در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    مسلمانان از دست آزار و اذیت مشرکان به کجا پناه بردند نام پادشاه آنجا چه بود

    1 بازدید

    مسلمانان از دست آزار و اذیت مشرکان به کجا پناه بردند نام پادشاه آنجا چه بود را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    هجرت به حبشه

    هجرت به حبشه، مهاجرت گروهی از مسلمانان مکه به حبشه برای رهایی از ظلم و ستم مشرکان در سال‌های آغازین پس از بعثت بود. هجرت به حبشه در دو مرحله با دستور پیامبر اسلام(ص) صورت گرفت؛ در مرحله اول یازده زن و مرد مسلمان و در مرحله دوم ۸۳ نفر به سرپرستی جعفر بن ابی طالب به صورت مخفیانه مهاجرت کردند.

    قریش در پی برگرداندن آنان به مکه، عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی ربیعه را به حبشه فرستادند؛ اما نجاشی، پادشاه حبشه، با شنیدن سخنان جعفر بن ابی طالب از بازگرداندن مسلمانان خودداری کرد.

    عده‌ای از مسلمانان در حبشه از دنیا رفتند و بعضی دارای فرزند شدند؛ عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زینب(س) در حبشه متولد شد. مهاجرین بعد از هجرت پیامبر به مدینه، به تدریج پیش و بعد از فتح خیبر نزد پیامبر(ص) بازگشتند.

    علت مهاجرت

    مسلمانان در مکه از سوی قریش مورد آزار و اذیت بودند.[۱] بدین جهت پیامبر(ص) به مسلمانان دستور داد به حبشه هجرت کنند؛ چرا که حاکم آنجا، نجاشی، مسیحی پارسا و عادلی بود.[۲] این مهاجرت به صورت پنهانی بود و دو کشتی از تجار آنان را به نصف قیمت به حبشه بردند.[۳] مسلمانان دو بار به حبشه هجرت کردند که بر مبنای گفته یعقوبی، در دفعه اول دوازده و در مرتبه دوم هفتاد نفر به‌جز زنان و فرزندان به حبشه هجرت کردند.[۴]

    هجرت اول

    در هجرت اول، مسلمانان در قالب یازده مرد و چهار زن به سوی حبشه رفتند، مشرکان آنان را تعقیب کردند ولی نتوانستند به آنان دست یابند. مسلمانان در حبشه به سر می‌بردند که به آنان خبر رسید مشرکان قریش اسلام آورده‌اند، لذا مسلمانان به مکه بازگشتند. هنگامی‌که به نزدیکی مکه رسیدند پی بردند که اسلام آوردن قریش دروغی بیش نبوده،[۵] اما مسلمانان که توان بازگشت به حبشه نداشتند، به صورت انفرادی یا در پناه افراد مختلف به داخل شهر وارد شدند.[۶] عثمان بن مظعون در پناه ولید بن مغیره وارد مکه شد، اما وقتی دید دیگر مسلمانان تحت فشار و شکنجه هستند، از پناه‌دهنده خواست امان خود را بردارد تا وی نیز شکنجه شود. عثمان پس از شکنجه شدن اظهار خوشحالی می‌کرد.[۷]

    مهاجرین هجرت اول

    هجرت دوم

    بار دیگر مسلمانان به دستور پیامبر(ص) و این بار به سرپرستی جعفر بن ابی طالب به حبشه هجرت کردند. تعداد مهاجرین در این سفر ۸۳ نفر بود.[۲۰]

    مهاجرین هجرت دوم

    عکس العمل قریش

    پس از مهاجرت دوباره عده‌ای از مسلمانان به حبشه، قریش به تکاپو افتاده و از آنجا که با حبشیان رابطه بازرگانی داشتند و میانشان دوستی بود،[۲۸] عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی ربیعه را با هدایایی نزد نجاشی پادشاه حبشه فرستادند.[۲۹] عمروعاص پناهندگان را برده‌هایی نادان معرفی کرد که از دین خود بیرون شده‌اند. نجاشی بر آن شد تا علت را از خود مهاجرین جویا شود، لذا بزرگان دینی کشورش را جمع کرد و با حضور آنان، علت مهاجرت را از مسلمانان پرسید. جعفر بن ابی طالب پاسخ داد:

    نجاشی به مشرکان گفت: بروید، به خدا سوگند که هرگز ایشان را نزد شما نخواهم فرستاد و آن دو با سرافکندگی بازگشتند.[۳۰]

    بازگشت مهاجران

    بازگشت مهاجران از حبشه تدریجی بود. آن عده که پس از مهاجرت اول بازگشته بودند، در مکه مانده و همراه مسلمانان به مدینه هجرت کردند. عده‌ای نیز دو سال پیش از جنگ خیبر و بقیه پس از فتح خیبر به مدینه بازگشتند.[۳۱]

    پیامبر(ص) عمرو بن امیة الضمری را نزد نجاشی فرستاد تا بازگشت آنان را میسر سازد.[۳۲]

    بازگشت آخرین مهاجر از حبشه، در سال هفتم و همزمان با فتح خیبر بود.[۳۳] در بین آخرین مهاجران، جعفر بن ابی‌طالب، به همراه همسرش اسماء بنت عمیس و فرزندش عبدالله بن جعفر بودند.[۳۴] وقتی جعفر نزد پیامبر آمد، رسول خدا(ص) پیشانی او را بوسید و گفت نمی‌دانم برای کدام پیروزی شادمان باشم؛ فتح خیبر یا بازگشت جعفر.[۳۵]

    درگذشتگان

    از میان مهاجران به حبشه، هشت نفر از دنیا رفته و در همان جا دفن شدند:

    متولدان در حبشه

    طبق نقل‌های تاریخی، افراد زیر در سرزمین حبشه به دنیا آمدند:

    جستارهای وابسته

    پانویس

    منابع



    منبع مطلب : fa.wikishia.net

    مدیر محترم سایت fa.wikishia.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    هجرت مسلمانان به حبشه

    در سال های نخست بعثت، با افزایش فشار مشرکان مکه به افرادی که مسلمان شده بودند، عده ای از مسلمانان به پیشنهاد پیامبر به حبشه رفتند تا در سایه حمایت نجاشی که از نظر پیامبر پادشاه عادلی بود قرار گیرند. مورخین عموما از این حرکت به عنوان هجرت یاد کرده اند و این از آن روست که قرآن در سوره مکی نحل ،آیه چهل و یکم، از آن واقعه به عنوان هجرت یاد کرده است: «وَ الَّذینَ هَاجَرُواْ فیِ اللَّهِ مِن بَعْد مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فیِ الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الاَْخِرَةِ أَکْبرَُ لَوْ کاَنُواْ یَعْلَمُون» (سوره نحل، 41) و بعدها پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را هجرت نامیدند[۱].

    تاریخ مهاجرت

    این مسأله تا حدودی مربوط به این نکته است که مهاجرین چندبار هجرت کرده و هربار در چه زمانی بوده است. عموم مورخین معتقدند که هجرت به حبشه دوبار صورت گرفته و بار نخست آن در رجب سال پنجم بعثت بوده است. و تعداد آنها دوازده تا هفده نفر زن و مرد بوده است. برخی از این افراد عبارت اند از:[۲]

    این افراد تا زمان حادثه سجده (غرانیق) در حبشه بودند و پس از این اتفاق به مکه بازشگتند. اما به دلیل اینکه، ماجرای غرانیق، افسانه ای بیش نیست، به نظر می رسد که هجرت اول به حبشه هیچ گاه رخ نداده و تنها رویدادی است که برای درست نشان دادن افسانه غرانیق، ساخته شده است.[۴]

    تاریخ هجرت دوم مشخص نیست. این بار بالغ بر هشتاد نفر از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی طالب به حبشه هجرت کردند.[۵] برخی از کسانی که هجرت کردند. اینان:

    مهاجران حبشه به گفته ی ابن هشام گذشته از زنان و فرزندان خود که همراه داشتند، فرزندانی که در حبشه متولد شدند، جمعا (83) نفر بودند. [۶]

    برخی از زنان مسلمانی که همراه شوهران خداپرست خویش تن به هجرت به حبشه دادند بدین شرحند:

    علت مهاجرت به حبشه

    مورخان چهار دلیل برای هجرت مسلمانان به حبشه ذکر می کنند:

    وضعیت مسلمانان مهاجر در حبشه

    پس از آن که مسلمانان وارد خاک حبشه شدند، به گفته خودشان که در اشعار خویش یادآور شده اند، در آن سرزمین وسیع و دور از چشم قریش و آسیب کسان و همشهریان خود، زندگی آرامی را آغاز کردند.

    دورنمائی از وضع آن ها را به هنگام اقامت در حبشه می توان در سخنان ام سلمه یکی از بانوان مهاجر که بعدها به همسری رسول خدا درآمد دید که می گوید: «ما چون در سرزمین حبشه فرود آمدیم در پناه نجاشی که بخوبی از ما حمایت می کرد به سر بردیم. در حفظ دین خود تامین داشتیم، و آزادانه خدا را پرستش می کردیم. نه آزادی می دیدیم، و نه چیزی می شنیدیم که باعث نارحتی مان شود».[۱۲]

    «عبدالله بن حارث بن قیس بن عدی» از قبیله بنی سهم در اشعار خود می گوید: ای رهگذر! پیام مرا به کسانی که می خواهند پیام خدا و دین او را بشنوند برسان، خاصه به آن دسته از بندگان خدا که در شهر مکه با ناراحتی و شکنجه بسر می برند. به آن ها بگو که ما سرزمین خدا را وسیع یافتیم، و می توانیم از خواری و تحقیر و نابسامانی در امان باشیم. پس شما به ما بپیوندید و تن به خواری ندهید، و با ذلت و ننگ نمیرید. جرم ما این بود که از پیغمبر خدا پیروی کردیم، و آن ها سخن پیغمبر را نشنیده انگاشتند، و مسئولیت بیشتری را برای محاسبه روز بازپسین به عهده گرفتند. ای خدای مهربان! عذاب خود را بر قریش فرود آور که سرکشی کردند. ما از این که کار آن ها بیش از این بالا گیرد و بیشتر سرکشی کنند، به تو پناه می بریم.

    «عبدالله بن حارث» که خود را از تعقیب سنگدلان قریش در آرامش خاطر می دید، طی قطعه دیگری از این که آن ها را ناگزیر ساختند شهر و دیار خود را رها سازند، و تن به غربت دهند، سخت می نالد، و برخی از سران فامیل خود را مورد نکوهش قرار می دهد.

    باز همین عبدالله بن حارث سران مشرک و بی رحم قریش را با خشم یاد می کند و در قطعه دیگری می گوید: قریش با سرسختی حقی را که خدای یگانه بر آن ها داشت انکار کردند، همان طور که پیش از آن ها قوم عاد و مردم مدین و قوم حجر با خدای خود درافتادند. اگر من یاد خدا را آشکار نسازم، چنان می بینم که هیچ زمین و دریائی جای نشیمن من نیست. در سرزمینی که بنده خدا بسر می برد، همین که دعوت حق به من رسید، من عقیده خود را آشکار ساختم.

    «عثمان بن مظعون» نیز پسر عمویش «امیه بن خلف» را که در میان فامیل خود بسیار متنفذ و سرشناس و او را به جرم مسلمانی سخت آزرده بود، در قطعه ای مورد سرزنش و توبیخ قرار داده و از جمله می گوید: تو باعث شدی من از شهر مکه محل امن خدا بیرون آیم، و در سرزمین غربت بسر برم.

    تو با مردمی بزرگوار و عزیز درافتادی، و کسانی را که از ایمانشان بیم داشتند به هلاکت رساندی. اگر در آینده حوادث دنیا تو را باقی گذاشت، و اراذل و اوباش مکه را با خود همراه دیدی خواهی دید که چه عمل زشتی مرتکب شده ای. [۱۳]

    نجاشی دستور داده بود مسلمانان که برای نجات خویش روی به کشور او آورده اند، کاملا در امان باشند. حتی گاهی به جعفر بن ابیطالب پیغام می داد که اگر نیازی دارند تذکر دهند تا برایشان تامین کند.

    نمایندگان قریش در تعقیب مهاجرین

    قریش که در برابر این اقدام در مانده شده، و به احتمال قوی در برابر حبشیان احساس شرمساری می‌کرد، تصمیم گرفت تا آنان را باز گرداند. محتمل است که قریش ترس از نفوذ اسلام در حبشه نیز داشته ‌اند. [۱۴] به همین دلیل قریش دو نفر را به حبشه فرستاد. بعضی از تواریخ مانند سیره ابن هشام و کامل ابن اثیر نام این دو نفر را «عمرو بن عاص» پسر «عاص بن وائل» که برادرش هشام بن عاص نیز از مهاجران بود و در حبشه بسر می برد و «عبدالله بن ابی ربیعه مخزومی» دانسته اند. (ابن اثیر نفر دوم را «عبدالله بن ابی امیه» ضبط کرده است که اشتباه است.) ولی برخی دیگر از مآخذ مانند تاریخ یعقوبی نفر دوم را «عمارة بن ولید» دانسته اند.

    جمع بین این دو نظریه این است که نمایندگان اعزامی قریش را باید سه تن دانست: عمرو بن عاص، عبدالله بن ابی ربیعه و عمارة بن ولید.

    سران قریش این افراد را با هدایای شایسته برای شخص نجاشی و نزدیکان او روانه حبشه کردند. این عده در ساحل دریا سوار کشتی شدند و رو به حبشه نهادند.

    فرستادگان قریش در دربار نجاشی

    فرستادگان قریش پیش از آنکه بحضور نجاشی بروند هدایای فرماندهان لشگر و درباریان را بصاحبانش رسانده و باهر یک از آنها جداگانه به توافق رسیدند تا از ایشان حمایت کنند و نگذارند که نجاشی مهاجران را به حضور بپذیرد.[۱۵]

    آنها به حضور شاه وقت گرفتند و شرفیاب شدند، نجاشی هدایای قریش را پذیرفته و از وضع ایشان پرسید! آنان در جواب گفتند: «اعلی ‌حضرتا! جمعی از جوانان ابله و بی‌ خرد ما بتازگی دست از دین خود کشیده و دینی آورده ‌اند که نه دین ما است و نه دین شما، اینان (که از ترس ما نتوانستند در مکه بمانند) به کشور شما گریخته و بدین سرزمین آمده‌ اند. اینک بزرگان آنها یعنی پدران و عموها و رؤسای عشیره و قبایل ایشان ما را به نزد شما فرستاده تا آنان را به نزد قریش که داناتر به حال و وضع آنها هستند بازگردانید!»

    سکوتی مجلس را فرا گرفت، عبد اللّه و عمرو بن عاص نگرانند تا مبادا شاه دستور باحضار مهاجرین دهد، زیرا چیزی برای بهم زدن نقشه آنها بدتر از این نبود که شاه آنها را ببیند و سخنانشان را بشنود، فرماندهان سپاه و درباریان که خود را آماده کمک به فرستادگان قریش کرده بودند لب گشوده گفتند: «اعلی‌حضرتا! این فرستادگان سخن براستی و صدق گفتند و بزرگان قوم ایشان بوضع حال اینها داناترند و زمام کارشان نیز بدست آنان است، بهتر همان است که اینان را بدست فرستادگان بسپاری تا بشهر و دیارشان باز گردانند و بدست بزرگانشان بسپارند».

    نجاشی از این سخنان خشمگین شده گفت: بخدا تا من ایشان را دیدار نکنم و سخنانشان را نشنوم باین دو نفرشان نخواهم سپرد، اینان در کنف حمایت منند و بمن پناه آورده‌اند باید نخست آنها را بدینجا بخوانم و از ایشان درباره مطالبی که این دو نفر اظهار میکنند پرسش کنم. اگر سخن این دو نفر راست بود من ایشان را باین دو نفر می‌سپارم و گر نه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمان که خواسته باشند در سرزمین من در آسایش بسر برند!.[۱۶]

    نمایندگان قریش با حالی تباه از نزد پادشاه حبشه بیرون آمدند، و در انتظار نشستند تا نجاشی مسلمانان را فراخواند و نظر قطعی خود را به آگاهی ایشان برساند. روز دیگر نجاشی دستور داد مسلمانان را خبر کنند تا همگی در حضور او گردآیند و پس از روبرو کردن طرفین و استماع سخنان آن ها آن چه شایسته حق و عدالت است، درباره آن ها معمول دارد.

    مسلمانان در حضور نجاشی

    پادشاه حبشه بدنبال مهاجرین فرستاد و آنان را بمجلس خویش احضار کرد. اینان انجمنی کردند و درباره اینکه با نجاشی چگونه سخن بگویند بمشورت پرداختند و بالاخره تصمیم بر این گرفتند که جریان بهر جا بکشد اینان سخن از روی صدق و راستی بگویند و دستورات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بی کم و کاست بیان کنند، و با این تصمیم بمجلس نجاشی درآمدند.

    مجلسی بود آراسته، کشیشها در اطراف پادشاه نشسته و انجیلها را پیش روی خود باز کرده بودند، مهاجرین یک یک در جای خود قرار گرفتند پادشاه رو بآنها کرده گفت: این چه دینی است که شما بدان گرویده‌اید که نه دین قوم و عشیره شما است و نه دین من است و نه دین هیچیک از این ملتهای دیگر است؟

    جعفر بن ابی طالب از آن میان لب گشوده گفت: «پادشاها! ما مردمی بودیم که بوضع زمان جاهلیت زندگی می کردیم، بت (های سنگی و چوبی را) میپرستیدیم گوشت مردار میخوردیم، کارهای زشت انجام میدادیم، حشمت فامیل و ارحام خود را نگاه نمیداشتیم، با همسایگان بد رفتاری میکردیم، نیرومندان ما بضعفاء و ناتوانان زورگوئی میکردند ... و این وضع ما بود تا اینکه خدای تعالی پیامبری را از میان ما برگزید، کسی که ما نسب او را می‌شناختیم، راستی و امانت و پاکدامنی او مورد تصدیق همه ما بود، این پیامبر گرامی ما را بسوی خدای یگانه دعوت کرد و به پرستش و یگانگی او خواند، به ما گفت: دست از عبادت و پرستش بتهای سنگی و آنچه پدرانتان می‌پرستیدند بردارید، و براستگوئی و امانت‌داری و صله رحم، و نیکی بهمسایه و خودداری از محرمات و جلوگیری از خونریزی و آدم کشی دستور فرمود، از فحشاء و زورگوئی و خوردن اموال یتیمان و متهم ساختن زنان پاکدامن و ... جلوگیری فرمود، بما دستور داد خدای یگانه را بپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم، ما را بنماز و زکاة و روزه أمر فرمود ... .

    آنگاه جعفر دنباله سخن خود را چنین ادامه داد: پس ما او را تصدیق کرده به او ایمان آوردیم، و او را در آنچه از جانب خدای تعالی آورده بود پیروی کردیم. خدای یگانه را پرستش کردیم، از ارتکاب محرماتی که بر ما حرام کرده بود خودداری کردیم، به جز آنچه را او حلال کرده بود چیزی را بر خود حلال نکردیم ... و خلاصه دستورات او را یک یک به مرحله اجرا گذاردیم، قریش که چنان دیدند به دشمنی با ما برخاسته ما را آزار و شکنجه دادند و جلوی ما را از پیروی این دین گرفتند تا شاید دوباره ما را بپرستش بتان وادارند، و کارهای زشتی را که پیش از آن حلال میدانستیم مرتکب شویم، ما که با قهر و ستم و سخت گیری اینان روبرو شدیم و دیدیم که مانع از انجام دستورات دینی ما میشوند بکشور شما آمدیم و در میان تمام سلاطین دنیا شما را انتخاب کردیم، و به عدالت شما پناهنده شدیم بدین امید که در جوار عدل و داد شما کسی بما ستم نکند!

    جعفر بن ابی طالب دیگر سخنی نگفت و سکوت کرد. نجاشی گفت: آیا از آنچه پیغمبر شما آورده چیزی بخاطر داری؟ جعفر گفت: آری، نجاشی گفت: بخوان! جعفر شروع کرد به خواندن قسمتی از ابتدای سوره «کهیعص».

    ام سلمة(راوی حدیث) گوید: نجاشی از شنیدن آیات قرآن چندان گریست که قطرات اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت، و کشیشهائی که اطراف او بودند نیز چنان می گریستند که صفحات انجیلهائی که در پیش رو داشتند از اشک چشمشان تر شد ...

    سپس نجاشی رو به مهاجرین کرده گفت: آنچه پیغمبر شما آورده با آنچه عیسی ابن مریم آورده هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است، آسوده خاطر باشید که به خدا سوگند هرگز شما را باین دو نفر تسلیم نخواهم کرد.[۱۷]

    پاسخ حضرت جعفر به سوالی در مورد حضرت عیسی(علیه السلام)

    فرستادگان قریش ناکام از نزد نجاشی بیرون رفتند و بسیار افسرده و ناراحت بنظر میرسیدند، عمرو بن عاص رو به رفیق خود عبد اللّه بن ابی امیه کرده گفت: فردا مجددا بنزد نجاشی می روم و ریشه اینها را می زنم!

    چون روز دیگر شد عمرو بن عاص به نزد نجاشی آمده گفت: اعلی ‌حضرتا! این بی ‌خردان درباره عیسی سخن عجیبی گویند، شما کسی را به نزد ایشان بفرستید و سخن ایشان را درباره حضرت عیسی جویا شوید!

    جعفر بن ابی طالب گفت: ما همان را گوئیم که پیامبرمان از جانب خدای‌ تعالی برای ما آورده، یعنی ما معتقدیم که حضرت عیسی بنده و پیامبر و روح خدا و کلمه الهی است که به مریم بتول فرستاده است.

    نجاشی دست خود را به طرف چوبی که روی زمین بود دراز کرده آن را برداشت و گفت: بخدا سخنی که تو درباره عیسی گفتی با آنچه حقیقت مطلب است از طول این چوب تجاوز نمیکند (و سخن حق همین است که تو گفتی)! این سخن نجاشی به فرماندهان مسیحی حبشه که در کنار او ایستاده بودند گران آمده نگاههای تندی بهم کردند، نجاشی که متوجه نگاههای آنها شده بود بدانها گفت: و اگر چه بر شما گران آید! سپس بمهاجرین گفت: شما با خیالی آسوده به هر جای حبشه که میخواهید بروید، و بدانید که در أمان ما هستید و کسی نتواند بشما گزندی رساند! آنگاه بأطرافیان خود گفت: هدایای این دو نفر را پس دهید چون ما را نیازی به آنها نیست، و خداوند برای باز گرداندن سلطنت من رشوه از من نگرفت که من در این باره رشوه بگیرم، و مردم مرا در آغاز کار اطاعت نکردند تا من اطاعت اینان را بکنم. و بدین ترتیب فرستادگان قریش شرمنده و دست خالی بمکة باز گشتند، و هدایای قریش را نیز پس آوردند.[۱۸]

    اشعار حضرت ابوطالب در وصف نجاشی

    هنگامی که ابوطالب آگاهی یافت نجاشی مسلمانان را به نیکی پذیرفته و تحت حمایت خود قرار داده است به نقل امین الدین طبرسی در «اعلام الوری» و سید فخار موسوی در کتاب «ایمان ابوطالب» صفحه 18 ابیات زیر را گفت و برای تشویق و تقدیر از وی به حبشه فرستاد:

    «تعلم ملیک الجش ان محمدا × نبی کموسی والمسیح بن مریم

    اتی بالهدای مثل الذی اتیابه × فکل بامرالله یهدی و یعصم

    وانکم تتلونه فی کتابکم × بصدق حدیث لاحدیث المرجم

    فلا تجعلو الله ندّا واسلموا × فان طریق الحق لیس بمظلم»

    ای پادشاه حبشه! بدان که محمد ما پیغمبریست مانند موسی بن عمران و عیسی بن مریم.

    محمد آئینی برای هدایت بندگان خدا آورده است، همانند دینی که آن ها آوردند. بنابراین هر کدام آن ها مردم را هدایت می کنند و از گمراهی نگاه می دارند.

    شما نام و نشان او را در کتاب آسمانی خود می خوانید، آن هم به عنوان داستانی راستین نه چون حدیثی از روی وهم و گمان.

    پس برای خدا شریکی قرار ندهید و اسلام بیاورید که راه حق تاریک نیست.

    بازگشت مسلمانان مهاجر

    در سال هفتم هجری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای نجاشی نوشت تا بقیه اصحاب را که آنجا مانده ‌اند، را روانه کند. نجاشی چنان کرد و با دو کشتی آنها را روانه ساخت و ایشان در ساحل بولا که همان ساحل جار است، پیاده شدند و از آن جا برای مدینه شتر کرایه کردند و چون به مدینه رسیدند، متوجه شدند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خیبر است و آن جا رفتند. هنگامی رسیدند که فتح خیبر تمام شده بود، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با مسلمانان صحبت فرمود که آنها را در غنایم شریک سازند و پذیرفتند و چنان کردند.[۱۹]

    پانویس


    منابع

    منبع مطلب : wiki.ahlolbait.com

    مدیر محترم سایت wiki.ahlolbait.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شکنجه و آزار مسلمانان در مکه

    پس از آنکه اشراف مشرک قریش دیدند نمی توانند به هیچ صورتی جلوی نشر اسلام را بگیرند و با توجه به حامیان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قادر به آسیب رساندن به ایشان نیستند، شروع به آزار و اذیت تازه مسلمانان کردند. هر قبیله مسؤولیت آزار و اذیت مسلمانان خود را به عهده گرفت و آنان که هیچ قبیله یا عشیره ای یا حامی نداشتند، مجبور به تحمل انواع آزار و اذیت ها شدند. این شکنجه ها به این صورت بود که مشرکان، مسلمانانی که از طبقه اشراف و بزرگان مکه بودند، تهدید به خوار کردن، متهم کردن به حماقت و سفاهت و به صورت محدود شکنجه های بدنی؛ ثروتمندان را متهم به کسادی تجارت و از بین بردن اموالشان و ضعیفان را آنقدر می زدند و تشنگی و گرسنگی می دادند که توان نشستن نداشتند.

    شکنجه اصحاب رسول خدا

    فشار مشرکین بافرادی که مسلمان شده بودند زیاد شد و افراد قبائل مأمور شدند هر کدام میان قبیله خود هر کس را که بدین اسلام درآمده بیازارند و زجر دهند تا از این دین دست باز دارند از این رو حبس و شکنجه افراد مسلمان شروع شد، انواع زجرها را نسبت بدانان روا می داشتند، برخی را می زدند، گروهی را بگرسنگی می آزردند، جمعی را هنگام داغ شدن ریگهای مکه برهنه کرده و روی آن ریگهای تفتیده می‌ خواباندند و بدین وسیله آنقدر شکنجه می دادند تا از دین خود دست بردارد. در این میان برخی بواسطه کثرت صدمات وارده از دین خود بیزاری می ‌جست و بعضی هم استقامت می ورزیدند و هر گونه آزاری را بر خود هموار کرده، ولی دست از دین خود بر نمی داشتند.[۱]

    شکنجه عمار و خانواده‌اش

    عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه همگی مسلمان شده بودند. قبیله بنی مخزوم (که ابوجهل از همان قبیله بود) این خانواده مسلمان را می آزردند، چون هوا گرم می شد آنها را روی ریگهای داغ مکه می آوردند و به انواع شکنجه ‌ها آنها را مبتلا می ساختند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر آنان می‌ گذشت و آنان را با این جملات دلداری داده می‌ فرمود: ای خاندان یاسر بردباری پیشه کنید که منزلگاه شما بهشت است.[۲]

    یاسر از شدت شکنجه مرد و همسر او سمیه با ابوجهل درشتی کرد. ابوجهل حربه ای که در دست داشت بقلب او فرو برد و او را کشت. آن زن نخستین شهید عالم اسلام بود، ولی عمار بن یاسر هم چنان بردباری می ‌کرد. شکنجه را بر عمار سخت‌ تر و فزون تر نمودند. گاهی او را با حرارت (آتش یا آفتاب) آزار می ‌دادند و گاهی صخره سنگین بر سینه او می‌ نهادند و وقتی هم او را در آب فرو می بردند و می‌ گفتند ترا آزار خواهیم داد مگر آنکه محمد را دشنام دهی و لات و عزی (دو بت) را ستایش کنی، او ناگزیر شد و آنچه خواستند به زبان آورد. پس از آن با دیده گریان نزد پیغمبر رفت. پیغمبر از او پرسید بدنبال خود چه داری چه خبر آوردی؟ گفت ای پیغمبر بخدا خبر بد آورده ‌ام، آنگاه هر چه گذشته بود حکایت نمود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قلب خود را چگونه می‌ بینی؟ گفت: ایمان و اطمینان دارد. فرمود: ای عمار اگر باز چنین کنند تو هم باز چنین بگو.[۳]

    بعضی از مسلمانان به شماتت عمار پرداختند که خداوند در جواب آنها آیه: «مَن کفَرَ باللَّهِ مِن بَعْد إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئنِ‌ُّ بالْایمَانِ وَ لَکن مَّن شَرَحَ بالْکفْرِ صَدْرًا فَعَلَیهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیم (کسی که پس از ایمان به خدا کافر می‌شود نه آنکه او را به زور واداشته‌اند تا اظهار کفر کند و حال آنکه دلش به ایمان خویش مطمئن است بل آنان که درِ دل را به روی کفر می‌گشایند، مورد خشم خدایند و عذابی بزرگ برایشان مهیاست.)[۴]

    بطور کلی ابوجهل با جمعی از مردمان قریش کارشان این بود که ببینند تا چه کسی مسلمان شده، پس اگر مرد محترم و عشیره داری بود (که نمی توانستند او را صدمه جانی بزنند) شروع بسرزنش و ملامت او می ‌کردند و می گفتند: دین پدرت را با اینکه بهتر از این دین بود رها ساخته‌ ای! بدانکه ما تو را در نزد مردم‌ به بی خردی معرفی خواهیم کرد و رأی و اندیشه‌ات را بخطا و زشتی نسبت داده و از قدر و شوکتت خواهیم کاست! و اگر مرد تاجری مسلمان می شد بدو می‌ گفتند: بخدا بازارت را کساد خواهیم کرد، و تو را به ورشکستگی می ‌کشانیم! و اگر از فقرا و بیچارگان بود او را می زدند و بانواع صدمات دچار می ساختند.

    سعید بن جبیر گوید: به ابن عباس گفتم: آیا شکنجه و آزار مشرکان نسبت باصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان حدّ بود که ناچار شوند دست از دین خود بکشند؟ گفت: آری بخدا سوگند گاهی چنان آنها را شکنجه می دادند و کتک می زدند و گرسنه و تشنه نگه می داشتند که قادر نبودند سرپا بایستند و بناچار سخن آنان را می پذیرفتند، و در پاسخ آنها که می‌ گفتند: آیا لات و عزی خدای شما هستند؟ می‌گفتند: آری، حتی اینکه گاهی حشراتی چون «جعل» (سرگین غلطان) و غیره را که روی زمین حرکت می‌کردند بدانها نشان داده می‌ گفتند: آیا این جعل خدای تو است؟ آنها برای خلاصی از دستشان می‌گفتند: آری‌! [۵]

    شکنجه کردن بلال حبشی

    از جمله کسانی که در برابر شکنجه مشرکان پایداری می‌ کرد بلال حبشی بود، پدر او رباح و مادرش حمامة بود، او در قبیله بنی جمح زندگی می ‌کرد، دین اسلام را بجان و دل پذیرفته بود، امیة بن خلف که از دشمنان سرسخت رسول خدا صلی الله علیه و آله و از همین قبیله بنی جمح بود، روزها هنگام ظهر او را از خانه بیرون می آورد و روی ریگهای داغ مکه می‌ خواباند و سنگ بزرگی روی سینه‌اش می گذارد، سپس باو می گفت: بخدا بهمین حال خواهی بود تا بمیری و یا دست از خدای محمّد برداشته، لات و عزی را پرستش کنی! بلال در همان حال می‌گفت: أحد... أحد... (خدای من یکی است...).

    روزی ورقة بن نوفل (عموی حضرت خدیجه که بدین نصرانیت می زیست) بر او بگذشت و بلال را دید که شکنجه‌اش می دهند و او در زیر شکنجه می‌گوید: أحد... أحد... . ورقة نیز گفت: أحد... أحد... بخدا ای بلال خدا یکی است... آنگاه به امیة بن خلف و سایر افراد قبیله بنی جمح که او را شکنجه می دادند رو کرده گفت: بخدا سوگند اگر او را بدین حال بکشید من قبرش را زیارتگاه مقدسی قرار خواهم داد که بدان تبرک جویم.

    ابوبکر خانه‌اش در محله بنی جمح بود. روزی از خانه خود بیرون آمده تا بدنبال کار خود برود. بلال را دید که امیة بن خلف او را بهمان نحو شکنجه می‌کند، پس رو به امیة کرده گفت: آیا از خدا نمی‌ترسی؟ تا کی این بدبخت را اینطور آزار و شکنجه می‌کنی؟ امیة گفت: تو او را بفساد در عقیده کشاندی اکنون از این بلیه نجاتش بده! ابوبکر گفت: آسوده‌اش می سازم، من در خانه خود غلام سیاهی دارم که از بلال نیرومندتر و چابک‌تر است و گذشته با تو در دین هم عقیده است، او را با بلال معاوضه می‌کنم! امیة قبول کرد، پس بلال را بگرفت و آزادش کرد.[۶]

    پانویس

    منابع

    منبع مطلب : wiki.ahlolbait.com

    مدیر محترم سایت wiki.ahlolbait.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 5 ماه قبل
    0

    دیدین

    ناشناس 5 ماه قبل
    1

    درست جواب نمی دن

    متین 6 ماه قبل
    0

    نمیدونم

    مهدی 10 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید