در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    داستانی از شهدای حماسه ساز دفاع مقدس عباس بابایی

    1 بازدید

    داستانی از شهدای حماسه ساز دفاع مقدس عباس بابایی را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    10 خاطره از شهید عباس بابایی که نخوانده اید!

    در سالروز شهادت تیمسار عباس بابایی، زندگی ایشان را به روایت نزدیکان و همرزمان شهید در نوید شاهد مرور می کنیم:

    برای ساخت حمام روستایی ها گل لگد می کرد

    شهید بابایی زمانی که با هواپیما پرواز می کرد، در حین عملیات و آموزش هوایی، از آن بالا روستاهای دورافتاده را در میان شیارها و دره ها شناسایی و موقعیت جغرافیایی این روستاها را ثبت می کرد. آن گاه پس از اتمام ماموریت، وقتی که در پایگاه استقرار می یافت، به مشاین قدیمی که داشت سوار می شدیم و مقداری غذا، آذوقه و وسایل زندگی مانند قند و چایی برای روستایی ها بر می داشتیم و از میان کوه ها و دره ها با چه مشکلاتی رد می شدیم تا برسیم به روستایی که از روی هوا شناسایی کرده بود.

    می رفتیم آنجا و مردم روستاها من را با لباس روحانی و شهد را با لباس خلبانی می دیدند. این در صورتی بود که شاید آنها سال به سال با هیچ فرد روحانی و غریبه ای برخورد نمی کردند. خیلی برای روستایی ها جالب بود و شهید بابایی بعد از این که وسایلی را که آورده بودیم به روستایی ها می داد، از آنها می پرسید که چه امکاناتی کم دارند. مثلا روستایی ها می گفتند حمام نداریم و ایشان با پول خودش شروع می کرد برای آن ها حمام می ساخت و من به چشم خودم می دیدم که بابایی برای ساختم حمام با پای خودش گل لگدمال می کرد، حمام را می ساخت و برای برق آن، به علت این که روستا برق نداشت از پول شخصی خود موتور برق سیار می خرید و روشنایی آن ها را تامین می کرد که این پروژه حدود دو ماه طول می کشید. راوی: حجت الاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی، رئیس دفتر مقام معظم رهبری)


    سعی می کرد ناشناخته بماند

    ظهر یک روز شهید بابایی آمد قرارگاه تا به اتفاق هم برای نماز جماعت به مسجد قرارگاه برویم. ایشان موی سر خود را چون سربازان تراشیده و لباسی خاکی بسیجی پوشیده بود. وقتی وارد مسجد شدیم به ایشان اصرار کردم به صف اول نماز برویم ولی ایشان قبول نکرد و در همان میان ماندیم، چرا که ایشان سعی می کرد ناشناخته بماند.

    در نماز حالات خاصی داشت مخصوصا در قنوت. در برگشت از نماز رفتیم برای نهار. اتفاقا نهار آن روز کنسرو بود و سفر ساده ای پهن کرده بودند. ایشان صبر کرد و آخر از همه شروع به غذا خوردن کرد. وی آنچنان رفتار می کرد که کسی پی نمی برد که با فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش، عباس بابایی روبه روست. بیشتر وانمود می کرد که یک بسیجی است. (راوی: سرلشگر رحیم صفوی)


    دستگیری نیازمندان

    نیروی هوایی که بود، ماهی یک بار به دیدار ما می آمد. وقتی هم که به خانه ما می آمد، مستقیم به زیرزمین می رفت تا ببیند ما چی داریم و چی نداریم. وقتی گونی برنج و یا حلب روغن را می دید، می گفت: «مادر! اینها چیه که اینجا انبار کردید؟! ... خیلی ها نان خالی هم ندارند بخورند، آن وقت شما ...» خلاصه هرچی که بود جمع می کرد و می ریخت توی ماشین و با خودش می برد به نیازمندان می داد.

    یادم هست وقتی هفتم عباس رسید، در دلم آشوبی به پا شد. از بعد هفتم، هر روز صبح 100 تومان می دادم و با تاکسی می رفتم مزار شهدا و تا ظهر که پدرش از سر کار بر می گشت، سر مزار می نشستم و با او حرف می زدم. گاهی داد می زدم و گاهی هم جیغ می کشیدم؛ خلاصه اشک و گریه خورد و خوراکم شده بود. (راوی: مادر شهید بابایی)


    مغز متفکر نیروی هوایی بود

    وقتی عراقی ها حمله می کردند تا کشتی های ما را بزنند، همیشه در صفحه رادار، یک فروند بیشتر دیده نمی شود. علی الخصوص هواپیماهای میراژ از این قابلیت استفاده می کردند. ما طی تجربیات پی بردیم که احتمالا این ها با 2 فروند هواپیما حمله می کنند ولی ما یکی از آنها را در صفحه رادار می بینیم و آنها از نقاط کور رادار استفاده می کنند و این جوری به ما خودی نشان می دادند. شهید بابایی نظریات ما را در مورد حمله میراژها و حقایق مطرح شده گوش می کردند و دلایل ما را می پرسیدند و خوشان به سایت رادار مراجعه می کردند و از نزدیک نیز مسائل را بررسی می کردند.

    حضور ایشان در صحنه موجب این شد که با دلایل و فرضیات قبلی دست رادار و حربه ای که عراقی ها داشتند برای ما رو بشود. (راوی: سرتیپ خلبان سیاوش مشیری، همرزم شهید)

    هر چهارتای تان را به خدا می سپارم

    3 ماه قبل از شهادت عباس بود که یک روز داخل ماشین نشسته بودم و می رفتیم. یک لحظه به من احساس عجیبی دست داد و یک جورهایی از این که در خانواده ما کسی تا به حال شهید نشده است، احساس شرمندگی کردم و بلافاصله این احساس را برای عباس به زبان آوردم و گفتم: «عباس چرا من، مثل سایر خانواده ها در شهادت ها سهیم و شریک نباشم؟» عباس که گوش هایش را تیز کرده بود، گفت: «خب ادامه بده؛ بقیه اش را بگو و این که دیگر چه احساسی داری!» و این در حالی بود که من اصلا متوجه نبودم که چه می گویم.

    عباس یک لحظه فرمان را رها کرد و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که می خندید، گفت: «خدای! شکر. سپاسگزارم که چنین حالتی را در قلب همسرم انداختی.» عباس که دعا کرد، قلبم ریخت و پیش خود گفتم: «خدایا! من چی گفتم و چرا این حرف را زدم؟!» اما دیگر کار از کار گذشته بود و یک لحظه احساس کردم عباس را از دست داده ام. عباس هم رو به من کرد و گفت: «خیالم راحت شد. دیگر احساس می کنم که تو مرد شده ای و از این لحظه، فرزندانم را به تو می سپارم و هر چهارتای تا را به خدا!»

    (راوی: صدیقه حکمت، همسر شهید)

    عباس خود را طعمه قرار می‌داد

    خاطرات رشادت‌های شهید عباس بابایی هیچگاه از ذهن و ضمیر یاران او پاک نخواهد شد. هنوز هم ابتکارات او در کلاس‌های مختلف نیروی هوایی تدریس می‌شود.

    در یکی از ماموریت‌های جنگی به همراه عباس بر فراز خلیج فارس در حال پرواز بودیم. آن روز قرار بود که کاروان بزرگی از کشتی‌های نفتکش و تجاری را تا آب‌های بین‌المللی اسکورت کنیم. براساس اطلاعات رسیده، دشمن تصمیم داشت تا به کاروان حمله کند. به همین خاطر موقعیت بسیار حساس و خطرناک بود. با طرحی که عباس ارائه کرده بود قرار شد تا 10 فروند شکاری اف 14، دو فروند، دو فروند، پوشش سنگین هوایی منطقه خلیج فارس را تامین کنند تا از این طریق کشتی‌ها از حملات دشمن در امان بمانند. من و عباس کنار هم پرواز می‌کردیم.

    از روی صفحه رادار هواپیما دیدم که آن دو جنگنده عراقی دور زدند. عباس هم موضوع را دریافت کرده بود. من و عباس هر دو از کابین یکدیگر را می‌دیدیم. با دست به او اشاره کردم که چه باید کرد؟

    عباس به من پیام داد: من به عنوان طعمه جلو می‌روم و هواپیماهای دشمن را به دنبال خودم می‌آورم. سپس با یک حرکت سریع از من دور شد. او با مانورهایی که انجام می‌داد هواپیماهای دشمن را متوجه خود می‌کرد و آنها را به دنبال خود کشاند. روی صفحه رادار دیدم که هواپیمای عباس در تیررس کامل دشمن قرار گرفته است. پس از چند لحظه با چشم هواپیمای دشمن را دیدم. ناگهان عباس مانوری کرد و با یک چرخش بسیار خطرناک، مسیر خود را تغییر داد و ارتفاع را کم کرد. در این لحظه موشک من با هواپیمای دشمن برخورد کرد.

    در این لحظه عباس فریاد زد: الله اکبر، الله اکبر

    از شنیدن صدای او خوشحال شدم و گفتم: عباس می‌دانی چه کردی؟ عباس گفت: من کاری نکردم خدا کرد. (راوی: سرهنگ خلبان فضل الله جاوید نیا)

    دلداده خدمت به خلق بود

    آشنایی من با مرحوم شهید عباس بابایی به زمانی بازمی‌گردد که من در پایگاه اصفهان به عنوان مسئول بخش برق مشغول به خدمت بودم. در آن ایام بابایی همواره به دنبال این بود که راهی برای خدمت به مردم بیابد. همیشه در پی سرکشی به روستاهای اطراف بود تا با مشکلات مردم آشنا شود و خدمتی انجام دهد. در یکی از این رفت‌وآمدها، به روستایی رفتیم که هیچگونه امکانات بهداشتی نداشت. بابایی از مردم آن روستا نیازهایشان را پرسید و در فاصله‌ای کم و با هزینه شخصی دست به کار ساختن حمامی برایشان شد. همچنین برق را نیز برایشان فراهم ساخت. (راوی: محمد حسین صادق زاده)

    ایشان یکی از نزدیکان شهید بابایی بوده است. وی زمانی که در پایگاه هشتم شکاری اصفهان بود، ابتدا کار فنی داشت و رفته رفته با شهید بابایی انس و الفت بیشتری گرفت تا اینکه مسئولیت دفتر ایشان را در پایگاه برعهده داشت.

    تمام وجود خود را وقف جبهه کرد

    آشنایی من با شهید بابایی از سال 1360 آغاز شد که معاونت استانداری اصفهان را داشتم و ایشان هم فرمانده اژدر شکاری بود. او روحیه عجیبی داشت و به نظرم تمام مدیران ارشد آن موقع جذب این مرد شده بودند. یکی از زیباترین یادگارهایی که از شهید بابایی دارم و هنوز هم برایم عجیب است، اینکه او تمام وجود خود را وقف جبهه می‌کرد و چقدر راحت، از فضای کعبه و طواف کردن و عرفات و منا و کنار قبر پیغمبر بودن و تمام این زیبایی‌ها گذشت و همه اینها را فدای زیبایی دیگری کرد که برایش اصل بود و دیدیم که خدا هم چه زیبا شهادت را نصیب ایشان کرد. (راوی: حسین رضایی، رئیس پیشین سازمان حج و زیارت درباره شهید بابایی)

    خلبان شدن ما از عنایات خدا بود

    منش شهید بابایی در هنگام تحصیل در آمریکا، به نحوی بود که سبب شد بسیاری از اساتید وی از نوع برخورد او تعجب کنند. چراکه او در عین جوانی خود را از تمام تعلقات مادی غرب دور نگه داشته بود.

    شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست هر دانشجوی تازه وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها واجبات دینی خود را انجام می‌داد بلکه از بی‌بندوباری موجود در جامعه غرب پرهیز می‌کرد. هم اتاقی او از ویژگی‌ها و روحیات عباس می‌نویسد بابایی فردی منزوی در برخوردها و نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی‌تفاوت است و از نوع رفتارش پیداست که او نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی است و شدیدا به آداب و سنت ایرانی پایبند می‌باشد. همچنین گفته بود که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند که منظور او، نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارش‌های آن آمریکایی بعدها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود و این درحالی بود که او بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود.

    روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن خلبانی‌اش از او سوال کردم. او در پاسخ گفت: خلبان شدن ما هم از عنایات خداوند بود. (راوی: سرهنگ ولی الله کلاتی)

    می‌پنداشتم دلال ماشین است

    مردمداری شهید بابایی یکی از مهمترین مولفه‌های شخصیت آن بزرگوار بود. روحیه بخشایش‌گر او سبب می‌شد همگان به گردش جمع شوند و این عاملی برای نزدیکی وی با دیگران بود.

    روزی من و شهید بابایی درباره مسائل روز ازجمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشین، حرف می‌زدیم. آن روزها برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت، باید از اتوبوس‌های شرکت واحد استفاده می‌کردم. تمام دارایی من با داشتن چند سر عائله، 15 هزار تومان بود که این مبلغ برای خرید ماشین پول کمی بود.

    روی شهید بابایی به من گفت: اقای قلهکی شنیده‌ام که تصمیم داری ماشین بخری. گفتم: جناب سروان، با این حقوق و داشتن چند سر عائله فکر خریدن ماشین، رویایی بیش نیست. گفت: خدا بزرگ است مشکل حل می‌شود. آنگاه رو به من کرد و گفت: شما ماشینی که می‌پسندید را پیدا کنید بقیه اش با من.

    البته من گفته‌های او را در حد یک تعارف می‌پنداشتم و جدی نگرفتم. تا اینکه پس از یک هفته، یک روز بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم سروان بابایی پشت در بود. گفت: آقای قلهکی بیا ببین این ماشین را می‌پسندی؟

    یک دستگاه ماشین 504 بود که خیلی گران بود. هفته بعد او با یک پیکان صفر یکی از دوستانش و با قیمت 42 هزار تومان آمد. به من گفت فکر پولش را نکن. 10 هزار تومان از من گرفت و گفت فردا بیا محضر.

    شب در خانه نشسته بودم فکر می‌کردم نکند او دلال ماشین است. درحالی که بقیه پول ماشین را او پرداخت کرده بود. (راوی: ستوان قلهکی)

    منبع مطلب : navideshahed.com

    مدیر محترم سایت navideshahed.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان کوتاه. داستان های مذهبی و قرآنی

               بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

    در مراسم چهلم شهادت تیمسار بابایی در میان ازدحام سوگواران ، مرد میان سالی با کلاه نمدی و شلوار گشاد که معلوم بود از اطراف اصفهان است بر مزار عباس خاک بر سر می ریخت و به شدت گریه می کرد.
    گریه اش دل هر بیننده ای را به درد می آورد .آرام به او نزدیک شدم و با بغضی که درگلو داشتم پرسیدم :

    پدر جان این شهید با شما چه نسبتی دارد؟

    مرد گفت: من اهل روستای ده زیار هستم .اهالی روستای ما قبل از اینکه شهید بابایی به آنجا بیاید از هر نظر در تگنا بودند . ما نمی دانستیم که او چه کاره است ؛ چون همیشه با لباس بسیجی می آمد . او برای ما حمام ، مدرسه و حتی غسالخانه ساخت . همیشه هر کس گرفتاری داشت برایش حل میکرد. همه اهالی او را دوست داشتند . هروقت پیدایش می شد همه با شادی می گفتند : اوس عباس آمد .

    او یاور بیچاره ها بود . تا اینکه مدتی گذشت وپیدایش نشد گویا رفته بودتهران . روزی آمدم اصفهان ، عکس هایش را روی دیوار دیدم . مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم : اودوست من است .

    گفتند: پدر جان ، می دانی او چه کاره است ؟ گفتم: او همیشه به ما کمک می کرد. گفتند: اوتیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی بود.

    گفتم: اوهمیشه می آمد برای ما کارگری می کرد . دلم از اینکه اوناشناس آمد و ناشناس رفت آتش گرفته بود.

    پرواز تا بی نهایت صفحه 266

    امام علی علیه السلام:

    چیزی بهتر از خوبی وجود ندارد,مگر پاداش آن

    غررالحکم7487

    ای کاش بدست مسئولین محترم برسد....



    منبع مطلب : dastanquran.blogfa.com

    مدیر محترم سایت dastanquran.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    شهید عباس بابایی؛عقابی تیزبال و جنگجو در شکار دشمنان بعثی - رزمندگان | رزمندگان

    شهید عباس بابایی؛عقابی تیزبال و جنگجو در شکار دشمنان بعثی - رزمندگان | رزمندگان

    بدون شک تمام شهدا مثل، شهید عباس بابایی ، یک نمونه کامل از انسان هایی هستند که در راه خدا و برای رضای خدا از تمام زرق و برق دنیا گذشتند و با رضایت کامل تمام هستی خود که برای رضایت خداوند بود، فدا کردند. عباس بابایی نیز از جمله رزمندگان راه خدا است که با وجود نبوغ بالا و همچنین جایگاهی علمی بسیار بالا که در بهترین دانشگاه های جهان جای داشت، برای رضای خدا و همچنین حمایت از مظلومین از این همه مراتب بالا گذشت و رضایت مندانه جان خود را در خدمت و دفاع از مظلومین قرار داد، رشادت هایی فراوان در دفاع مقدس از خود نشان داد و در نهایت در همین راه شهید شد.

    خداوند نیز در مورد شهدا این گونه یاد می کند:

    وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُواْ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ؛ و هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شده اند، مردگان اند؛ بلکه آنها زندگانی هستند که نزد پروردگارشان روزی داده می شوند». در روایات آمده که شهید، هفت ویژگی اعطایی از جانب خداوند دارد: اولین قطره خونش، موجب آمرزش گناهان می گردد؛ سر در دامن حورالعین می نهد؛ به لباس های بهشتی آراسته می گردد؛ معطّر به خوش بو ترین عطر ها می شود؛ جایگاه خود را در بهشت مشاهده می کند؛ اجازه سیر و گردش در تمام بهشت به او داده می شود؛ پرده ها کنار رفته و وجه خدا را نظاره می کند. پیامبر(ص) از شخصی شنید که در دعا می گوید: «اسئلک خیرَ ما تُسئل؛ خدایا! بهترین چیزی که از تو درخواست می شود به من عطا کن» فرمود: «اگر این دعا مستجاب شود، در راه خدا شهید می شود».

    شهید عباس بابایی، بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت، مجاهدی که زهد و تقوایش همانند دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگی نورانی اش، موج ها در برداشت. انسان وارسته ای که تمام وجودش از عشق و خود گذشتگی و کرامت بود، مرد خدایی  که دلاور میدان جنگ بود و مبارزی بسیار بزرگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام بر ندارد. به درستی او آشنای همه بود.

    در این مطلب ما قصد داریم تا شما دوستان عزیز را زندگی بسیار متعالی شهید عباس بابایی آشنا کرده تا بتوانیم از نحوه و شیوه زندگی همچنین بزرگوارانی برای آینده خود درس بگیریم. پس پیشنهاد می کنم در ادامه همراه ما باشید.

    تولد مردی حماسه ساز

    شهید عباس بابایی در تاریخ  ۱۴ آذر سال ۱۳۲۹، در یکی از محروم ترین نقاط شهرستان قزوین، در خیابان سعدی و در یک خانواده مذهبی که آتش عشق به امام حسین (ع) و اهل بیت از آن زبانه می کشید، کودکی به دنیا آمد که بعدها باعث افتخار هر ایرانی بود، نام او را به یاد علمدار کربلا، عباس نهادند، خیابان سعدی هرگز او را فراموش نمی کند.

    مرحوم «حاج اسماعیل بابایی» پدر بزگوار عباس را، همگان به عنوان تعزیه گردان می شناختند که سال های زیادی از عمر خود را صرف خدمت به امام حسین (ع) و این همایش بزرگ مذهبی کرده بود، صحن حیاط خانه اش، منزلگاه دوستداران حسین (ع) بود. دوران طفولیت شهید عباس بابایی در این فضا آغاز شده بود، او از همان زمان کودکی از پدر آن چه را که باید بیاموزد و سرلوحه قرار دهد، آموخت، از همان کودکی، نقش هایی را در تعزیه به عهده گرفت تا از همان موقع معلوم باشد که عباس چقدر عاشق اهل بیت است.

    سال ها یکی پس از دیگری گذشت، اینک شهید عباس بابایی ، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان دهخدا سپری می کند و دوران متوسطه را نیز در دبیرستان نظام با موفقیت به پایان می رساند. پس از اخذ دیپلم، با شرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته می شود ولی به دلیل این که به خلبانی علاقه وافری داشت، از آن انصراف داده و در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی می شود، همانند دیگر خلبانان نیروی هوایی پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز، جهت تکمیل فن خلبانی و گذراندن دوره پیشرفته، به کشور ایالات متحده آمریکا اعزام می شود.

    طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه شهید عباس بابایی با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد. آمریکایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است. همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.

    او پرسش هایی کرد و شهید عباس بابایی پاسخش را داد. از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟

    گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. شهید عباس بابایی پاسخ داد: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

    ورود به وطن و همزمانی با انقلاب اسلامی

    با ورود هواپیماهای پیشرفته اف  ۱۴ به نیروی هوایی، شهید عباس بابایی که جزء خلبان های تیز هوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف۵ بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–۱۴ انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستم شاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد.

    خصوصیات اخلاقی شهید بابایی

    – تصمیم گیری صحیح و مناسب در شرایط مختلف

    شهید عباس بابایی را می توان یک «متخصصِ متعهد» که این ویژگی سرآمد رزمندگان راه خداست، دانست. زیرا همواره تلاش داشت بهترین تصمیمات را در فعالیت های خود داشته باشد و اگر متوجه می شد که در تصمیم گیری دچار اشتباه شده است، نظرات دیگران را می پذیرفت، زیرا هدفش موفقیت در ماموریت های محول شده بود.

    – تواضع و فروتنی

    شهید عباس بابایی نمود واقعی تواضع بود. سرهنگ عطایی، یکی از یاران همرزم شهید بابایی، درباره تواضع و فروتنی او چنین می گوید: «شهید بابایی، مسلمانی بسیار متواضع و بدون تکبر بود. بارها دیده می شد که به کارگران ساده پایگاه، مثل باغبان ها، نظافت چی ها و… کمک می کرد. او در آن زمانی هم که فرمانده پایگاه بود، در روزهای عاشورا و ایام سوگواری، عضو ثابت مراسم عزاداری بود.

    – ساده زیستی

    زندگی شخصی شهید عباس بابایی همانند بسیاری از رزمندگان سرشار از ساده زیستی و دوری از تجملات بود. حجت الاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی نقل می کند؛ «…چیزی را که من در ایشان نیافتم،‌ علاقه،‌ توجه و فریفتگی به مادیات و زرق و برق دنیا بود. زندگی بسیار ساده ای داشت. بارها به من می گفت که هیچ وقت خمس بدهکار نمی شود و اصلا مهلت نمی دهد، خمسی به گردنش بیفتد و سر ماه از حقوقش به اندازه مخارجش بر می دارد و بقیه را در راه خدا می دهد.

    – مردم داری

    خدمت به مردم از روحیات بارز شهید عباس بابایی بود. به همین دلیل بود که همرزمان وی تاکید می کنند مردم داری شهید عباس بابایی یکی از مهم ترین مولفه های شخصیت آن بزرگوار بود. روحیه بخشایش گر او سبب می شد همگان به گردش جمع شوند و این عاملی برای نزدیکی وی با دیگران بود. ایشان به اختلافات دوستان و اعضای نزدیک خانواده رسیدگی می کرد. اگر کسی کمک مالی نیاز داشت، با رعایت شان و کرامت او، کمک لازم را به او می کرد.

    شهادت انسانی بزرگ

    شهید عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف۵ از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. شهید بابایی درحالی ‌که به درخواست‌ ها و خواهش ‌های پی ‌در پی دوستان و نزدیکان ایشان مبتنی به شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

    در پایان

    شهید عباس بابایی در هنگام شهادت ۳۷ سال داشت، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گران قدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد. مقام معظم رهبری درباره شهید عباس بابایی می فرماید:

    این شهید عزیزمان انسانی مومن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر همین خصوصیات، ثابت و پابرجا بود.

    منبع مطلب : razmandegan.org

    مدیر محترم سایت razmandegan.org لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    محمد 7 ماه قبل
    0

    سلام خوبی چه خبر

    سید حسین حیدری 7 ماه قبل
    1

    هرکی به مزارش رفته بگه

    سید حسین حیدری 7 ماه قبل
    -1

    حتما فیلم عباس بابایی را نگاه کنید عالیییییییی است

    سید حسین حیدری 7 ماه قبل
    0

    سلام عشق یعنی عباس

    مریم 7 ماه قبل
    0

    💘💘💘

    مهدی 8 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید