه‌ نیست‌، دشمن‌ نیست‌، تهدید نیست‌. آنجا عالم‌ حیات‌ است‌، حیات‌ محض‌ است‌، مرکز نشر حیات‌ به‌ عوالم‌ است‌، جمال‌ مطلق‌ است‌، تلالؤ نورانیّت‌ موجودات‌ پاک‌ و مجرّد است‌، ارواح‌ پاک‌ فرشتگان‌ و انبیاء و ائمّه‌ و اولیای‌ خداست‌. آنجا معدن‌ عظمت‌ و عزّ قدس‌ است‌، و نورمحض‌ و عرفان‌ خالص‌ است‌.

    لذا مؤمن‌ هیچ‌ نگرانی‌ ندارد بلکه‌ ازچنین‌ مرگی‌ استقبال‌ میکند و پیشواز میرود.

    اگر فرضاً مؤمنی‌ در دنیا در نهایت‌ آسایش‌ و اُبَّهت‌ و عظمت‌ زیست‌ کرده‌ و تمام‌ انواع‌ جمال‌ و اقسام‌ لذّات‌ شرعیّه‌ برای‌ او میسور بوده‌ است‌ به‌ او بگویند می‌میری‌، باز خوشحال‌ می‌شود زیرا

     صفحه  99

    می‌گوید: وَ الآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقَیٰ[73]. «سرای‌ آخرت‌ مورد اختیار است‌ و آن‌ سرای‌ ابدیّت‌ و بقاء است‌.» آن‌ عالم‌ لقاء و عرفان‌ است‌. آنجا محلّ ادراک‌ حقائق‌ و کشف‌ دقائق‌ بدون‌ پرده‌ و حجاب‌ است‌. لذا با إخبار به‌ مرگ‌، زود حرکت‌ می‌کند و سبک‌ و سبکبار میرود.

    و اگر فرضاً کافری‌ که‌ رابطۀ خود را با باطن‌ و معنی‌ قطع‌ کرده‌ است‌، تمام‌ اقسام‌ مصائب‌ و بلاها و رنجها و مرض‌ها و فقرها و تنگدستیها به‌ وی‌ رو آورده‌ باشد، به‌ او بگویند می‌میری‌ راضی‌ نمی‌شود؛ زیرا می‌داند در جائی‌ می‌رود از اینجا تنگ‌تر و سخت‌تر و تاریکتر و ناخوشاینده‌تر؛ چون‌ در آن‌ عوالم‌ غریب‌ است‌، غریب‌ محض‌.

    اشتیاق‌ مؤمن‌ به‌ مرگ‌

    باطن‌ مؤمن‌ از ظاهرش‌ بهتر، و باطن‌ کافر از ظاهرش‌ آلوده‌تر است‌.

    مؤمن‌ آرزوی‌ لقای‌ خدا را دارد، و راه‌ برای‌ او باز است‌. زیرا می‌بیند نتیجۀ زحمات‌ عمرش‌ در این‌ راه‌، در ناموس‌ عالم‌ هستی‌ ضایع‌ و باطل‌ نشده‌، و اینک‌ که‌ پا از این‌ مرحله‌ بیرون‌ گذارَد همه‌ درمقابل‌ دیدگانش‌ مهیّا و آماده‌ است‌. مزد و ثواب‌، اجر و پاداش‌، بهشت‌ و رضوان‌، لقاء حضرت‌ محبوب‌، همه‌ و همه‌ حاضرند؛ آنچه‌ در دنیا برای‌ او مخفی‌ بوده‌ در اینجا آشکارا شده‌ است‌.

    و همین‌ پرده‌ و حجاب‌ تن‌ که‌ تا اندازه‌ای‌ ولو فی‌ الجمله‌ مانع‌ از رسیدن‌ به‌ اقصی‌ مراتب‌ تجرّد بود از بین‌ میرود و با مرگ‌، خود را در

     صفحه  100

    آغوش‌ خوشبختی‌ و کامیابی‌ از جمال‌ حضرت‌ ازلی‌ می‌بیند، و در آن‌ لقاء و وصل‌ ممتدّ و سرمد بسر میبرد، لذا همانند شب‌ زفاف‌ و عروسی‌ و لَیلۀ وصال‌ است‌. حافظ‌ گوید:

    روز هجران‌ و شب‌ فُرقت‌ یار آخر شد                         زدم‌ این‌ فال‌ و گذشت‌ اختر و کار آخر شد

    آن‌ همه‌ ناز و تنعّم‌ که‌ خزان‌ میفرمود                                     عاقبت‌ در قدم‌ باد بهار آخر شد

    صبح‌ امّید که‌ شد معتکف‌ پردۀ غیب‌                                گو برون‌ آی‌ که‌ کار شب‌ تار آخر شد

    شکر ایزد که‌ به‌ اقبال‌ کُلَه‌ گوشۀ گل ‌                         نخوت‌ باد دی‌ و شوکت‌ خار آخر شد[74]

    داستان‌ حاج‌ مؤمن‌ و ملاقات‌ او با یکی‌ از مردان‌ خدا در راه‌ مشهد

    دوستی‌ داشتم‌ از اهل‌ شیراز بنام‌ حاج‌ مؤمن‌ که‌ قریب‌ پانزده‌ سال‌ است‌ به‌ رحمت‌ ایزدی‌ واصل‌ شده‌ است‌. بسیار مرد صافی‌ ضمیر و روشن‌ دل‌ و با ایمان‌ و تقوی‌ بود، و این‌ حقیر با او عقد اخوّت‌ بسته‌ بودم‌ و از دعاهای‌ او و استشفاع‌ از او امیدها دارم‌.

    می‌گفت‌: خدمت‌ حضرت‌ حجّة‌ بن‌ الحسن‌ العسکریّ عجّل‌ الله‌ فرجَه‌ الشّریف‌ مکرّر رسیده‌ام‌. و بسیاری‌ از مطالب‌ را نقل‌ می‌کرد و از بعضی‌ هم‌ إبا می‌نمود.

    از جمله‌ می‌گفت‌: یکی‌ از ائمّۀ جماعت‌ شیراز روزی‌ به‌ من‌ گفت‌: بیا با هم‌ برویم‌ به‌ زیارت‌ حضرت‌ علیّ بن‌ موسی‌ الرّضا

     صفحه  101

    علیه‌السّلام‌، و یک‌ ماشین‌ دربست‌ اجاره‌ کرد و چند نفر از تجّار در معیّت‌ او بودند. حرکت‌ نموده‌ به‌ شهر قم‌ رسیدیم‌ و در آنجا یکی‌ دو شب‌ برای‌ زیارت‌ حضرت‌ معصومه‌ علیها السّلام‌ توقّف‌ کردیم‌. و برای‌ من‌ حالات‌ عجیبی‌ پیدا می‌شد و ادراک‌ بسیاری‌ از حقائق‌ را می‌نمودم‌. یک‌ روز عصر در صحن‌ مطهّر آن‌ حضرت‌ به‌ یک‌ شخص‌ بزرگی‌ برخورد کردم‌ و وعده‌هائی‌ به‌ من‌ داد.

    حرکت‌ کردیم‌ به‌ طرف‌ طهران‌ و سپس‌ به‌ طرف‌ مشهد مقدّس‌. از نیشابور که‌ گذشتیم‌ دیدیم‌ یک‌ مردی‌ به‌ صورت‌ عامی‌ در کنار جادّه‌ به‌ طرف‌ مشهد میرود و با او یک‌ کوله‌ پشتی‌ بود که‌ با خود داشت‌. اهل‌ ماشین‌ گفتند این‌ مرد را سوار کنیم‌ ثواب‌ دارد، ماشین‌ هم‌ جا داشت‌.

    ماشین‌ توقّف‌ کرده‌ چند نفر پیاده‌ شدند و از جملۀ آنان‌ من‌ بودم‌، و آن‌ مرد را به‌ درون‌ ماشین‌ دعوت‌ کردیم‌. قبول‌ نمی‌کرد، تا بالاخره‌ پس‌ از اصرار زیاد حاضر شد سوار شود به‌ شرط‌ آنکه‌ پهلوی‌ من‌ بنشیند و هرچه‌ بگوید من‌ مخالفت‌ نکنم‌.

    سوار شد و پهلوی‌ من‌ نشست‌، و در تمام‌ راه‌ برای‌ من‌ صحبت‌ میکرد و از بسیاری‌ از وقایع‌ خبر می‌داد و حالات‌ مرا یکایک‌ تا آخر عمر گفت‌. و من‌ از اندرزهای‌ او بسیار لذّت‌ می‌بردم‌ و برخورد به‌ چنین‌ شخصی‌ را از مواهب‌ عَلیّۀ پروردگار و ضیافت‌ حضرت‌ رضا علیه‌السّلام‌ دانستم‌. تا کم‌کم‌ رسیدیم‌ به‌ قدمگاه‌ و به‌ موضعی‌ که‌ شاگرد شوفرها از مسافرین‌ «گنبدنما» میگرفتند.

    همه‌ پیاده‌ شدیم‌. موقع‌ غذا بود، من‌ خواستم‌ بروم‌ و با رفقای‌

     صفحه  102

    خود که‌ از شیراز آمده‌ایم‌ و تا بحال‌ سر یک‌ سفره‌ بودیم‌ غذا بخورم‌. گفت‌: آنجا مرو! بیا با هم‌ غذا بخوریم‌. من‌ خجالت‌ کشیدم‌ که‌ دست‌ از رفقای‌ شیرازی‌ که‌ تا بحال‌ مرتّباً با آنها غذا می‌خوردیم‌ بردارم‌ و این‌ باره‌ ترک‌ رفاقت‌ نمایم‌، ولی‌ چون‌ ملتزم‌ شده‌ بودم‌ که‌ از حرفهای‌ او سرپیچی‌ نکنم‌ لذا بناچار موافقت‌ نموده‌، با آن‌ مرد در گوشه‌ای‌ رفتیم‌ و نشستیم‌.

    از خرجین‌ خود دستمالی‌ بیرون‌ آورد، باز کرده‌ گویا نان‌ تازه‌ در آن‌ بود با کشمش‌ سبز که‌ در آن‌ دستمال‌ بود، شروع‌ به‌ خوردن‌ کردیم‌ و سیر شدیم‌؛ بسیار لذّت‌ بخش‌ و گوارا بود.

    در اینحال‌ گفت‌: حالا اگر می‌خواهی‌ به‌ رفقای‌ خود سری‌ بزنی‌ و تفقّدی‌ بنمائی‌ عیب‌ ندارد. من‌ برخاستم‌ و به‌ سراغ‌ آنها رفتم‌ و دیدم‌ در کاسه‌ای‌ که‌ مشترکاً از آن‌ می‌خورند خون‌ است‌ و کثافات‌، و اینها لقمه‌ بر میدارند و می‌خورند و دست‌ و دهان‌ آنها نیز آلوده‌ شده‌ و خود اصلاً نمی‌دانند چه‌ می‌کنند؛ و با چه‌ مزه‌ای‌ غذا می‌خورند. هیچ‌ نگفتم‌، چون‌ مأمور به‌ سکوت‌ در همۀ احوال‌ بودم‌.

    به‌ نزد آن‌ مرد بازگشتم‌. گفت‌: بنشین‌، دیدی‌ رفقایت‌ چه‌ می‌خوردند ؟ تو هم‌ از شیراز تا اینجا غذایت‌ از همین‌ چیزها بود و نمی‌دانستی‌؛ غذای‌ حرام‌ و مشتبه‌ چنین‌ است‌. از غذاهای‌ قهوه‌خانه‌ها مخور؛ غذای‌ بازار کراهت‌ دارد.

    گفتم‌: إن‌ شاء الله‌ تعالی‌، پناه‌ می‌برم‌ به‌ خدا.

    گفت‌: حاج‌ مؤمن‌! وقت‌ مرگ‌ من‌ رسیده‌، من‌ از این‌ تپّه‌ می‌روم‌

     صفحه  103

    بالا و آنجا می‌میرم‌. این‌ دستمال‌ بسته‌ را بگیر، در آن‌ پول‌ است‌، صرف‌ غسل‌ و کفن‌ و دفن‌ من‌ کن‌. و هر جا را که‌ آقای‌ سیّد هاشم‌ صلاح‌ بداند همانجا دفن‌ کنید.(آقای‌ سیّد هاشم‌ همان‌ امام‌ جماعت‌ شیرازی‌ بود که‌ در معیّت‌ او به‌ مشهد آمده‌ بودند.)

    گفتم‌: ای‌ وای‌! تو می‌خواهی‌ بمیری‌ ؟! گفت‌: ساکت‌ باش‌! من‌ می‌میرم‌ و این‌ را به‌ کسی‌ مگو.

    سپس‌ رو به‌ مرقد مطهّر حضرت‌ ایستاد و سلام‌ عرض‌ کرد و گریۀ بسیار کرد و گفت‌: تا اینجا به‌ پابوس‌ آمدم‌ ولی‌ سعادت‌ بیش‌ از این‌ نبود که‌ به‌ کنار مرقد مطهّرت‌ مشرّف‌ شوم‌.

    از تپّه‌ بالا رفت‌ و من‌ حیرت‌ زده‌ و مدهوش‌ بودم‌، گوئی‌ زنجیر فکر و اختیار از کفم‌ بیرون‌ رفته‌ بود.

    به‌ بالای‌ تپّه‌ رفتم‌، دیدم‌ به‌ پشت‌ خوابیده‌ و پا رو به‌ قبله‌ دراز کرده‌ و با لبخند جان‌ داده‌ است‌؛ گوئی‌ هزار سال‌ است‌ که‌ مرده‌ است‌.

    از تپّه‌ پائین‌ آمدم‌ و به‌ سراغ‌ حضرت‌ آقا سیّد هاشم‌ و سائر رفقا رفتم‌ و داستان‌ را گفتم‌. خیلی‌ تأسّف‌ خوردند و از من‌ مؤاخذه‌ کردند چرا به‌ ما نگفتی‌ و از این‌ وقایع‌ ما را مطّلع‌ ننمودی‌ ؟

    گفتم‌: خودش‌ دستور داده‌ بود، و اگر می‌دانستم‌ که‌ بعد از مردنش‌ نیز راضی‌ نیست‌، حالا هم‌ نمی‌گفتم‌.

    رانندۀ ماشین‌ و شاگرد و حضرت‌ آقا و سائر همراهان‌ همه‌تأسّف‌ خوردند، و همه‌ با هم‌ به‌ بالای‌ تپّه‌ آمدیم‌ و جنازۀ او را پائین‌ آورده‌ و در داخل‌ ماشین‌ قرار دادیم‌ و به‌ سمت‌ مشهد رهسپار شدیم‌.

     صفحه  104

    حضرت‌ آقا می‌فرمود: حقّاً این‌ مرد یکی‌ از اولیای‌ خدا بود که‌ خدا شرف‌ صحبتش‌ را نصیب‌ تو کرد، و باید جنازه‌اش‌ به‌ احترام‌ دفن‌ شود.

    وارد مشهد مقدّس‌ شدیم‌. حضرت‌ آقا یکسره‌ به‌ نزد یکی‌ از علمای‌ آنجا رفت‌ و او را از این‌ واقعه‌ مطّلع‌ کرد. او با جماعت‌ بسیاری‌ آمدند برای‌ تجهیز و تکفین‌؛ غسل‌ داده‌ و کفن‌ نموده‌ و بر او نماز خواندند و در گوشه‌ای‌ از صحن‌ مطهّر دفن‌ کردند، و من‌ مخارج‌ را از دستمال‌ می‌دادم‌. چون‌ از دفن‌ فارغ‌ شدیم‌، پول‌ دستمال‌ نیز تمام‌ شد نه‌ یک‌ شاهی‌ کم‌ و نه‌ زیاد، و مجموع‌ پول‌ آن‌ دستمال‌ دوازده‌ تومان‌ بود.

    مرحوم‌ شیخ‌ محمّد حکیم‌ هیدجی‌ از علمای‌ طهران‌ بود که‌ تا آخر عمر حجره‌ای‌ در مدرسه‌ منیریّه‌ متّصل‌ به‌ قبر امامزاده‌ سیّدناصرالدّین‌ داشت‌، و فعلاً آن‌ مدرسه‌ به‌ واسطۀ توسعه‌ خیابان‌ خراب‌ شده‌ است‌.

    مردی‌ حکیم‌ و عارف‌ و منزّه‌ از رویّۀ اهل‌ غرور، و مراقب‌ بوده‌، ضمیری‌ صاف‌ و دلی‌ روشن‌ و فکری‌ عالی‌ داشته‌ است‌.

    حکیم‌ هیدجی‌ تا آخر عمر به‌ تدریس‌ اشتغال‌ داشت‌. هر کس‌ از طلاّب‌ علوم‌ دینیّه‌ هر درسی‌ می‌خواست‌ او می‌گفت‌؛ «شرح‌ منظومة‌» سبزواری‌، «أسفار» ملاّ صدرا، «شفا»، «إشارات‌» و حتّی‌ دروس‌ مقدّماتی‌ عربیّت‌ مانند «جامع‌ المقدّمات‌» را می‌فرمود. هیچ‌ دریغ‌ نداشت‌ و برای‌ دروس‌ دینیّه‌ همه‌ را می‌پذیرفت‌.

     صفحه  105

    عالم‌ متّقی‌ آقای‌ آخوند ملاّ علی‌ همدانی‌ که‌ فعلاً از علمای‌ برجستۀ همدان‌ هستند، شاگرد مرحوم‌ هیدجی‌ بوده‌ و حکمت‌ را نزد او تتلمذ نموده‌اند.

    داستان‌ حکیم‌ هیدجی‌ و مرگ‌ اختیاری‌ مرد عامی‌

    می‌گویند مرحوم‌ هیدجی‌ منکر مرگ‌ اختیاری‌ بوده‌ است‌ و خلع‌ و لبس‌ اختیاری‌ را محال‌ میدانسته‌، و این‌ درجه‌ و کمال‌ را برای‌ مردم‌ ممتنع‌ می‌پنداشته‌ است‌، و در بحث‌ با شاگردان‌ خود جدّاً انکار می‌نموده‌ و ردّ می‌کرده‌ است‌.

    یک‌ شب‌ در حجرۀ خود بعد از بجا آوردن‌ فریضۀ عشاء رو به‌ قبله‌ مشغول‌ تعقیب‌ بوده‌ است‌ که‌ ناگهان‌ پیرمردی‌ دهاتی‌ وارد شده‌، سلام‌ کرد و عصایش‌ را در گوشه‌ای‌ نهاد و گفت‌: جناب‌ آخوند! تو چکار داری‌ به‌ این‌ کارها ؟ هیدجی‌ گفت‌: چه‌ کارها ؟ پیرمرد گفت‌: مرگ‌ اختیاری‌ و انکار آن‌؛ این‌ حرفها به‌ شما چه‌ مربوط‌ است‌ ؟

    هیدجی‌ گفت‌: این‌ وظیفۀ ماست‌، بحث‌ و نقد و تحلیل‌ کار ماست‌. درس‌ می‌دهیم‌، مطالعات‌ داریم‌، روی‌ این‌ کارها زحمت‌ کشیده‌ایم‌؛ سر خود نمی‌گوئیم‌!

    پیرمرد گفت‌: مرگ‌ اختیاری‌ را قبول‌ نداری‌ ؟! هیدجی‌ گفت‌: نه‌.

    پیرمرد در مقابل‌ دیدگان‌ او پای‌ خود را به‌ قبله‌ کشیده‌ و به‌ پشت‌ خوابید و گفت‌: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ'جِعُونَ و از دنیا رحلت‌ کرد، و گوئی‌ هزار سال‌ است‌ که‌ مرده‌ است‌.

    حکیم‌ هیدجی‌ مضطرب‌ شد. خدایا این‌ بلا بود که‌ امشب‌ بر ما وارد شد؟ حکومت‌ ما را چه‌ میکند ؟ می‌گویند مردی‌ را در حجره‌

     صفحه  106

    بردید، غریب‌ بود و او را کشتید و سمّ دادید یا خفه‌ کردید.

    بیخودانه‌ دویدم‌ و طلاّب‌ را خبر کردم‌، آنها به‌ حجره‌ آمدند و همه‌ متحیّر و از این‌ حادثه‌ نگران‌ شدند. بالاخره‌ بنا شد خادم‌ مدرسه‌ تابوتی‌ بیاورد و شبانه‌ او را به‌ فضای‌ شبستان‌ مدرسه‌ ببرند تا فردا برای‌ تجهیزات‌ او و استشهادات‌ آماده‌ شویم‌، که‌ ناگاه‌ پیرمرد از جا برخاست‌ و نشست‌ و گفت‌: بسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ، و سپس‌ رو به‌ هیدجی‌ کرده‌ و لبخندی‌ زد و گفت‌: حالا باور کردی‌ ؟ هیدجی‌ گفت‌: آری‌ باور کردم‌، به‌ خدا باور کردم‌؛ امّا تو امشب‌ پدر مرا درآوردی‌، جان‌ مرا گرفتی‌!

    پیرمرد گفت‌: آقاجان‌! تنها به‌ درس‌ خواندن‌ نیست‌؛ عبادت‌ نیمه‌ شب‌ هم‌ لازم‌ دارد، تعبّد هم‌ می‌خواهد، چه‌ می‌خواهد، چه‌ می‌خواهد... فقط‌ تنها بخوانید و بنویسید و بگوئید و بس‌، مطلب‌ به‌ این‌ تمام‌ می‌شود ؟!

    از همان‌ شب‌ حکیم‌ هیدجی‌ رویّۀ خود را تغییر می‌دهد، نیمی‌ از ساعات‌ خود را برای‌ مطالعه‌ کردن‌ و نوشتن‌ و تدریس‌ کردن‌ قرار می‌دهد و نیمی‌ را برای‌ تفکّر و ذکر و عبادت‌ خدای‌ جلّ و عزّ. شبها از بستر خواب‌ پهلو تهی‌ می‌کند و خلاصۀ امر به‌ جائی‌ میرسد که‌ باید برسد. دلش‌ به‌ نور خدا منوّر و سرّش‌ از غیر او منزّه‌، و در هر حال‌ انس‌ و الفت‌ با خدای‌ خود داشته‌ است‌. و از دیوان‌ شعر فارسی‌ و ترکی‌ او می‌توان‌ حالات‌ او را دریافت‌. حاشیه‌ای‌ بر شرح‌ منظومۀ سبزواری‌ دارد که‌ بسیار مفید است‌.

     صفحه  107

    در آخر دیوانش‌ وصیّت‌نامۀ او را طبع‌ نموده‌اند. بسیار شیرین‌ و جالب‌ است‌. پس‌ از حمد خدا و شهادت‌ و تقسیم‌ اثاثیّه‌ و کتابهای‌ خود می‌گوید: «از رفقا تقاضا دارم‌ وقتی‌ مُردم‌ عمامۀ مرا روی‌ عماری‌ نگذارند، های‌ و هوی‌ لازم‌ نیست‌، و برای‌ مجلس‌ ختم‌ من‌ موی‌ دماغ‌ کسی‌ نشوند زیرا که‌ عمر من‌ ختم‌ شده‌ است‌ و عمل‌ من‌ خاتمه‌ یافته‌ است‌. دوستان‌ من‌ خوش‌ باشند زیرا من‌ از زندان‌ طبیعت‌ خلاص‌ و به‌ سوی‌ مطلوب‌ خود میروم‌ و عمر جاودان‌ می‌یابم‌. و اگر دوستان‌ از مفارقت‌ ناراحتند إن‌ شاء الله‌ خواهند آمد و همدیگر را در آنجا زیارت‌ می‌کنیم‌. دوست‌ داشتم‌ پولی‌ داشتم‌ و به‌ رفقا می‌دادم‌ که‌ در شب‌ رحلت‌ من‌ مجلس‌ سوری‌ تهیّه‌ کرده‌ و سروری‌ فراهم‌ آورند، زیرا که‌ آن‌ شب‌، شب‌ وصال‌ من‌ است‌.

    مرحوم‌ رفیق‌ شفیق‌ آقای‌ سیّد مهدی‌ رحمة‌ الله‌ علیه‌ به‌ من‌ وعدۀ میهمانی‌ و ضیافت‌ داده‌ إن‌ شاء الله‌ به‌ وعدۀ خود وفا خواهد نمود.»

    تمام‌ طلاّب‌ مدرسۀ منیریّه‌ میگفته‌اند که‌: مرحوم‌ هیدجی‌ هنگام‌ شب‌ همۀ طلاّب‌ را جمع‌ کرد و نصیحت‌ و اندرز می‌داد و به‌ اخلاق‌ دعوت‌ می‌نمود، و بسیار شوخی‌ و خنده‌ می‌نمود، و ما در تعجّب‌ بودیم‌ که‌ این‌ مرد که‌ شبها پیوسته‌ در عبادت‌ بود چرا امشب‌ این‌ قدر مزاح‌ می‌کند و به‌ عبارات‌ نصیحت‌ ما را مشغول‌ میدارد؛ و ابداً از حقیقت‌ امر خبر نداشتیم‌.

    هیدجی‌ نماز صبح‌ خود را در اوّل‌ فجر صادق‌ خواند و سپس‌ در

     صفحه  108

    حجرۀ خود آرمید. پس‌ از ساعتی‌ حجره‌ را باز کردند دیدند رو به‌ قبله‌ خوابیده‌ و رحلت‌ نموده‌ است‌. رحمة‌ الله‌ علیه‌.

    ملاقات‌ حاج‌ هادی‌ ابهری‌ با شیخ‌ مرتضی‌ طالقانی‌

    دوستی‌ داشتم‌ صاحب‌ ضمیر و روشن‌ دل‌ و متّقی‌ و دلسوخته‌ و حقّاً از عاشقان‌ حسینی‌ بود، بسیار با فهم‌، به‌ نام‌ حاج‌ هادی‌ خان‌صنمی‌ ابهری‌؛ 82 سال‌ عمر کرد و پنج‌ سال‌ است‌ رحلت‌ کرده‌؛ مدّت‌ رفاقت‌ من‌ با او قریب‌ هجده‌ سال‌ طول‌ کشید و من‌ با او صیغۀ اخوّت‌ خوانده‌ بودم‌ و به‌ استشفاع‌ از او امیدمندم‌. نقل‌ می‌کرد:

    در یک‌ سفر که‌ به‌ عتبات‌ عالیات‌ مشرّف‌ شدم‌ و چند روزی‌ در نجف‌ اشرف‌ زیارت‌ می‌کردم‌، کسی‌ را نیافتم‌ که‌ با او بنشینم‌ و درد دل‌ کنم‌ تا برای‌ دل‌ سوختۀ من‌ تسکینی‌ حاصل‌ گردد.

    روزی‌ به‌ حرم‌ مطهّر مشرّف‌ شده‌ زیارت‌ کردم‌ و مدّتی‌ هم‌ در حرم‌ نشستم‌ خبری‌ نشد. به‌ حضرت‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ عرض‌ کردم‌: مولی‌ جان‌! ما مهمان‌ شمائیم‌، چند روز است‌ من‌ در نجف‌ می‌گردم‌ کسی‌ را نیافتم‌ حاشا به‌ کرم‌ شما!

    از حرم‌ بیرون‌ آمده‌ و بدون‌ اختیار در بازار حُوَیش‌ وارد شدم‌ و به‌ مدرسۀ مرحوم‌ سیّد محمّد کاظم‌ یزدی‌ درآمدم‌. و در صحن‌ مدرسه‌ روی‌ سکّوئی‌ که‌ در مقابل‌ حجره‌ای‌ بود نشستم‌. ظهر شد، دیدم‌ از مقابل‌ من‌ از طبقۀ فوقانی‌ شیخی‌ خارج‌ شد بسیار زیبا و با طراوت‌ و زنده‌دل‌، و از همانجا رفت‌ به‌ بام‌ مدرسه‌ و اذان‌ گفت‌ و برگشت‌. و همینکه‌ خواست‌ داخل‌ حجره‌اش‌ برود چشمم‌ به‌ صورتش‌ افتاد، دیدم‌ در اثر اذان‌ دو گونه‌اش‌ مانند دو حقّۀ نور می‌درخشد.

     صفحه  109

    درون‌ حجره‌ رفت‌ و در را بست‌.

    من‌ شروع‌ کردم‌ به‌ گریه‌ کردن‌ و عرض‌ کردم‌: یا أمیرالمؤمنین‌! پس‌ از چند روز یک‌ مرد یافتم‌، او هم‌ به‌ من‌ اعتنائی‌ نکرد.

    فوراً شیخ‌ در حجره‌ را باز کرد و رو به‌ من‌ نمود و اشاره‌ کرد بیا بالا.

    از جا برخاستم‌ و به‌ طبقۀ فوقانی‌ رفته‌ و به‌ حجره‌اش‌ وارد شدم‌. هر دو یکدیگر را در آغوش‌ گرفتیم‌ و هر دو مدّتی‌ گریه‌ کردیم‌، و سپس‌ هر دو به‌ حال‌ سکوت‌ نشسته‌ مدّتی‌ یکدیگر را تماشا می‌کردیم‌. و سپس‌ از هم‌ جدا شدیم‌.

    این‌ شیخ‌ روشن‌ ضمیر مرحوم‌ شیخ‌ مرتضی‌ طالقانی‌ أعلی‌ الله‌ مقامَه‌ الشّریف‌ بوده‌ است‌ که‌ دارای‌ ملکات‌ فاضلۀ نفسانی‌ بوده‌ است‌، و تا آخر دوران‌ زندگی‌ در مدرسه‌ زیست‌ نمود و مانند حکیم‌ هیدجی‌ به‌ تدریس‌ اشتغال‌ داشت‌. و هر فرد از طلاّب‌ هر درسی‌ که‌ می‌خواستند می‌گفت‌؛ «جامع‌ المقدّمات‌»، «مغنی‌»، «مطوّل‌»، «شرح‌ لمعه‌»، «مکاسب‌» شیخ‌، «شرح‌ منظومه‌»، «أسفار». و قاعده‌اش‌ این‌ بود که‌ طلاّب‌ میخواندند و او معنی‌ می‌کرد و شرح‌ میداد.

    إخبار شیخ‌ مرتضی‌ از مرگ‌ خود

    طلاّب‌ مدرسۀ سیّد می‌گویند: در شب‌ رحلتش‌ مرحوم‌ شیخ‌ مرتضی‌ همه‌ را جمع‌ کرد در حجره‌، و از شب‌ تا به‌ صبح‌ خوش‌ و خرّم‌ بود و با همه‌ مزاح‌ می‌کرد و شوخی‌های‌ قهقهه‌آور می‌نمود. و هرچه‌ طلاّب‌ مدرسه‌ می‌خواستند بروند در حجره‌های‌ خود می‌گفت‌:

     صفحه  110

    یک‌ شب‌ است‌ غنیمت‌ است‌؛ و هیچکدام‌ از آنها خبر از مرگش‌ نداشتند.

    هنگام‌ طلوع‌ فجر صادق‌ شیخ‌ بر بام‌ مدرسه‌ رفت‌ و اذان‌ گفت‌ و پائین‌ آمد و به‌ حجرۀ خود رفت‌، هنوز آفتاب‌ طلوع‌ نکرده‌ بود که‌ دیدند شیخ‌ در حجره‌ رو به‌ قبله‌ خوابیده‌ و پارچه‌ای‌ روی‌ خود کشیده‌ و جان‌ تسلیم‌ کرده‌ است‌.

    خادم‌ مدرسۀ سیّد می‌گوید: در عصر همان‌ روزی‌ که‌ شیخ‌ فردا صبحش‌ رحلت‌ نمود، شیخ‌ با من‌ در صحن‌ مدرسه‌ در حین‌ عبور برخورد کرد و به‌ من‌ گفت‌:

    أنْتَ تَنامُ اللَیْلَةَ وَ تَقْعُدُ بالصُّبْحِ وَ تَروحُ إلَی‌ الْخَلْوَةِ وَ تَجی‌ٓءُ یَمَّ الْحَوْضِ تَتَوَضَّأُ یَقولونَ: شَیْخ‌ مُرْتَضَی‌ ماتَ. «تو امشب‌ می‌خوابی‌ و صبح‌ از خواب‌ بر می‌خیزی‌ و می‌روی‌ دست‌ به‌ آب‌ برای‌ ادرار و می‌آئی‌ کنار حوض‌ وضو بگیری‌ می‌گویند: شیخ‌ مرتضی‌ مرده‌ است‌.»

    چون‌ خادم‌ مدرسه‌ عرب‌ بوده‌ است‌ لذا این‌ جملات‌ را مرحوم‌ شیخ‌ با او به‌ عربی‌ تکلّم‌ کرده‌ است‌.

    خادم‌ می‌گوید: من‌ اصلاً مقصود او را نفهمیدم‌ و این‌ جملات‌ را یک‌ کلام‌ ساده‌ و مقرون‌ به‌ مزاح‌ و سخن‌ فکاهی‌ تلقّی‌ کردم‌. صبح‌ که‌ از خواب‌ برخاستم‌ و در کنار حوض‌ مشغول‌ وضوء گرفتن‌ بودم‌، دیدم‌ طلاّب‌ مدرسه‌ می‌گویند: شیخ‌ مرتضی‌ مرده‌ است‌. رحمةُ الله‌ علیه‌ رحمةً واسعةً.

     صفحه  111

    مرگ‌ اگر مرد است‌ گو نزد من‌ آی‌                 تا در آغوشش‌ بگیرم‌ تنگ‌ تنگ‌

    من‌ ز او جانی‌ ستانم‌ پر بها                       او ز من‌ دلقی‌ ستاند رنگ‌ رنگ‌

    در کتاب‌ «معانی‌ الاخبار» شیخ‌ صدوق‌ روایت‌ می‌کند از محمّد ابن‌ إبراهیم‌ از أحمد بن‌ یونس‌ معاذی‌ از أحمد بن‌ محمّد بن‌ سعید کوفی‌ از محمّد بن‌ محمّد بن‌ أشعث‌ از موسی‌ بن‌ إسمعیل‌ از پدرش‌ از جدّش‌ از حضرت‌ إمام‌ جعفر صادق‌ علیه‌ السّلام‌ که‌: حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبی‌ علیه‌ السّلام‌ دوستی‌ داشتند که‌ شوخ‌ و مزّاح‌ بود و چند مدّتی‌ بود که‌ خدمت‌ آن‌ حضرت‌ نرسیده‌ بود، روزی‌ به‌ محضر آن‌ حضرت‌ مشرّف‌ شد.

    حضرت‌ فرمودند: حالت‌ چطور است‌ ؟

    عرض‌ کرد: یابن‌ رسول‌ الله‌! روزگار خود را می‌گذرانم‌ به‌ خلاف‌ آنچه‌ خودم‌ می‌خواهم‌ و به‌ خلاف‌ آنچه‌ خدا می‌خواهد و به‌ خلاف‌ آنچه‌ شیطان‌ می‌خواهد!

    حضرت‌ امام‌ حسن‌ علیه‌ السّلام‌ خندیدند و فرمودند: چگونه‌ است‌ این‌ حال‌ ؟

    عرض‌ کرد: به‌ جهت‌ آن‌ که‌ خداوند عزّوجلّ دوست‌ دارد که‌ اطاعتش‌ بنمایم‌ و ابداً معصیتش‌ را بجا نیاورم‌ و من‌ اینطور نیستم‌. و شیطان‌ دوست‌ دارد که‌ معصیت‌ خدای‌ را بجای‌ آورم‌ و ابداً اطاعتش‌ نکنم‌ و من‌ اینطور نیستم‌. و من‌ خودم‌ دوست‌ دارم‌ که‌ هرگز نمیرم‌ و

     صفحه  112

    اینطور نیستم‌.

    در این‌ حال‌ مردی‌ برخاست‌ و عرض‌ کرد: یابن‌ رسول‌ الله‌! مَا بَالُنَا نَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ لَا نُحِبُّهُ ؟ «چرا مرگ‌ برای‌ ما ناخوشایند است‌ و ما آن‌ را دوست‌ نداریم‌؟»

    حضرت‌ امام‌ حسن‌ علیه‌ السّلام‌ فرمودند: لاِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ ءَاخِرَتَکُمْ وَ عَمَّرْتُمْ دُنْیَاکُمْ، وَ أَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النَّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إلَی‌ الْخَرَاب. [75] «به‌ علّت‌ آنکه‌ شما آخرت‌ خود را خراب‌ و دنیای‌ خود را آباد کردید، بنابراین‌ ناگوار دارید که‌ از عمران‌ و آبادی‌ به‌ خرابی‌ منتقل‌ شوید.»

    إشراق‌ سیمای‌ سیّد الشّهداء هرچه‌ زمان‌ مرگ‌ نزدیکتر میشد

    و نیز در کتاب‌ «معانی‌ الاخبار» صدوق‌ روایت‌ می‌کند از مفسّر از أحمد بن‌ الحسن‌ الحسینی‌ از حسن‌ بن‌ علیّ النّاصری‌ از پدرش‌ از حضرت‌ أبی‌جعفر جواد از پدرانش‌ علیهم‌ السّلام‌ از حضرت‌ علیّ بن‌ الحسین‌ علیهما السّلام‌ که‌:

    لَمَّا اشْتَدَّ الامْرُ بالْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبی‌طَالِبٍ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ نَظَرَ إلَیْهِ مَنْ کَانَ مَعَهُ، فَإذًا هُوَ بخِلَافِهِمْ؛ لاِنَّهُمْ کُلَّمَا اشْتَدَّ الامْرُ تَغَیَّرَتْ أَلْوَانُهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَآئِصُهُمْ وَ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ، وَ کَانَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَآئِصِهِ تُشْرِقُ أَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَأُ جَوارِحُهُمْ وَ تَسْکُنُ نُفُوسُهُمْ. فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: انْظُرُوا! لَا یُبَالِی‌ بالْمَوْتِ.

    فَقَالَ لَهُمُ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: صَبْرًا بَنِی‌ الْکِرَامِ! فَمَا الْمَوْتُ

     صفحه  113

    إلَّا قَنْطَرَةٌ یَعْبُرُ بکُمْ عَنِ الْبُؤْس وَ الضَّرَّآءِ إلَی‌ الْجِنَانِ الْوَاسعَةِ وَ النَّعِیمِ الدَّآئِمَةِ.

    فَأَیُّکُمْ یَکْرَهُ أَنْ یَنْتَقِلَ مِنْ سجْنٍ إلَی‌ قَصْرٍ ؟ وَ مَا هُوَ لاِعْدَآئِکُمْ إلَّا کَمَنْ یَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ إلَی‌ سجْنٍ وَ عَذَابٍ.

    إنَّ أَبی‌ حَدَّثَنِی‌ عَنْ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: إنَّ الدُّنْیَا سجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکَافِرِ؛ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَآءِ إلَی‌ جَنَّاتِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَآءِ إلَی‌ جَحِیمِهِمْ، مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذبْتُ [76].

    «حضرت‌ امام‌ زین‌ العابدین‌ علیه‌ السّلام‌ فرمودند: چون‌ در روز عاشورا کار بر حسین‌ بن‌ علیّ بن‌ أبی‌طالب‌ علیهما السّلام‌ بسیار سخت‌ شد، بعضی‌ از افرادی‌ که‌ با آن‌ حضرت‌ بودند، چون‌ بر آن‌ حضرت‌ نظر کردند دیدند آن‌ حضرت‌ در حالات‌ به‌ خلاف‌ آنهاست‌؛ چون‌ حال‌ آنها چنین‌ بود که‌ هر چه‌ امر شدّت‌ می‌یافت‌ رنگها از چهره‌ها متغیّر می‌شد و بندها به‌ لرزش‌ درمی‌آمد و دلها به‌ طپش‌ می‌افتاد.

    ولیکن‌ حال‌ و خصیصۀ سیّد الشّهداء صلوات‌ الله‌ علیه‌ و بعضی‌ از اطرافیان‌ آن‌ حضرت‌ که‌ با او بودند چنین‌ بود که‌ رنگهای‌ صورت‌هایشان‌ می‌درخشید و اعضایشان‌ آرام‌ می‌گرفت‌ و نفس‌ها در سینه‌ها آرامش‌ بیشتری‌ می‌یافت‌.

    در این‌ حال‌ بعضی‌ به‌ یکدیگر می‌گفتند: ببینید! گوئی‌ این‌ مرد ابداً باکی‌ از مرگ‌ ندارد.

     صفحه  114

    حضرت‌ سیّد الشّهداء به‌ آنها فرمود: ای‌ فرزندان‌ عزیزان‌ و بزرگواران‌! قدری‌ آرام‌ بگیرید، صبر و تحمّل‌ پیشه‌ کنید! چون‌ مرگ‌ نیست‌ مگر پلی‌ که‌ عبور می‌دهد شما را از گرفتاریها و شدائد به‌ سوی‌ بهشت‌های‌ وسیع‌ و نعمت‌های‌ جاودانی‌.

    کدامیک‌ از شما مکروه‌ و ناپسند دارید که‌ از زندانی‌ به‌ قصر مجلّلی‌ انتقال‌ یابید ؟

    آری‌، مرگ‌ برای‌ دشمنان‌ شما نیست‌ مگر مانند کسیکه‌ از قصری‌ به‌ سوی‌ زندان‌ و شکنجه‌ انتقال‌ یابد.

    همانا پدرم‌ برای‌ من‌ روایت‌ کرد از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ که‌: حقّاً دنیا زندان‌ مؤمن‌ و بهشت‌ کافر است‌؛ و مرگ‌ پلی‌ است‌ که‌ اینها را به‌ سوی‌ بهشت‌ و آنها را به‌ سوی‌ جهنّمشان‌ می‌کشاند، من‌ دروغ‌ نمی‌گویم‌ و به‌ من‌ نیز دروغ‌ گفته‌ نشده‌ است‌.»

    أعوذُ باللَهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم‌

    بـسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَـنِ الـرَّحـیم‌

    الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ و الصَّلَوةُ و السَّلامُ عَلَی‌ سَیِّدنا مُحَمَّدٍ و ءَالِهِ الطّاهِرینَ

    و لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی‌ أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الآنَ إلَی‌ قیامِ یَوْمِ الدّینِ

    و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلاّ باللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم‌[77]

    قال‌ اللهُ الحکیمُ فی‌ کتابه‌ الکریم‌:

    وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن‌ تَمُوتَ إِلَّا بإِذْنِ اللَهِ کِتَـٰبًا مُّؤَجَّلاً وَ مَن‌ یُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْیَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَن‌ یُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ سَنَجْزی‌ الشَّـٰکِرِینَ.[78]

    می‌فرماید: «هیچ‌ نفسی‌ نیست‌ که‌ مرگ‌ او را دریابد مگر آنکه‌ به‌ اذن‌ و امر خدا و در زمان‌ معیّن‌ و وقت‌ مشخّصی‌ می‌باشد. و هر کسیکه‌ مزد و بهرۀ دنیائی‌ بخواهد، به‌ او از نتائج‌ دنیائی‌ خواهیم‌ داد؛ و هر کسیکه‌ نتیجۀ آخرتی‌ بخواهد ما به‌ او خواهیم‌ داد، و البتّه‌ جزای‌ سپاسگزاران‌ را ایفاء خواهیم‌ نمود.»

    از این‌ آیۀ مبارکه‌ استفاده‌ می‌شود که‌ دنیا محلّ اختیار است‌. پروردگار سبحان‌، انسان‌ را مختار خلق‌ فرموده‌ و غرائز مختلفه‌

     صفحه  118

    از احساسات‌ و عواطف‌ و قوای‌ عقلیّه‌ و گرایش‌های‌ طبعی‌ و مادّی‌ و معنوی‌ عنایت‌ فرموده‌، تا انسان‌ به‌ اختیار خود این‌ راه‌ را طیّ کند.

    اگر مقصودش‌ از زندگی‌ روی‌ زمین‌ شهوت‌رانی‌ و غلبۀ احساسات‌ بر قوای‌ عقلیّه‌ باشد و در نتیجه‌ تجاسر و تجاوز به‌ حقوق‌ بنماید، نتیجه‌اش‌ همین‌ تمتّعات‌ و لذائذ فانیه‌ و غلبۀ عواطف‌ زائله‌ و موقّته‌ خواهد بود و بس‌؛ و اگر روش‌ خود را بر اساس‌ منطق‌ عقل‌ معیّن‌ کرده‌ و پیوسته‌ با آن‌ نیروی‌ عظیم‌ و قادر، احساسات‌ خود را معتدل‌ و از هر یک‌ از آنها به‌ قدر لازم‌ و در موقع‌ مقتضی‌ بهره‌برداری‌ کند، نتیجه‌اش‌ نیز در نزد خداوند محفوظ‌ و طبق‌ همان‌ اصل‌ اصیل‌ خداوند به‌ او پاداش‌ خواهد داد.

    گفتار أبوذر در علّت‌ ترس‌ از مرگ‌

    در کتاب‌ «جامع‌ الاخبار» روایت‌ می‌کند که‌ مردی‌ از أبوذر غِفاری‌ سؤال‌ کرد: ما لَنا نَکْرَهُ الْمَوْتَ ؟ قالَ: لاِنَّکُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْیا وَ خَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ؛ فَتَکْرَهونَ أنْ تَنْتَقِلوا مِنْ عُمْرانٍ إلی‌ خَرابٍ.

    «چرا مردن‌ برای‌ ما ناپسند است‌ ؟ أبوذر در پاسخ‌ گفت‌: به‌ علّت‌ آنکه‌ شما دنیای‌ خود را آباد نموده‌ و آخرت‌ خود را خراب‌ کرده‌اید؛ و البتّه‌ بر شما ناگوار خواهد بود که‌ از محلّ آباد و معمور به‌ محلّ خراب‌ و ویران‌ کوچ‌ کنید.»

    قیلَ لَهُ: فَکَیْفَ تَرَی‌ قُدومَنا عَلَی‌ اللَهِ ؟ قالَ: أمّا المُحْسنُ فَکَالْغآئِب یَقْدَمُ عَلَی‌ أهْلِهِ، وَ أمّا الْمُسی‌ٓءُ فکَا لابقِ یَقْدَمُ عَلَی‌ مَوْلاهُ.

     صفحه  119

    از أبوذر سؤال‌ شد: حالِ ما در هنگام‌ ورود بر خدا چطور خواهد بود ؟ أبوذر گفت‌: مردم‌ دو دسته‌ هستند: نیکوکاران‌ و زشت‌ کرداران‌.

    امّا ورود شخص‌ نیکوکار در نزد خدا مانند ورود کسی‌ است‌ که‌ مدّتی‌ از خانه‌ و اهل‌ خود دور شده‌ و به‌ سفر و غیره‌ غیبت‌ طولانی‌ نموده‌؛ وقتی‌ که‌ چنین‌ شخصی‌ به‌ خانه‌ بر میگردد و ملاقات‌ اهل‌ و بستگان‌ خود را می‌کند چه‌ نشاط‌ و سرور و التذاذ زائد الوصفی‌ به‌ او دست‌ می‌دهد، همینطور نشاط‌ و سرور بی‌حدّ به‌ چنین‌ شخص‌ نیکوکاری‌ رخ‌ می‌دهد که‌ بر خدای‌ محسن‌ خود وارد شده‌ و مورد إنعام‌ و مکرمت‌ و احسان‌ لایتناهای‌ او واقع‌ می‌گردد، و از جمال‌ بی‌نقاب‌ شاهد ازلی‌ متمتّع‌ می‌شود.

    و امّا ورود شخص‌ زشت‌ کردار نزد خداوند مانند ورود غلام‌ فراری‌ است‌ که‌ با جرم‌ و جنایت‌ از دست‌ مولای‌ خود گریخته‌ باشد. وقتی‌ آن‌ بنده‌ را بگیرند و به‌ نزد مولا بیاورند چه‌ حالی‌ بر آن‌ غلام‌ متمرّد و متجرّی‌ دست‌ خواهد داد که‌ خود را در زیر چنگال‌ غضب‌ و خشم‌ بی‌حدّ مولا ملاحظه‌ می‌کند؛ همینطور وقتی‌ شخص‌ زشت‌کرداری‌ که‌ از ساحت‌ عبودیّت‌ پروردگار عزیز تجاوز کرده‌ و به‌ حقوق‌ او و به‌ حقوق‌ مخلوقات‌ او تجاسر و تعدّی‌ نموده‌ و سرکشی‌ و بلندپروازی‌ کرده‌ است‌، در نزد خدا، خدای‌ مهربان‌ و لطیف‌ و منتقم‌، حاضر شود، حالت‌ شرم‌ و خجالت‌ بی‌حدّی‌ عارض‌ او می‌شود و از طرفی‌ هم‌ خود را مورد هر گونه‌ جزا و عذاب‌ می‌نگرد.

     صفحه  120

    قیلَ: فَکَیْفَ تَرَی‌ حالَنا عِنْدَ اللَهِ ؟ قالَ: اعْرِضُوا أعْمالَکُمْ عَلَی‌ کِتاب اللَهِ تَبارَکَ وَ تَعالَی‌: إِنَّ الابْرَارَ لَفِی‌ نَعِیمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی‌ جَحِیمٍ.

    «به‌ أبوذر گفته‌ شد: پس‌ حال‌ ما را در نزد خدا چگونه‌ می‌بینی‌؟ أبوذر گفت‌: خودتان‌ احوال‌ و اعمال‌ خود را بر کتاب‌ خدا عرضه‌ کنید خواهید دانست‌؛ در قرآن‌ کریم‌ وارد شده‌ است‌ که‌: حقّاً مردمان‌ پاکیزه‌ و صالح‌ العمل‌ در نعمتهای‌ جاودانه‌، و حقّاً مردمان‌ زشت‌ کردار و فاجر در میان‌ طبقات‌ آتش‌ دوزخ‌ خواهند بود.»

    قالَ الرَّجُلُ: فَأیْنَ رَحْمَةُ اللَهِ ؟ قالَ: إِنَّ رَحْمَتَ اللَهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسنِینَ [79].

    «مرد سؤال‌ کننده‌ از أبوذر پرسید: پس‌ رحمت‌ خدا کجاست‌ ؟ أبوذر در پاسخ‌ گفت‌: بدرستیکه‌ رحمت‌ خدا به‌ افراد نیک‌ و نیکوکار نزدیک‌ است‌.»

    نه‌ اینکه‌ شخصی‌ هر گونه‌ تعدّی‌ بنماید و هر جرم‌ و جنایتی‌ انجام‌ دهد و در عین‌ حال‌ خود را مورد رحمت‌ خدا پندارد؛ این‌ رجاء، رجاء کاذب‌ است‌.

    راه‌ بهشت‌، پافشاری‌ و صبر در ناملایمات‌ است‌

    عامّه‌ و خاصّه‌ از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلّم‌ روایت‌ کرده‌اند که‌ آن‌ حضرت‌ فرمود:

    الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بالْمَکَارِهِ وَ الصَّبْرِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَی‌ الْمَکَارِهِ فِی‌ الدُّنْیَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ باللَذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ، فَمَنْ

     صفحه  121

    أَعْطَی‌ نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّارَ.[80]

    «راه‌ بهشت‌ مشحون‌ و مملوّ است‌ از ناگواریها و شکیبائی‌ در برابر آنها، کسی‌ که‌ در دنیا بر مشکلات‌ راه‌ خدا صبر کند و با نفس‌ خود مجاهده‌ کند و در مقابل‌ ناملایمات‌ شکیبائی‌ ورزد داخل‌ بهشت‌ می‌شود؛ ولی‌ راه‌ جهنّم‌ پر است‌ از شهوات‌ و لذّات‌، کسی‌ که‌ در مقابل‌ خواسته‌های‌ نفس‌ أمّاره‌ سر تسلیم‌ فرود آورد و آنچه‌ نفسش‌ از شهوات‌ از او بخواهد به‌ او بدهد عاقبتش‌ آتش‌ دوزخ‌ خواهد بود.»

    از این‌ حدیث‌ شریف‌ میتوان‌ استفاده‌ کرد که‌ تمام‌ اعمالی‌ که‌ انسان‌ انجام‌ میدهد باید بر اساس‌ حقّ باشد، و عمل‌ نمودن‌ طبق‌ حقّ قدری‌ مشکل‌ است‌.

    مثلاً انسان‌ می‌خواهد به‌ فقرا اطعام‌ کند، از یتیم‌ دستگیری‌ بنماید؛ این‌ محتاج‌ به‌ فعّالیّت‌ است‌، زحمت‌ است‌، محتاج‌ صرف‌ مال‌ و آسایش‌ است‌. می‌خواهد از مریضی‌ عیادت‌ کند، باید راهی‌ را بپیماید و برای‌ او هدیّه‌ای‌ ببرد، لحظاتی‌ در مقابل‌ او بنشیند، مریض‌ را در حال‌ ناراحتی‌ و مرض‌ ببیند و نالۀ او را بشنود، شکایت‌ او را گوش‌ کند، با بیانی‌ نرم‌ و ملایم‌ او را دلداری‌ دهد و دعوت‌ به‌ صبر و تحمّل‌ کند. اگر در اثر شدّت‌ یا طولانی‌ شدن‌ دوران‌ مرض‌، تحمّل‌ مریض‌ کم‌ شده‌ و جملۀ ناهنجاری‌ بگوید، با کمال‌ آرامش‌ و بزرگواری‌

     صفحه  122

    اغماض‌ کند. و اصولاً عیادت‌ مریض‌ کند گرچه‌ با او سالهاست‌ که‌ جدائی‌ و تنافر دارد. البتّه‌ اینها مشکل‌ است‌ و انسان‌ باید به‌ نیروی‌ عقل‌ و تقوی‌ بر خواسته‌های‌ نفس‌ مسلّط‌ شود تا بتواند کاری‌ بکند.

    انسان‌ می‌خواهد نماز شب‌ بخواند، شب‌ است‌، در خواب‌ خوش‌ فرو رفته‌، نسیم‌ ملایم‌ می‌وزد؛ از خواب‌ برخاستن‌ و بستر آرام‌ و راحت‌ را ترک‌ کردن‌ مشکل‌.

    در ماه‌ رمضان‌، در روزهای‌ گرم‌ و طولانی‌، روزه‌ گرفتن‌ مشکل‌ است‌. جهاد کردن‌ در راه‌ خدا و از وطن‌ دور شدن‌ و جان‌ خود را هدف‌ تیر و شمشیر قرار دادن‌ مشکل‌ است‌. حجّ کردن‌ و ترک‌ خانمان‌ نمودن‌ و سر و پا برهنه‌ دنبال‌ کعبۀ واقعی‌ در زمین‌ مکّه‌ حرکت‌ کردن‌ مشکل‌ است‌. طواف‌ کردن‌، سعی‌ نمودن‌، به‌ عرفات‌ کوچ‌ کردن‌ و در شب‌ به‌ مشعر آمدن‌، و مناسک‌ منَی‌ همه‌ مشکل‌ است‌. با اخلاق‌ نیکو با مردم‌ سر و کار داشتن‌ و عفو و إغماض‌ نمودن‌ و از تعدّی‌ و تجاوز آدم‌ جاهل‌ گذشتن‌ مشکل‌ است‌. رحمت‌ بر زیر دست‌ آوردن‌، و با مهربانی‌ با فقرا و ضعفاء رفتار کردن‌، و با آنها درآمیختن‌ و نشستن‌ و برخاستن‌ و بر سر یک‌ سفره‌ حاضر شدن‌ مشکل‌ است‌. در مقابل‌ شتم‌ و سبّ و لعن‌ و هرزه‌گوئی‌ مردم‌، شکیبا بودن‌ و جام‌ تحمّل‌ و صبر را لبریز نکردن‌ و با جاهلان‌ به‌ مسالمت‌ رفتار نمودن‌ مشکل‌ است‌.

    پاورقی

    منبع مطلب : motaghin.com

    مدیر محترم سایت motaghin.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    nexdegree.ir 4 ماه قبل
    0

    سلام من حسام هستم....میخواستم باستون جواب رو بگم چون دنیای خود را آباد و آخرت خود را ویران کردهاند خواهش میکنم like کنید❤❤

    مهدی 5 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید