;
    در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    درس بلدرچین و برزگر شما را یاد کدام ضرب المثل می اندازد

    1 بازدید

    درس بلدرچین و برزگر شما را یاد کدام ضرب المثل می اندازد را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    گاه نوشت یک خانم معلم

    یادش بخیر .... کلاس سوم دبستان بودم ... وسط های سال رسیدیم به این حکایت که روی من خیلی تاثیر گذاشت ..انقدر که هنوزم مطلب کتاب و عکسش رو یادمه .... حتی توضیح معلممون رو که  برامون گفت منظور این حکایت چیه رو هم یادمه .... گرچه دلم خیلی برای بلدرچینا اون موقع سوخت و ارزو می کردم برزگر داسش رو پیدا نکنه تا بلدرچینها بتونن بازم با خیال راحت تو مزرعه زندگی کنن .... اما الان مثلا !! بزرگ شدم و می دونم بلدرچینا بر خلاف ظاهر زیباشون ، اما برای مزرعه خطرناک بودن ... شاید زیبا بودن ، شاید کم بودن ولی می تونستن اثرات مخربی بجا بزارن .... نباید هیچ وقت دشمن رو دست کم گرفت .... و نباید وقتی به هدفت صدمه می زنن دلت براشون بسوزه ....

    داستان از این قراره :

     

    بلدرچینی با بچه های خود در کشتزاری لانه داشت. روزها به سرعت می گذشت و محصول کشتزار به مرحله برداشت نزدیک می شد. بلدرچین بیشتر اوقات خود را به گشت و گذار مشغول بود و هر روز از بچه ها دور می شد؛ اما بچه ها، هنوز پرپرواز نداشتند و ناگزیر به سکوت در لانه بودند. هر روز غروب که بلدرچین به کنار بچه ها برمی گشت، از آنها وقایع روز را می پرسید. روزی بچه ها به او گفتند:« امروز صاحب مزرعه آمده بود و می گفت: زمان برداشت فرا رسیده و محصول هم به اندازه کافی وجود دارد، فردا به فلانی می گویم که بیاید و محصول را جمع کند.» بلدرچین گفت:« نترسید؛ هیچ خطری شما را تهدید نخواهد کرد.»
    روز بعد دوباره برزگر آمد و گفت:« فلانی گفت: دیروز کار داشتم، فردا حتماً خواهم آمد.»
    بلدرچین دوباره به بچه هایش اطمینان داد که خطری آنها را تهدید نخواهد کرد!
    چند روزی به این صورت گذشت و برزگر هر روز برداشت محصول را به این و آن حواله می داد. بلدرچین نیز متقابلاً به بچه هایش اطمینان می داد که خطری آنها را تهدید نخواهد کرد.
    سرانجام یک روز غروب، بچه ها به او گفتند:« امروز برزگر آمده بود و می گفت: داس را آماده کرده و فردا شخصاً برای برداشت محصول خواهد آمد.»

    بلدرچین خطاب به بچه هایش گفت:« دیگر جای ما این جا نیست. فردا صبح زود آماده شوید تا از این جا کوچ کنیم؛ زیرا این بار برزگر کمر همت بسته و شخصاً خواهد آمد و هیچ چیز مانع آمدن او نخواهد بود؛ بنابراین جایمان دیگر اینجا نیست!»

    همه ی داستان همینه .... یعنی تا وقتی منتظریم دیگران بیان و برامون کاری بکنن کارامون همین جور عقب می افته باید خودمون بلند شیم و داس هامونو آماده کنیم  و حرکت کنیم تا کارامون انجام بشه ...

    فقط یه یا علی می خواد برای شروع ولی به یه یا علی ختم نمیشه !!

     

    منبع مطلب : 1moallem.blog.ir

    مدیر محترم سایت 1moallem.blog.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    معلم 6 روز قبل
    0

    کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من

    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید