در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    به یک گلدان گل با دقت نگاه کنید ویک بند توصیفی بنویسید

    1 بازدید

    به یک گلدان گل با دقت نگاه کنید ویک بند توصیفی بنویسید را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    انشا درباره گلدان - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

    انشا درباره گلدان - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

    انشا درباره گلدان

    /انشا درباره گلدان/

    ***********

    مادر بزرگ یک گلدان عتیقه داشت. خیلی قدیمی و خیلی زیبا.آنقدر که نمی شد برایش قیمتی گذاشت.
    گلدان همیشه بالاترین نقطه ی قابل دسترسی خانه بود. معمولا بالای رف قطور خانه مادر بزرگ.
    گلدان همیشه آن بالا بود..کنار عکس آقاجان و کنار قرآن خطی و چند سرمه دان عتیقه یادگار جوانی مادربزرگ.
    گلدان درست عین قرآن خاک خورده وسوسه انگیز می نمود اما بنابراین عهدی قدیمی هیچ کس اجازه نداشت به او دست بزند. جز خود مادر بزرگ و بگم خانم- کلفت مخصوصش. و حتی خود آنها هم هیچ وقت توی ان گل نمی گذاشتند. می گفتند فقط دست های آقاجان اجازه دارد تویش گل بگذارد…آن هم نه هر گلی.
    نمی دانم چه شد که درست روزی که به این فکر می کردم که اخر حالا که آقاجان مرده چه ماجرایی است این بالا نشینی گلدان؟-گلدان قیمتی از بالای رف افتاد و شکست.
    می دانستم مادر بزرگ بلوا به پا می کند و زمین و زمان را به هم خواهد دوخت.
    خرده هایش را جمع کردم و بردم توی خرپشته کنار خمره ممره های قدیمی قایم کردم.
    تا شب به خود لرزیدم اما مادر بزرگ اصلا نگاهش هم به جای خالی گلدان نیفتاد. فردا صبح مادر بزرگ توی تخت خواب قدیمی اش مرده بود.
    نه نه مرگ مادر بزرگ هیچ ربطی به شکستن گلدان نداشت. یعنی داشت اما نه چون گلدان به جانش وصل بوده مرده باشد.
    بعد ها کاشف به عمل آمد بگم خانم-کلفت مخصوصش او را به خاطر اینکه عهد چندین و چند ساله را شکسته…زهر خورانده بود. عمو جان آن موقع اصطلاحی را استفاده کرد در مورد داغی و ظرف و کاسه و اینها…که آن روزهای برایم جالب بود. حالا فکر می کنم الان هم برایم جالب است.

    *************

    برای من مهم است گوشه ای از خانه را اختصاص دادن به چند موجود آرام و کم توقع،که هر لحظه نگاه به آنها فرح بخش و زینت بخش نگاه مضطرب است.اینها را برای آرامش لحظاتی که از هیاهو و غوغای زمین و زمان درمانده می شوم مهمان خانه خود کرده ام.

    یکیشان با شکوفه های صورتی و برگ های براقش خاطرات خوش روزهای گذشته را برایم تداعی می کند.عصرهایی که روی بالکن در کنار گلدانهای بی ریا و مرتب مادرم می نشستیم و در لابلای خنده هایمان که صدایش کوچه را پر می کرد ،چای می خوردیم .نمی دانم چه عطر و طعمی داشت چای مادر که الان هیچ چیز رنگارنگی مزه آن را تکرار نمی کند.من فکر می کنم عشق نهفته در وجود مادر به ذرات آن حیات بخشیده بود که آنقدر گوارا بود. شاید اکسیر همین عشق سرشارش بود که هر گلی را بانوازش دستانش شکوفا می کرد .همسایه ها می گفتند مادرم “سبز انگشتی“است چون وقتی گلی را می کاشت سرسبز و شکوفا می شد.هر کدام می خواستند گلی بکارند سراغ مادرم می آمدند و از او خواهش می کردن برایشان گل بکارد.
    از گلدانهایم می گفتم…

    یکی دیگر با گلهای ریز نارنجی برایم نعمت های فراوان الهی را که در زندگی به من ارزانی شده،تفسیر می کند و با زبان بی زبانی یادآور داشته هایی است که آرزوهای طول و دراز و بی انتهای مادی،غبار فراموشی بر آنها می نشاند.

    گلدان بغلی اش با جوانه ها و شاخه های آویزانش ، انگار که با تمام وجود بچه هایش را می پیماید تا نه رنگ آنها به زردی گراید و نه لحظه ای از او جدا شوند.خودم هم نمی دانم چرا اما وقتی به این گل نگاه می کنم سرشار از عشق به کودکانم می شوم…

    آن یکی آن طرف تر با برگ های بلند و به آسمان کشیده اش که تا نزدیک سقف خانه پیش رفته گویا دستان نیازش را تا نهایت آسمانش گشوده تا برای خودش و اهل خانه چیزی بخواهد… یقین دارم هر چه بخواهد برای من جز خیر و خوبی نخواهد بود… به نظرم عارف ترین گلدانم همین است… هر روز برگ هایش را تمیز می کنم تا زنگار بر دل صافش ننشیند…
    آن یکی که برگ های بنفش دارد می خواهد بگوید می توان همرنگ جماعت نبود اما حرف قشنگی برای گفتن داشت.گاهی باید خودت باشی تا همه بدانند تو هم وجودی داری که رنگش خاص تر از دیگر رنگهای همیشگی دور و بر است. ته رنگش جلوه ای از صداقت و خلوصی بی نظیر است.

    دیگری با رنگهای جادویی اش که چشم را خیره می کند نمایش “ید الله فوق ایدیهم“است.سبحان الله و تبارک الله احسن الخالقین باید گفت به ترکیبی حیرت آور از رنگهایی که این چنین با مدارا در کنار هم نشسته اند و تابلویی گران قیمت از آفرینش را در مقابل چشمانت ترسیم کرده اند.این تابلو را با هیچ تابلوی گرانقیمتی که نقاشان معروف کشیده اند معاوضه نمی کنم.هر کدام از برگهایش یک برهان بزرگ آفرینش و متناهی بودن دنیا به سرچشمه بیکران کمال و زیبایی است.

    گلدانهای خانه من هر کدام حرف قشنگی برای گفتن دارند در عین حال که بی گلایه و شکایت با اندکی آب و خاک در گذر لحظه ها،آرام ترین ساعتها را برای من هدیه می کنند.گفتن اینها فایده ندارد باید گلدان داشته باشی تا حرفهای قشنگ و کلام آهنگینشان را بشنوی…

    باید هر روز به ناز و نوازش گلهایت بپردازی تا طعم عشق را بچشی…

    افسوس می خورم برای خانه ای که نفس گلی خوش آب رنگ یا درختی خوش عطر و بو با نفس صاحبانش هم آواز نشده است…

    ***************

    مقدمه:

    بعضی صحنه ها، بعضی تصویرها شاید تکراری باشند اما دقت به جزئی ترین اجزای آن می تواند نبدیل شود به قاب عکسی زیبا که هرگز از ذهنت فراموش نمی شود.

    تنه انشاء:

    با ورود به خانه ی مادربزرگ اولین چیزی که به چشم می آید ایوان سرتاسری اوست. ایوانی که گلدان های شمعدانی زینت بخش آن بوده است. در فصل بهار با آن باران های گاه و بی گاهش جان می دهد برای نشستن در این ایوان با آب و هوای مطبوعی که منظره اش گلدان های شمعدان رنگی است که بوی عطر دلنشینش همراه با بوی نم خاک تلفیق زیبایی را به وجود آورده است.

    برگ هایش آنچنان زیبا گلبرگ ها را در خود محاصره کرده است که گویی همچون نگهبانی مراقب گل های رنگی اش است.

    هرگلدان رنگی خاص و منحصر به فرد به خود را دارد یکی قرمز، دیگری صورتی و همسایه اش گلبهی که در کنار هم همچون رنگین کمانی جلوه گر شده اند. باد بهاری که می وزد،

    بوی عطر شمعدانی را به مشام می رساند و آدمی را غرق خوشی می کند. چه چیزی زیباتر و خوش تر از این صحنه؟! مگر خوشبختی چیزی خلاف این است؟!

    نتیجه گیری:

    زیبایی های کوچک می توانند منجر به خلق زیباترین تصاویر شوند، تصویری مثل گلدان های کاه گلی که گل های رنگی در آن جای گرفته اند و عشق و خوشبختی را برای آدمی یادآور می شوند.

    منبع مطلب : gambagam.ir

    مدیر محترم سایت gambagam.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا در مورد گل - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

    انشا در مورد گل - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

    انشا در مورد گل

    جدیدترین انشا ها درباره گل

    انشا در مورد گل

    **************

    انشا در مورد گل

    بنام خداوند آفریننده زیبایی

    گل عزیز است غنیمت شمردش صحبت

    و اما آنها که از قرب یافتگان درگاه ربوبی می باشند مژده آنهاست آسایش و نعمت گل و باغ(سوره واقعه آیه۸۹ )

    گروهی از زیباشناسان ، گل را لطیف ترین مظهر جمال و آفرینش آنرا بزرگترین شاهکار صنعت الهی دانسته اند.

    گل نعمتی است هدیه برآورده از بهشت                               مردم کریمتر شوند اندر نعیم گل

    ای گل فروش گل چه فروشی بجای سیم                             وز گل عزیز تر چه ستانی به سیم گل

    حضور گل و گیاه در فضای مسکونی بستر بسیار مناسبی برای آرامش روح و روان انسان ایجاد میکند. و همه روان شناسان بر تاثیر روانی گل بر روی انسانها تاکید کرده اند از سوی دیگر گل و گیاه به دلیل تولید اکسیژن می تواند شرایط مسکونی را بهبود بخشد.

    همچنین حضور گل و گیاه در محیط های اداری و صنعتی نیز قابل برسی است شادابی کارمندان و کارگران در محیط هایی که به فضای سبز (گل و گیاه ) توجه شده محرز است که یکی از دلایل آن اکسیژن تولید شده توسط فضای سبز در ساعات روز است که بیشترین ساعات حضور کارمندان و کارگران در محیط اداری است.

    همان طور که میدانیم، ارتباط با طبیعت و لذت بردن از مناظر زیبای آن راهی ساده، اما مهم جهت کسب آرامش و لطیف روح و روان آدمی است که در این بین کاشتن گل و گیاه و یا دریافت هدایایی مانند گل می تواند بیش از هر چیز شادی و طراوت را به انسان هدیه دهد. خریدن گل، کاشتن گل و گیاه و به طور کلی نگاه کردن به گل باعث برانگیخته شدن احساس شادی، آرامش و طراوت ، مثبت اندیشی و دوری از غم و اندوه می شود.

    نکته جالب توجه درباره نقش گل در سلامت روحی _ روانی افراد آن است که فرد با تماشا کردن به گل و لذت بردن از طراوت، رنگ و عطر زیبای آ ن می تواند حات روحی نا متعادل خود را تغییر داده و به حالت طبیعی باز گرداند؛ در واقع گل عاملی جهت تعدیل رفتار در طول شبانه روز بوده و هر بار نگاه کردن به گل عاملی جهت ایجاد یک اتصال عصبی مثبت در مغز است.

    _گل و گیاه به ویژه دریافت حتی یک شاخه گل یا یک گلدان کوچک گل به سرعت می تواند روحیه شخص را تغییر داده و او را شاد و هیجان زده کند. لبخند ، اولین و مهمترین نشانه این تغییر است. احساس شادی و سرزندگی در همه افراد ودر هر سنی به سرعت و به خوبی نمایان می شود.

    _گل_نگاه کردن یا دریافت گل _ می تواند به مدت طولانی روی حالات روانی فرد تأثیر گذاشته و رفتار او را به سرعت دگرگون کند، به طوری که افرادی که در محیط اطرافشان _ منزل، محل کار و… _ گل و گیاه وجود دارد بیش از دیگران _ دو تا چهار برابر _ آرام، مهربان، شاد و با گذشت بوده و می توانند این حس را با رفتار مثبت خود به دیگران نیز منتقل کنند، بنابراین پژوهشگران توصیه می کنند همواره یک شاخه گل یا یک گلدان کوچک گل در معرض دید خود داشته باشید.

    _ گل و گیاه باعث ایجاد حس نگرش مثبت به زندگی و آرامش، احساس شادی و رضایت، صمیمیت و آرامش در افراد می شود . رنگ گل ها نکته بسیار پر اهمیتی است، به طوری که گل ها با رنگ ملایم _ صورتی، سفید، بنفش و… _حس شخص را به سوی احساسات آرام سوق داده و گل ها با رنگ های گرم و تند _ قرمز، زرد، نارنجی و… _حس او را به سوی هیجان و سرزندگی پیش می برد.

    پژوهشگران دانشگاه داکوتای شمالی آمریکا با بررسی بیش از ده هزار نفر در طول یک سال دریافتند هر فرد ۵ ثانیه پس از دریافت یک شاخه یا دسته گل و یا یک گلدان گل به عنوان هدیه، یکی از این سه عکس العمل را بروز میدهد:

    – لبخند حاکی از ادب ، احترام و تشکر

    -لبخند حاکی از دوستی و صمیمیت

    -لبخند هیجان زده همراه با عکس العمل یا کلامی خاص

    _ هر یک از این عکس العمل ها بسته به شخصی که گل را هدیه گرفته و یا شخصی که گل را هدیه داده است، متفاوت بوده وبه حس شخص نیز مرتبط است. اما نکته مهم آن است که یکی از این سه نوع لبخند و گاهی تلفیقی از هر دو ، درست ۵ ثانیه پس از در یافت گل ، بدون اراده ، بروز می کند که این نشان از تاثیر « زیبایی گل» روی مغز است.

    هر یک از گل ها نیز در هنگام هدیه معنای خاصی از طرف هدیه دهنده دارند از آ جمله به برخی از آن ها اشاره میگردد:

    گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی ، اندیشه و ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی ، گل شقایق: اختلاف، گل سرخ: عشق و زیبایی، رز سیاه: مرگ و تسلیت، رز سفید: عشق مبارک و فرخنده، رز کاملا” شکفته: تعهد و دوست داشتن، دسته گل رز: قدردانی، ترکیبی از گل رز سفید و سرخ: سازش، اتحاد، سوسن: ملاحت و زیبایی، خشخاش: تنبلی و سستی ، سنبل: اندوه و تاسف، شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی ، زنبق سفید: عفت و پاکدامنی ، کاملیای سفید: قابل ستایش و پرستیدنی، کاملیای صورتی : در آرزوی رسیدن به یکدیگر، کاملیای قرمز: عشق و آتشین، نیلوفر آبی: حقیقت، آنتوریوم: عشق ،علاقه و محبت ، داوودی: تو دوست فوق العاده ی من هستی، آفتابگردان: ستایش ، غرور و پرستش، نرگس: غرور و خود بینی ، نرگس زرد: احترام، اقاقیا: عشق پاک، کاکتوس: پایداری و استقامت، لاله: عاشق واقعی ، مریم: لذت بردن، میخک: جواب مثبت به درخواست عشق، قاصدک: وفاداری، خوشبختی و صداقت، نسترن: احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن، یاسمن: شادی و دلپذیری، رز ماری: یاد آوری خاطرات گذشته.انشا در مورد گل

    ***************

    انشا در مورد گل

    انشا زیر نگاشته یک دانش آموز کلاس ششم است. انشا زیبا و در برگیرنده عناصر معنایی، که به زیبایی مفهومی عمیق را با زبانی ساده و بی پیرایه بیان می دارد.

    او در دکه ی گل فروشی در کنار گل های دیگر زندگی می کرد. او غنچه ای کوچک و بی تجربه بود که در کنار گل های سرخابی دیگر در حال زندگی بود. اوآدم های زیادی را می دید که می آمدند و می رفتند. آدم ها برای او جالب بودند آن ها از در شیشه ای ظاهر می شدند و از همان در غیب. هیچ گلی نمی دانست پشت آن در چیست. فقط آن هایی چنین تجربه ای را به دست می آوردند که توسط آدم ها خریده شده و با آن ها از آن در عبور می کردند.

    گل همیشه با خود فکر می کرد: کی می توانم از آن عبور کنم و دنیایی جدید را تجربه کنم؟ این آرزو در دل غنچه ماند و با او بزرگ شد.

    در دکه ی گل فروشی روزها همه شبیه هم بودند. مشتریان می آمدند و می رفتند، فروشنده گل ها را تمیز می کرد و به آن ها ربان می زد و فروشنده هر روز زمین را جارو و تمیز می کرد.
    اما روزی بود که گل نمی دانست و بهتر است بگوییم سرنوشت ساز گل بود. دختری به همراه مادرش با خوش رویی وارد دکه گل فروشی شدند. آن دو نفر به فروشنده سلام کردند و هر کدام به طرف گلی رفتند.

    مادر با صدایی آمیخته به محبت گفت:«سارا. گل ارکیده چطور است؟ یا لاله؟ یا حتی مریم؟»

    سارا گفت:«آخر یه چیز جالب و زیبا می خواهم.»

    گل در دل خود گفت:«چه دختر شیرینی.سارا! تا بحال همچنین اسمی به گوشم نخورده بود ولی به هر حال بسیار اسم زیبایی است.»

    سارا کمی دور و بر را نگاه کرد و ناگهان چشمش به غنچه سرخ افتاد. چشمانش برقی زد.سارا خطاب به مادرش گفت:«مادر.مادر. یافتمش. گل های سرخ همین گل خوب است. »مادر سارا قبول کردو به فروشنده گفت که گل را برایش ببندد. فروشنده به طرف گل های سرخ رفت و یک دسته از آن را برداشت و به طرف گل های سرخ رفت. غنچه باورش نمی شد که در دستان فروشنده جای گرفته.

    او فقط به در شیشه ای زول زده بود و با خود حرف می زد. فروشنده به سارا گفت:«چه روبانی بزنم؟ تور هم بزنم؟ چه کارتی رویش بچسبانم؟ »

    سارا هول شده بود گفت: «آقاخیلی ممنون نیاز به تزیین ندارد خودش همان جوری زیباست. »
    مرد تعجب کرد ولی چیزی نگفت. دور گل تلقی پیچید و در دستان سارا گذاشت. سارا دائماً به گل نگاه می کرد و مبهوت آن شده بود. ناگهان صدای مادرش را شنید:«سارا. سارا. مدرسه دیرشد.بدو دختر.»

    سارا ناگهان به خود آمد و به سمت مادرش دوید و با هم سوار ماشین شدند. گل از فرت خوشحالی و ذوق می خواست جیغ بزد. او با خود فکر کرد:«چه دنیای بزرگی! چقدر آدم.»

    ماشین رو به روی خانه ای بزرگ همراه با پوسترهای رنگی ایستاد و سارا و گل از ماشین پیاده شدند و به سمت آن خانه رفتند. سارا زنگ مدرسه را زد و وارد شد .سلامی کرد و به سمت پله ها دوید. در بالای پله ها گل چند در را دید که سارا یکی را باز کرد و داخل شد.

    چراغ ها خاموش بودند. سارا کلید برق را زد و وارد شد. غنچه و گل های دیگر مات و مبهوت به اطراف خود نگاه می کردند. چه اتاقی! اتاق پر بود از روزنامه دیواری های رنگی و علمی، پر از کار دستی های زیبا،تخته پر از عملیات های ریاضی بود و همین برای یک فرد برای آرامشی کافی بود و دلنشین.

    سارا دسته گل را در کنار قرآن ها گذاشت و از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد کلاس پر بود از دانش آموز و هیاهو. بعضی با هم صحبت می کردند بعضی ها از گل تعریف می کردند و بعضی ها کتاب می خواندند.در را زدند و در با صدای جالبی باز شد و معلم وارد شد. معلم صورت دلنشینی داشت وآن لبخندش همه راشاد می کرد . بچه ها بلند شدند و خانم معلم سلامی کرد. و بر پشت میز خود نشست. تا دسته گل را دید شاد شد و گفت:« وای چه گل زیبایی! سارا برو و یک شیشه پر از آب بیاور. سارا به طرف آب دارخانه رفت با شیشه پر از آب برگشت. خانم معلم شیشه را گرفت و گل را در آن قرار داد. و از آن پس زندگی گل کوچک ما شروع شد…

    او یک سال در کلاس نشست اموخت و تجربه کرد. هر روز چیز زیبایی می آموخت و پر بار می شد.غنچه از زنگ اخلاق لذت می برد چون درس زندگی می آموخت. روزها و ماه ها گذشت و غنچه گل و گل به گلی کهنسال تبدیل شد. می دانست که وقتش دارد تمام می شود و جالب اینجاست که هیچ ناراحت نبود بلکه خوشحال هم بود. او داشت پر بار می رفت. زنگ انشاء بود و همه در تکاپو بودند که در باره چه چیزی انشاء بنویسند. ناگهان معلم از جا برخاست و گفت:«گل. این گل سرخ. در باره این انشاء بنویسید. این راز زندگی است.»

    دانش آموزان قلم های رنگی خود را روی کاغذ آوردند و شروع به نوشتن کردند. گل پیر در آخرین لحظات خوشحال بود که با جمله ای زیبا می رود. با خود گفت:« چه افتخاری که گلی راز زندگی را درک کرده باشد.»

    و در آخر او رفت. یاد و خاطره اش در دلمان جاودان است . توصیف گل

    ********************

    انشا در مورد گل

    من یک گل شمعدانی زیبا دارم و میخوام درباره همین گل شمعدانی انشا بنویسم.  درباره شمعدانی اعتقادات زیادی وجود دارد. بعضی ها مثل خانواده شوهر خاله ام اصلا چشم دیدنش را ندارند چون معتقدند این گل برایشان شگون ندارد و اعتقاد دارند اگر این گل زیبا به خانواده آنها راه پیدا کند حتما اتفاقات بدی برایشان می افتد.به عنوان مثال چند ماه پیش یکی از اعضاء این خانواده به رحمت خدا رفت و این در حالی بود که یکی از اعضاء این خانواده سر خود انواع گلهای شمعدانی در خانه پرورش می داد.بعد از این اتفاق تمام گلدانهای بخت برگشته را دور انداختند تا نحسی آنها از بین برود و همه فامیل این شخص را مسوول مرگ آشنای خود می دانستند.

    البته این گل نزد بعضی دیگر عزیز و دردانه است چون برایشان خوب بوده یا به اصطلاح آمد داشته است.پس می توانیم نتیجه بگیریم گل شمعدانی برای یک عده آمد دارد و برای یک عده هم نیامد دارد ، یعنی همان خوب و بد. یک عقیده دیگر هم وجود دارد و آن اینست که اگر چند صباحی این گل را نگه داشتیم و خشک نشد این خوب است و اگر خشک شد بداست.یعنی اگر خشک شد دستمان بد بوده و اگر نشد دستمان خوب بوده.

    ولی گل شمعدانی من تا امروز که دو ماهی از آمدنش به منزلمان می گذرد خیلی قبراق است و تازه دو تا گل قرمز خوشرنگ هم دارد و من هر روز صبح که از خواب بر می خیزم حسابی ذوقش می کنم و مادرم می گویددستت خوبه ومن خیالم راحت می شود که گلم ازآن خوبهایش هست.ولی شوهر خاله ام از روزی که گلدان شمعدانی مهمان خانه ما شده است کمتر به منزلمان می آید و اگر هم بیاید سایه اش را باتیر می زندو من همیشه مراقبم که مبادا صدمه ای به گلم بزند.در پایان از این انشاء نتیجه می گیریم که گلهای شمعدانی چقدر مهم هستند و چه اعتقادات گوناگونی در موردش وجود دارد و حتی باعث جنگ هم می شوند. ولی ما نباید به آنها آسیبی برسانیم. این بود انشا من.

    *************

    انشا در مورد گل

    اکنون دیگر امیدی به زندگی کردن ندارم…
    تا ساعاتی دیگر تمام گلبرگ هایم پژمرده می شوند و من میمیرم…
    نمیدانم چرا با من این کار را کردند ؟ آخر مگر من چه گناهی داشتم ؟
    من تک گل زیبای باغچه بودم. صاحبخانه هر روز مرا آبیاری میکرد و روی گلبرگ هایم آب می پاشید. تازه به سن جوانی رسیده بودم تا اینکه کودکی مرا از باغچه چید و با این کارش زندگی ام را از من گرفت. وقتی مرا می چید صدای فریاد هایم را نشنید، چقدر فریاد کشیدم که : مرا نچین … بگذار نفس بکشم، بگذار تک گل باغچه باقی بمانم … اما او گوش نکرد که نکرد…
    اکنون من به گوشه ای از زمین افتاده ام ، گلبرگ هایم بی جان شده اند…دیگر عطر همیشگی را نمی دهند، برگ هایم از بدنم کنده شده اند…دردم می آید… کاش حداقل زودتر بمیرم تا کمتر درد بکشم… دیگر هیچ کس حتی نگاهم نمیکند…
    کاش کسی بیاید و مرا در لیوان آبی بگذارد…گلویم خشک است… اما نه ! آدم ها تا وقتی که زیبا هستی و در باغچه جای داری نگاهت می کنند… دیگر حتی پروانه ها هم به عیادتم نمی آیند.
    من که دیگر امیدی به زندگی کردن ندارم، گلبرگ هایم دارند خشک می شوند. اما خوشحالم که جای خالی ام را در باغچه ، گلی دیگر پر خواهد کرد…

    *******************

    انشا در مورد گل

    گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم.

    اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

    آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.

    آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.

    آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.

    او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

    دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

    آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

    بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

    آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.

    و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

    گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

    زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

    جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.

    تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. توصیف گل

    خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

    آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم.

    **************

    انشا در مورد گل

    باور کنید ما گل ها  موجودات عجیب و مهربانی هستیم. عجیب برای این که ، با همه سختی هایی که در زمین وجود دارد ، این جا را برای زندگی انتخاب کردیم ؛ ومهربان برای این که همیشه به سلامتی و خوش حالی شما مردم زمین فکر می کنیم.

    شاید فقط عده ی کمی از شما دیده باشید ریشه ی ما با چه ولع ای رشد می کند. ما دوست داریم هر چه زودتر به سطح خاک بیاییم و نور را در آغوش بگیریم. نور به وجود ما رنگ های زیبا و عطرهای خوش بو هدیه می دهد. رنگ هایی که با آن انسان ها را خوش حال می کنیم ؛ وعطرهایی که با بوئیدن شان احساس نشاط را به ارمغان می آوریم.

    درست است که ما گل ها به ظرافت  مشهور هستیم. اما تا آخرین نفس برای زندگی وامید بخشی به آدم ها تلاش می کنیم. گاهی گرما و سرما و شرایط بد را تحمل می کنیم تا وقتی نگاه مان می کنید بگویید” چه گُلِ زیبایی”. آن وقت است که لبخند می زنیم و عطر خوش بوی مان را در مشام تان می ریزیم. باور کنید ما گل ها موجودات ساده ای هستیم. همه ی نور و هوایی را که در رگ برگ ها و ریشه خود جمع آوری می کنیم ، به امید روزی است که آن را به شما مردم زمین بدهیم.  مهم نیست که در کجا متولد می شویم. گاهی در ستیغ قله ای دور دست و گاهی در باغچه ی خانه.

    اما مهم است که شما هم با ما مهربان باشید. ما گل ها هرگز با شما آدم ها قهر نمی کنیم. اما اگر با ما نامهربان باشید قلب کوچک مان آزرده می شود.

    احساس  پاک ما نسبت به شما مثل گل برگ های مان است . اگر روزی ما را ازشاخه ای چیدید ، خوب  و با دقت نگاه مان کنید . همه ی گل برگ های مان شبیه هم است. مثل یک قلب واحد، که شما مردم زمین را دوست دارد.

    ***************

    انشا در مورد گل

    “او در دکه ی گل فروشی در کنار گل های دیگر زندگی می کرد. او غنچه ای کوچک و بی تجربه بود که در کنار گل های سرخابی دیگر در حال زندگی بود. اوآدم های زیادی را می دید که می آمدند و می رفتند. آدم ها برای او جالب بودند آن ها از در شیشه ای ظاهر می شدند و از همان در غیب. هیچ گلی نمی دانست پشت آن در چیست. فقط آن هایی چنین تجربه ای را به دست می آوردند که توسط آدم ها خریده شده و با آن ها از آن در عبور می کردند.

    گل همیشه با خود فکر می کرد: کی می توانم از آن عبور کنم و دنیایی جدید را تجربه کنم؟ این آرزو در دل غنچه ماند و با او بزرگ شد.

    در دکه ی گل فروشی روزها همه شبیه هم بودند. مشتریان می آمدند و می رفتند، فروشنده گل ها را تمیز می کرد و به آن ها ربان می زد و فروشنده هر روز زمین را جارو و تمیز می کرد.
    اما روزی بود که گل نمی دانست و بهتر است بگوییم سرنوشت ساز گل بود. دختری به همراه مادرش با خوش رویی وارد دکه گل فروشی شدند. آن دو نفر به فروشنده سلام کردند و هر کدام به طرف گلی رفتند.

    مادر با صدایی آمیخته به محبت گفت:«سارا. گل ارکیده چطور است؟ یا لاله؟ یا حتی مریم؟»

    سارا گفت:«آخر یه چیز جالب و زیبا می خواهم.»

    گل در دل خود گفت:«چه دختر شیرینی.سارا! تا بحال همچنین اسمی به گوشم نخورده بود ولی به هر حال بسیار اسم زیبایی است.»

    سارا کمی دور و بر را نگاه کرد و ناگهان چشمش به غنچه سرخ افتاد. چشمانش برقی زد.سارا خطاب به مادرش گفت:«مادر.مادر. یافتمش. گل های سرخ همین گل خوب است. »مادر سارا قبول کردو به فروشنده گفت که گل را برایش ببندد. فروشنده به طرف گل های سرخ رفت و یک دسته از آن را برداشت و به طرف گل های سرخ رفت. غنچه باورش نمی شد که در دستان فروشنده جای گرفته.

    او فقط به در شیشه ای زول زده بود و با خود حرف می زد. فروشنده به سارا گفت:«چه روبانی بزنم؟ تور هم بزنم؟ چه کارتی رویش بچسبانم؟ »

    سارا هول شده بود گفت: «آقاخیلی ممنون نیاز به تزیین ندارد خودش همان جوری زیباست. »
    مرد تعجب کرد ولی چیزی نگفت. دور گل تلقی پیچید و در دستان سارا گذاشت. سارا دائماً به گل نگاه می کرد و مبهوت آن شده بود. ناگهان صدای مادرش را شنید:«سارا. سارا. مدرسه دیرشد.بدو دختر.»

    سارا ناگهان به خود آمد و به سمت مادرش دوید و با هم سوار ماشین شدند. گل از فرت خوشحالی و ذوق می خواست جیغ بزد. او با خود فکر کرد:«چه دنیای بزرگی! چقدر آدم.»

    ماشین رو به روی خانه ای بزرگ همراه با پوسترهای رنگی ایستاد و سارا و گل از ماشین پیاده شدند و به سمت آن خانه رفتند. سارا زنگ مدرسه را زد و وارد شد .سلامی کرد و به سمت پله ها دوید. در بالای پله ها گل چند در را دید که سارا یکی را باز کرد و داخل شد.

    چراغ ها خاموش بودند. سارا کلید برق را زد و وارد شد. غنچه و گل های دیگر مات و مبهوت به اطراف خود نگاه می کردند. چه اتاقی! اتاق پر بود از روزنامه دیواری های رنگی و علمی، پر از کار دستی های زیبا،تخته پر از عملیات های ریاضی بود و همین برای یک فرد برای آرامشی کافی بود و دلنشین.

    سارا دسته گل را در کنار قرآن ها گذاشت و از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد کلاس پر بود از دانش آموز و هیاهو. بعضی با هم صحبت می کردند بعضی ها از گل تعریف می کردند و بعضی ها کتاب می خواندند.در را زدند و در با صدای جالبی باز شد و معلم وارد شد. معلم صورت دلنشینی داشت وآن لبخندش همه راشاد می کرد . بچه ها بلند شدند و خانم معلم سلامی کرد. و بر پشت میز خود نشست. تا دسته گل را دید شاد شد و گفت:« وای چه گل زیبایی! سارا برو و یک شیشه پر از آب بیاور. سارا به طرف آب دارخانه رفت با شیشه پر از آب برگشت. خانم معلم شیشه را گرفت و گل را در آن قرار داد. و از آن پس زندگی گل کوچک ما شروع شد…

    او یک سال در کلاس نشست اموخت و تجربه کرد. هر روز چیز زیبایی می آموخت و پر بار می شد.غنچه از زنگ اخلاق لذت می برد چون درس زندگی می آموخت. روزها و ماه ها گذشت و غنچه گل و گل به گلی کهنسال تبدیل شد. می دانست که وقتش دارد تمام می شود و جالب اینجاست که هیچ ناراحت نبود بلکه خوشحال هم بود. او داشت پر بار می رفت. زنگ انشاء بود و همه در تکاپو بودند که در باره چه چیزی انشاء بنویسند. ناگهان معلم از جا برخاست و گفت:«گل. این گل سرخ. در باره این انشاء بنویسید. این راز زندگی است.»

    دانش آموزان قلم های رنگی خود را روی کاغذ آوردند و شروع به نوشتن کردند. گل پیر در آخرین لحظات خوشحال بود که با جمله ای زیبا می رود. با خود گفت:« چه افتخاری که گلی راز زندگی را درک کرده باشد.»

    منبع مطلب : gambagam.ir

    مدیر محترم سایت gambagam.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا درمورد گل و گیاه

    زیبایی های گل

    انشا درمورد زیبایی گل

    مقدمه

    زمانه از ورق مثال روی تو بست            ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش             “حافظ

    بعید است در عالم طبیعت چیزی زیباتر و خوبتر از گل وجود داشته باشد. بهتر است بگوییم بعید است چیزی به اندازه گل

    اینهمه زیبایی و خوبی را یکجا در خود جمع داشته باشد.

    زیبایی گل به حدی است که اگر از ما بخواهند که فقط یک نمونه از زیباییهای طبیعت را ذکر کنیم غالبا به یاد گل می افتیم.

    با آنکه شاعران و نویسندگان عموما چیزهای زیبا را به گل تشبیه کرده و آنها را به دلیل شباهتی که با گل داشته اند زیبا

    دانسته اند، درباره خود گل کمتر سخن گفته اند البته جای تعجعب نیست، زیرا زیبایی گل به اندازه ای آشکار است که

    نیازی به گفتگو ندارد کسی در زیبا بودن گل شک نمیکند تا نیازی به دلیل و برهان پیدا شود.

    راستی آیا هرگز از خود پرسیده اند چرا گل زیباست؟آیا هرگز فکر کرده اید زیبایی گل در چیست؟

    آیا هیچ گاه به فکر توصیف گل افتاده اید؟

    حقیقت این است که گل به اندازه ای زیباست و در نثار زیبایی به اندازه ای سخاوتمند است که کمتر کسی می تواند

    یکایک زیباییها و خوبیهای آن را وصف کند و برشمارد.

    تنه انشا

    برای توصیف زیباییهای گل، بهتر است ابتدا به سراغ حواس خود برویم و از یکایک آنها بپرسیم که زیبایی گل در چیست؟

    نخست از چشم میپرسم که بهره اش از زیبایی های گل بیشتر از حواس دیگر است.

    مردمک چشم از خوبیها و زیبایی های چشم نواز گل برای ما حکایت دارد.

    گل، یک تابلوی نقاشی قشنگ است که خداوند در طبیعت در برابر چشمان ما قرار داده است.

    در این تابلو، شورانگیزتر از همه هنرها، رنگ آمیزی بدیع گل است.

    رنگ ها به قدری زنده و پرمایه هستند که گویی با ما سخن می گویند و دست از چشم ما بر نمیدارند.

    رنگهای متنوع و روشن گل، چنان طیف پیوسته رنگارنگی میسازند که رنگین کمان را با همه روشنی و قشنگی

    از جلوه می اندازد.

    اما چشم نوازی تنها به سبب رنگ آمیزی هنرمندانه آن نیست، شکل مطبوع و ترکیب خوش گل نیز به چشم، لذت و آرامش

    می بخشد.

    انحنا و انعطاف ملایم و معتدلی که در گل دیده می شود، چونان بستر نرمی است که چشم در آن به استراحت میرسد.

    صبحدم وقتی قطره شبنم بر برگ گل می نشیند و میرود، چونان مرواریدی است که بر اطلس می غلطد و الماسی است

    که در نگین می درخشد.

    به راستی که چشم از دیدن گل سیر نمی شود.

    گویی به دست مردمک خویش از شاخ گل میچیند و از آن همه رنگهای زرد و سپید سیم و زر برمیگرد و سکه می اندوزد.

    اگر از بینی و بویایی بپرسیم که از گل چه بهره ای داری ؟ خواهد گفت: من هرچه دارم از عطر و بوی گل دارم.

    در جهان هرجا بوی خوشی هست، یا بی واسطه از گل برخاسته و یا سرچشمه در گل دارد.

    سحرگاهان که نسیم با بویی دل انگیز از راه میرسد قاصدی است که خبر از گل می آورد.

    هر رهگذر که از گلزار می گذرد دامنش عطرآگین می شود و هر همنشین که مدتی با گل می نشیند حتی اگر گل باشد

    خوشبو می گردد.

    حتی مشک خوشبویی که از نافه آهوی چین گرفته می شود از آن رو خوشبوست که آن آهو در چمنزارهای صحرای ختن

    چچریده و از گلهای آن مرغزار چشیده است.

    بوی گل، لطیف و معتدل استو برخلاف بیشتر عطرهایی که بشر می شازد تند نیست که شامه را بیازارد.

    گل، عطر فروشی است که صدها گونه بوی خوش به خریداران عرضه می کند تا هرکدام را که می پسندند برگزینند.

    اگر از لامسه سوال کنیم که نصیب تو از گل چیست؟ خواهد گفت: من دست از دامن گل برنمیدارم،

    زیرا چیزی لطیف تر از آن سراغ ندارم.

    هیچ چیز بیش از گل با پوست حساس ما تناسب و سازگاری ندارد.

    گلبرگ گل به اندازه ای نازک و نرم است که وقتی در دست ما قرار می گیرد، گویی با صمیمیت و مهربانی

    سر انگشتان حساس ما را نوازش می دهد و غبار خستگی را از دستان ما می شوید.

    وقتی گل در دست می گیریم و بر برگهای ظریف آن دست می کشیم، گویی کبوتری کوچک

    در مشت گرفته ایم و پرهای لطیف و براق سینه اش را نوازش می کنیم.

    شاید فک کنیم از میان حواس پنج گانه، حواس شنوایی و چشایی از گل سودی مکی برند، اما چنین نیست.

    در طبیعت، خوبترین آوازها، صدای دلنواز بلبلی است که در کنار گل از شوق، نغمه سر میدهد و این همان

    بهره ای است که گوش از دولت جمال گل می برد.

    در میان طعم ها نیز شیرین تر و گواراتر از عسل طعمی نیست که آن نیز به برکت شهد

    گل هایی فراهم می شود که زنبور عسل بر آن ها می نشیند.

    خوبیها و زیبایی های گل در قلمرو حواس نمی گنجد، بلکه آدمی با هریک

    از قوای ذهنی و روحی خود از گل حظ و نصیبی می برد.

    قوه ی خیال که ابزار اصلی کار شاعران و ادیبان است با دیدن گل، همچون گل شکفته می شود.

    گل، کارگاه قوه خیال است.

    اگر تشبیهات و مضامین مربوط به گل را از دیوان شاعران بزرگ غزلسرا برداریم، آنچه می ماند اندک است.

    اگر شاعران، در گل مضامین شاعرانه بسیار یافته اند، دانشمندان نیز از آن هزاران قاعده و قانون علمی شناخته اند.

    آن از گل یک جهان دانش آموختنه اند.

    عالمان گیاه شناس دریافته اند که گل تنها یک نقاشی زیبا نیست که با بوی خوش  و برگ لطیف خود، فقط برای بهره

    مندی حواس ما ساخته شده باشد، بلکه وسیله تولید مثل گیاهان است

    که مادگی و پرچم و گرده و تخمدان و دهها عضو دیگر دارد و عمل لقاح انجام می دهد و گیاه را بارور می سازد.

    طبیبان نیز از گل بی نصیب نمی مانند.

    آنان به صورت های مختلف داروی درد های گوناگون را در گل جسته اند و یافته اند.

    گویی هر گلی داروی دردی را در خود دارد.

    گل، عطاری است که به شیوه ی عطاران قدیم، هم عطر فروش و هم دارو فروش است.

    صنعتگران نیز از گل سود ها میبرند.

    رنگرزان، رنگ های لطیف و پرمایه گل را در صنعت خویش بکار می برند و قالیبافان و پارچه بافان با الهام از شکل ها

    و ترکیب های گل، طرح های بدیع و دلپسند بسیاری در می افکنند و با درهم تنیدن تار و پود،

    باغ و گلستان را به تصویر می کشند و بر جلوه و جمال محصول خویش می افزایند.

    گلابگیران نیز رونق بازار گلاب خود را از بوی دل انگیز گل است.

    نتیجه گیری

    به راستی آن کیست که در گل این همه زیبایی و لطافت و خاصیت و تدبیر و حکمت قرار داده است؟

    آن کیست که گل را از گل بیرون کشیده و از خاک تیره و خشن، محصولی این چنین روشن و رنگین و لطیف

    و معطر پدید آورده است؟

    آن کیست که بی آنکه خود نقشه و الگویی در دست داشته باشد این همه گل های گوناگون ساخته است؟

    در پاسخ این پرسش این سخن قرآنی به یاد می آید که:

    او خداوندی است که آفریننده  و نو پدید آورنده و نقش بند و صورتگر است.

    همه نامهای نیکو از اوست.

    هر چه در آسمان ها و زمین است ستایشگر اوست.

    اوست که نیرومند و فرزانه است.

    منبع مطلب : enshasara.ir

    مدیر محترم سایت enshasara.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    اروین 5 ماه قبل
    0

    مسخره وختمو گرفت

    ال 6 ماه قبل
    0

    خوب بود ولی تا جایی که می‌دونم بد بود

    سبحان اقاپور 1 سال قبل
    0

    واقعا عالی است فقط داستان یکمی طولانی است ولی ممنون از سازندش و همه ی این داستان واقعی بود

    یلدا 1 سال قبل
    0

    سلام

    ثنا قربانی 1 سال قبل
    -1

    خیلی عالی😡😡

    0
    اروین 5 ماه قبل

    مسخره

    1
    یلدا 1 سال قبل

    چی میگی عالیه

    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید