در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    باز افرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد ولی ادم به ادم می رسد

    1 بازدید

    باز افرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد ولی ادم به ادم می رسد را از سایت نکس درجه دریافت کنید.

    بازآفرینی ضرب المثل " کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد " - دانش‌چی

    مفهوم ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

    کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

    در این پست با داستان و معانی ضرب المثل ” کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

    معنی ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

    ۱- اگر کسی در حق کسی نامردی کند، این ضرب‌المثل را برایش به کار می‌برند.

    ۲- دنیا با تمام بزرگی اش آنقدر کوچک است که در آن دو نفر که یکی بدی کرده و دیگری بدی دیده بالاخره در راه هم قرار میگیرند و با هم روبرو خواهند شد و کسی که بدی کرده به سزای عملش رسیده و شرمنده و پشیمان خواهد شد.

    ۳- این ضرب‌المثل را معمولا زمانی به کار می‌بریم که فردی در مقابل ما عملی را با بی‌انصافی و ناجوانمردی انجام می‌دهد، اتفاقا زمانی می‌رسد که فردی که در حقش این رفتار ناروا انجام شده، می‌تواند در مقام جبران و یا تلافی آن رفتار با طرف مقابل بر بیاید. در این زمان است که پس از اعتراض طرف مقابل می‌گویند که کوه به کوه نمی‌رسه، ولی آدم به آدم می رسه.

    ۴- این ضرب المثل به نوعی اشاره به این دارد که از هر دستی که بدهی از همان دست هم می گیری. اینکه در برابر دیگران هر طوری که رفتار کنی، همانطور هم جواب می گیری.

    ۵- کنایه از آن است که انسانها همیشه به یکدیگر نیازمند هستند.

    داستان ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

    حکایت است که در دامنه‌ی کوهی بلند دو روستاقرار داشت. یکی از روستاها در میانه‌ی کوه قرار داشت که به آن «بالاکوه» می‌گفتند و روستای دیگر پایین کوه قرار داشت که به آن «پایین کوه» می‌گفتند.چون آن منطقه کوهستانی و خوش آب و هوا بود. مردم هر دو روستا باغ‌های میوه‌ی فراوانی داشتند و به کمک چشمه‌ای که در بالادست کوه از دل زمین می‌جوشید آبموردنیاز خود و باغهایشان را تأمین می‌کردند.

    مردم این دو روستا سالیان سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگیمی‌کردند و به واسطه‌ی باغداری پررونقشان وضع اقتصادی هر دو روستا هم خوب بود. تا اینکه خان بالا کوه مُرد و پسرش به جای پدر خان شد. پسر خان خیلی طماع بود و می‌خواست هر جور شده ثروت بیشتری را جمع آوری کند.

    یک هفته بعد از اینکه آن پسر خان بالا کوه شد، بزرگان و ریش‌سفیدان روستایش را جمع کرد و به آنها گفت: چرا ما باید بگذاریم آب چشمه‌ی بالا کوه، به پایین کوه برسد، خدا خواسته و این چشمه بالای روستای ما قرار گرفته. چرا باید از این آب به پایین کوهی‌ها هم بدهیم. اگر خدامی‌خواست که آنها هم آب کشاورزی داشته باشند، خوب چشمه‌ای هم در روستای آنها آب می‌داد.

    پسر خان با همین حرف‌ها توانست مردم روستایش را قانع کند و مسیر آب به طرف پایین رود را ببندد. قصد پسر خان از این کار این بود که آب به پایین رود نرسد و مردم آن روستا مجبور شوند خانه‌های خود را به قیمت کم بفروشند و از آن روستا بروند. تا خودش بخرد و بعد دوباره آب را باز کند و زمین‌های پایین رود را چند برابر قیمت خریداری شده بفروشد.

    چند روز از بستن آب به طرف پایین رود که گذشت مردم دیگر حتی آب برای خوردن هم نداشتند و از طرفی می‌دیدند که باغ‌های میوه در حال خشک شدن است و همه به سراغ خان پایین کوه رفتند و با او صحبت کردند. بزرگان پایین کوه تصمیم گرفتند با هم به بالا کوه بروند تا دلیل وضع موجود را بررسی کنند.
    خان پایین کوه به همراه چند نفر از باغداران مسیر خشک شده رودخانه را گرفتند و به بالا کوه رسیدند و دیدند بله خان جوان مسیر آب رودخانه را تغییر داده خود را به خان رساندند و از وضع پیش آمده نزد خان جوان شکایت کردند.

    خان بالا کوه که منتظر آمدن مردمی از پایین کوه به قصد شکایت بود و جوابش را آماده کرده بود، با خونسردی گفت: بالای کوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به یکدیگر نمی‌رسند اگر می‌خواهید مثل قبل آب به پایین کوه برسد باید قبول کنید که من ارباب شما باشم و شما مثل رعیت. شنیدن این پیشنهاد ناگهانی برای مردم پایین کوه خیلی سخت بود. آنها از صلح و مصالحه با خان بالا کوه ناامید شدند و به خانه‌های خود بازگشتند.

    چند روزی گذشت تا اینکه فکری به ذهن خان پایین کوه رسید مردم را جمع کرد و به آنها گفت: ما باید قنات درست کنیم. هر کدام شما باید یک بیل و کلنگ بردارد و همه با هم چند چاه بکنیم و با حفر یک قنات آب را به روستا برسانیم.
    چندین روز مردم پایین کوه زن و مرد همه و همه با هم کار کردند تا توانستند چند حلقه چاهحفر کنند و با کانال‌های زیرزمینی چاه‌ها را به هم وصل کنند و قناتبزرگی درست کردند.

    آبی که از این راه به مردم روستا می‌رسید خیلی بیشتر از قبل بود، به طوری که می‌توانستند روستاهای اطرافشان را هم آب رسانی کنند. دوباره تلاش و فعالیت به روستا برگشت و مردم خوشحال به سر کار در باغ‌های خودشان بازگشتند.

    بعد از چند روز آبچشمه‌ی بالا رود خشک شد، مردم همه پیش خان جوان رفتند و از وضع پیش آمده نزد او شکایت کردند. خان جوان علی رغم میل درونی‌اش مجبور شده به اتفاق عده‌ای از باغداران بالا کوه به پایین کوه برود و با آنها در مورد بلایی که حفر چاه‌های پایین کوه بر سر ساکنین بالای کوه آورد صحبت کند. خان بالا کوه وقتی خان پایین کوه را دید شروع کرد به التماس و گفت: شما با این کارتان چشمه‌ی ما را خشکاندید. ما می‌خواهیم برای اینکه باغ‌های ما از بین نرود چند تا از این قنات‌هایی که حفر کرده‌اید به سمت بالا کوه برگردانید.

    خان پایین کوه لبخندی زد و گفت: عزیزم آب از بالا به پایین حرکت می‌کند. من چطور می‌توانم آب قنات را از پایین کوه به بالای کوه بفرستم. بعد مگر تو نبودی که می‌گفتی کوه به کوه نمی‌رسد. خوب درست گفتی دیگه کوه به کوه نمی‌رسد، اما ما آدم‌ها هستیم که به هم می‌رسیم.

    موضوع کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم میرسد (داستان دوم)

    روزی در یک شهر مردی به همراه همسرش زندگی میکردند که وضع مالی خوبی نداشتند اسم مرد باقر بود.

    باقر که یک روز از سر کار به خانه آمده بود زنگ خانه شان زده شد،باقر رفت و در را باز کرد و همسایه اش را پشت در دید اورا به خانه دعوت کرد و رفتند و داخل نشستند.

    همسایه می خواست وام بگیرد و دنبال ضامن بود،از باقرخواست که ضامن او شود.باقر قبول کرد که ضامن او شود. فردای آن روز باقر و همسایه اش به بانک رفتندو باقرشد و همسایه اش وام را گرفت.

    سه چهار ماهی گذشته بود که باقر از همسرش پرسید: (چند روزی است که همسایه را ندیده ام،از او خبر داری؟)زن گفت نه او را ندید ام. یک ماه گذشت و از طرف بانک با باقر تماس گرفتند و به او گفتندکه از آقای واحدی که همسایه اش است خبری نیست و باقر باید قسط وام را بپردازد.

    باقر هم که وضع مالی خوب نداشت، مجبور شد خانه اش را بفروشد و قسط وام را بپردازد. چند سال گذشت، یک روز باقر و همسرش که بیمارستان برای ملاقات یکی از اقوامشان رفته بودند. آقای واحدی را دیدند که در پشت دراتاق عمل ایستاده و گریه می کند.

    باقر جلو رفت واز او پرسید که چه شده است وقتی آقای واحدی باقر را دید با گریه به سمت او آمد و او را بغل کرد و به او گفت از وقتی که از محله شما رفته ایم همسرم ناراحتی قلبی پیدا کرده است والآن هم داند اورا عمل میکنند و احتمال زنده ماندن آن کم است. مرا ببخشید مجبور بودم که آنکار را با شما بکنم قول میدهم جبران کنم.

    پس از یک ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و خبر داد که عمل موفقیت آمیز بوده است و حال همسر آقای واحدی خوب است. آقای واحدی باقر و همسرش را برد و پول او را به حسابش واریز کرد، و از آنها طلب بخشش کرد.

    باقر و همسرش آنها را بخشیدند و از آن پس دوباره با هم رفت و آمد کردند.از قدیم گفته اند:( کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد.) [ارسالی فاطمه جمالی وند]

    دانشچی

    منبع مطلب : www.daneshchi.ir

    مدیر محترم سایت www.daneshchi.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    باز آفرینی و انشا درباره ی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

    باز آفرینی و انشا درباره ی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

    باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

    انشا و باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

    در این مطلب برای شما باز آفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه که در صفحه ۴۴ کتاب مهارت های نوشتاری خاسته شده  را آماده کرده ایم

    نام ضرب المثل:  کوه به کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد

    صفحه: ۴۴ کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

    این ضرب المثل زمانی استفاده میشود که بخواهیم بگوییم بالاخره روزی هم کار تو به من می افتد و به من نیازمند خواهی شد

    باز آفرینی و انشا:

    یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم ،دو بازرگان کهنه کار و سرد و گرم روزگار چشیده بودند که همکاری و دوستی آنها بین مردم ضرب المثل بود.یکی از آنها مهدی و  دیگری پژمان نام داشت.

    روزی مهدی همه ی دارایی اش را به کالا تبدیل و بار کشتی کرد تا در سرزمین های دور بفروشد و سود زیادی نصیبش شود.

    از قضا طوفان گرفت و کشتی مهدی به همراه دارایی اش از بین رفت و او فقیر و بیچاره شد نزد دوستش پژمان آمد و از او درخواست کرد تا مبلغی به او قرض بدهدت ا دوباره بتواند به تجارت بپردازد

    اما پژمان در پاسخ به مهدی گفت که اگر تاجر بودی همه ی دارایی خود را جمع نمی کردی که یک باره آن را از دست بدهی و مهدی را از خود دور کرد.

    مدتی بدین منوال گذشت  مهدی از آنجا که مرد با تجربه ای بود به هر زحمتی که بود مقام و اموال از دست رفته خود را بازیافت

    روزی پژمان پشیمان و دلخسته پیش مهدی آمد و گفت:

    پس از بیرون کردن تو دزد به انبار من دستبرد زد و الان چیزی ندارم به جز حسرت و پشیمانی واز تو کمک می خواهم

    مهدی گفت: شنبه به جمعه نمیرسد همان گونه که کوه به کوه نمی رسد،اما آدم به آدم می رسد

    ( اسماشون شنبه و جمعه بود تبدیل به مهدی و پژمان کردم شما از شنبه و جمعه جای مهدی و پیمان استفاده کنید)

    امیدواریم انشای کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به آدم میرسه برای شما مفید باشد شما نیز میتوانید بازنویسی های خود را در قسمت نظرات منتشر کنید

    باز آفرینی شماره ۲ کوه به کوه نمیرسد ولی ادم به آدم میرسد:

    آیا تا به حال ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد را شنیده اید؟

    در دامنه دو کوه بلند دو آبادی بود که یکی  بالاکوه و دیگری پایین کوه نام داشت؛

    چشمه ای پر از آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت:

    چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوه بدهیم؟
    یکی دو روز گذشت و ارباب بالاکوه به همه گفت از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم
    مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند
    ارباب به آن ها گفت بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت این دو کوه هرگز به هم نمی رسند.  من ارباب شما هستم و شما رعیت!

    این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود 😆

    این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت
    شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید کدخدا با لبخند گفت:
    اولاً آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد
    پس ما انسان ها در زندگی طوری زندگی کنیم که مانند ضرب المثل رو به رو نشویم،وبه همه در همه حال جز نیکی نکینم.

    پایان باز آفرینی و انشا درباره ی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد

    منبع مطلب : darskade.ir

    مدیر محترم سایت darskade.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    بازآفرینی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسد ولی ادم به ادم میرسه

    تحقیق رایگان سایت علمی و پژوهشی آسمان , تحقیقات دانش آموزی ، فرهنگیان و دانشجویان  اقدام پژوهی ، گزارش تخصصی

    انشا در مورد کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد

    پایه ی دهم فنی و حرفه ای صفحه۴۱ مثل نویسی برداشت خود را از مثل کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد

    این مطلب شامل شش انشا است :

    انشاء یک

    مقدمه: کوه ها همیشه ثابت اند و جابه جا نمی شوند یا به نوبه ای حرکت نمی کنند و راه نمی روند اما آدم ها که پا دارند، راه می روند. مگر می شود آدم به آدم نرسد؟

    تنه انشاء: انسان ها در زندگی گاهی از سر خشم با همدیگر دعوا می کنند و خیلی راحت از کنار همدیگر می گذرند و یا به یکدیگر نیکی می کنند و باز از هم دیگر می گذرند اما این ها همیشه خوبی ها و بدی هایی که دیده اند را مانند یک نوار ضبط می کنند و در زمان و موقعیتی آن را به یاد می آورند، جالب آن جاست که انسان ها و زمین و جهان می چرخد و دائما در حال گردش است

    نقطه ایی که امروز ایستاده ایم را فردا روزی یک نفر دیگر ایستاده است. تصور کنیم که در راهی و یا بیابانی انسانی از سر نیاز از ما کمک می خواهد ما دو راه داریم، اولی اینکه به او کمک کنیم و دستانش را بگیریم و در زمانی که شکمش رفع و رجوع شد دستانش را رها کنیم و به ادامه مسیرخود برویم و راه دیگر این است

    که هنگام کمک خواستن از ما به او توجه ایی نکنیم و به راه خود ادامه دهیم و از خواهش و التماس آن شخص به راحتی گذر کنیم اما آیا این چرخش زمین امکان ندارد که روزی دیگر ما را دوباره مقابل یکدیگر قرار دهد؟ آن لحظه اگر به او خوبی کرده باشیم چه حسی به ما دست می دهد؟ و یا اگر به او بدی کرده باشیم چگونه در چشمانش نگاه کنیم؟ یقینا در گزینه اول حس شأف و شادمانی سراسر وجود ما را می گیرد و در گزینه ی دوم ندامت و پشیمانی راه گلویمان را می بندد.

    از این بحث اینگونه برداشت می کنیم که تنها کوه ها هستند که به همدیگر از شمال به جنوب نمی رسد ولی اسان ها به همین راحتی که شب، روز میشود و روز، شب می شود به همدیگر می رسند و چرخه ی طبیعت اینگونه کامل می شود.

    نتیجه گیری: چه بهتر است که دست یکدیگر را به جای پس زدن بگیریم و به جای پشت کردن به یکدیگر، همدیگر را در آغوش بگیریم زیرا دنیا آنقدر کوچک است که خیلی زود دوباره مقابل یکدیگریم چه خوب می شد که آن لحظه به جای پشیمانی، شادی وجود ما را پر کند.

    انشاء دو

    نمی دونم چرا کوه به کوه نمی رسه! چون کوه ها دل ندارن! شاید هم دارند، ولی سنگی و فوق العاده سنگین، با این دل پُری که از هم  دارند، احتمالاً به هم نمی رسن! شاید منظور از این ضرب المثل اینه که دو تا آدم وقتی مثل کوه دل هاشون از هم پر باشه، و سنگین هم باشه، پس به هم نمی رسن، ولی آدم های معمولی با دل های غیر سنگی به هم می رسن! کوه مظهر غرور هم هست، می تونه این طور هم معنی بده که دو تا آدم مغرور نمی تونن با هم باشن. فکر می کنیدکوه ها به هم می رسن؟ ممکنه رانش زمین بتونه اون ها رو به هم نزدیک کنه؛ ولی یک قسمت هایی هم خراب می شه.

    اگر دو تا کوه با دل غیر سنگی و سرسبز بخوان به هم برسن، این وسط تعدادی درخت و جاده و غیره باید از بین بره؛ بی چاره کوه ها! ولی نباید ناراحت باشند همیشه یک راهی هست که می شه کوه ها رو به هم وصل کرد! این رسیدن ممکنه براشون درد آور باشه! اگر قسمتی از کوه ها رو منفجر کنند و جاده درست کنند، با این که خودشون به هم نمی رسن ولی راهشون به هم می رسه. راه آسون تری هم وجود داره، مثلاً بین اون ها پل درست بشه. فکر می کنم این ضرب المثل در مورد چهار تا آدم باشه، دو تا شون که به هم می رسن! و دو تا شون چون کوه شدن، به هم نمی رسن.

     بنابراین: ” اگر کسی می خواد کوه باشه، حتماً یک راهی رو بذاره برای رسیدن به یک کوه دیگه، حتی اگر اون راه یک پل خیلی کوچیک باشه.”

    انشاء سه:

    دیروز بعد از چند سال هم بازی بچگیامو دیدم

    اولش نشناختمش

    ولی اون تا منو دید شناخت

    من دیدم هی نگام میکنه

    تو دلم گفتم چرا اینجوری میکنه؟….

    وقتی منشی اسمشو صدا کرد فهمیدم. ولی باز هرچی فکر کردم

    قیافش یادم نمیومد

    وقتی از مطب اومد بیرون، داشت میخندید، اونجا بود که یهو قیافه دوران بچگیش یادم اومد

    یادش بخیر چقد بازی میکردیم

    اونا یهو گذاشتن از اونجا رفتن ، دیگه هیچ خبری ازشون نداشتیم

    اینجاس که میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.

     
    انشاء چهار

    سفر فامیل ما به اروپا تموم میشه و برمیگرده به ایران و این جریان رو برای همسرش تعریف میکنه این خانم هم که سرش درد می کنه برای این کارها میگه حتما یه چیزی هست . شما حتما با هم تلپاتی دارید که این خانم اومده و اینجوری باهات صحبت کرده و شوهرش هم گفته که خیلی شبیه پسر مری هستی .

    تا اینکه چند روز بعد ایمیلی از خانم مری دریافت می کنند که : من با مدرسه شبانه روزی انگلیس تماس گرفتم و اونها به من گفتند که محل تولد من جایی تو خاور میانه هست و وقتی اصرار کردم که محل دقیق رو به من بگن گفتند که پدر من یک ایرانی بوده . ّ خوندن این ایمیل برای آقای فامیل ما خیلی جالب بوده و حتی یک اپسیلون هم فکر نکرده بود که این خانم قصد بدی از این کار داشته باشه و مثلا بخواد از این آقا پولی بگیره یا …. خانم مری هم که بی طاقت شده به انگلستان سفر می کنه ، چون با مکاتبات تلفنی نتونسته بوده اطلاعات کافی به دست بیاره ، سالها از اون موقعی که اون به مدرسه می رفته گذشته بوده و کارکنان جدید مدرسه اطلاعات چندانی نداشتند .

    وقتی به در مدرسه می رسه قلبش تند می زده و با خوش فکر می کنه آیا امکان داره که بعد از سالها و در میانسالی خودش ، خانوادش رو پیدا کنه ؟! با کارکنان مدرسه صحبت می کنه و ازشون اسم پدرش رو می پرسه. خانم مری در آستانه شصت سالگی بوده و احتمال اینکه پدرش هنوز زنده باشه خیلی کمه ،بنابراین مدرسه الان می تونه این راز سر به مهر رو باز کنه و اسم واقعی پدر مری رو بهش بگه .

    کارکنان مدرسه که از شنیدن داستان خانم مری واقعا تعجب می کنند و در عین حال مشتاق به کمک کردن بهش میشن اسناد قدیمی رو در میارن و خوشبختانه اسم واقعی پدرش رو بهش میگن و خانم مری از همون انگلیس یک ایمیل به آقای فامیل ما میده و اسم و مشخصات پدرش رو براش می نویسه . و البته با خبر میشه که پدرش سالهاست که فوت کرده . ایمیل به دست آقای فامیل میرسه ، اسم رو سالهای خیلی دور شنیده ، اون موقع که پسربچه کوچیکی بوده ،‌اون موقع که عمه اش در امریکا در آستانه جدایی از همسرش بوده ، بعد از طلاق عمه، مژده دختر بزرگتر پیش مادرش می مونه و مریم دختر کوچیکتر با پدرش به انگلیس میره .

    سالها از شوهر عمه و مریم خبری نبوده ، تا اینکه بعد از بیست سال متوجه میشن که شوهر عمه در تصادف رانندگی از دنیا رفته و محل زندگی مریم هم با فوت اون برای همیشه گم شده بوده . آقای فامیل ما با اولین پرواز به پاریس میره تا دختر عمه ای رو در آغوش بگیره که تنها با تکیه به حس غریزه و علاقه خونی، اون سر دنیا تو یه پارکی نزدیک ایستگاه قطار پاریس پسر دایی خودش رو شناخت .

    بعد از سفر پسر دایی به پاریس ، دختر عمه به ایران اومد و دایی و بقیه بستگان خودش رو ملاقات کرد ، اما متاسفانه مادرو خواهرش سالهای قبل در امریکا فوت شده بودند . مریم هر سال برای دایی و پسر دایی کارت تبریک می فرسته و با اینکه تو فرانسه وضع مالی چندان خوبی هم نداره همیشه هر سال عید نوروز برای همه کادوهای عالی از مزونها و عطره فروشیهای معروف شانزه لیزه می فرسته ، می خواد به جای همه کادوهایی که تو شصت سال قبلی می تونسته برای فامیلش بخره ولی نخریده همه رو یک جا بخره . دنیا دنیای کوچیکیه، این داستان تو فامیل ما واقعا اتفاق افتاد ، داستانی که عین فیلمها می مونه و باورش برای هر کسی راحت نیست . اینجاست که میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه .

    انشاء پنج

    یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم ،دو بازرگان کهنه کار و سرد و گرم روزگار چشیده بودند که همکاری و دوستی آنها بین مردم ضرب المثل بود.یکی از آنها مهدی و  دیگری پژمان نام داشت.

    روزی مهدی همه ی دارایی اش را به کالا تبدیل و بار کشتی کرد تا در سرزمین های دور بفروشد و سود زیادی نصیبش شود.

    از قضا طوفان گرفت و کشتی مهدی به همراه دارایی اش از بین رفت و او فقیر و بیچاره شد نزد دوستش پژمان آمد و از او درخواست کرد تا مبلغی به او قرض بدهدت تا دوباره بتواند به تجارت بپردازد

    اما پژمان در پاسخ به مهدی گفت که اگر تاجر بودی همه ی دارایی خود را جمع نمی کردی که یک باره آن را از دست بدهی و مهدی را از خود دور کرد.

    مدتی بدین منوال گذشت  مهدی از آنجا که مرد با تجربه ای بود به هر زحمتی که بود مقام و اموال از دست رفته خود را بازیافت

    روزی پژمان پشیمان و دلخسته پیش مهدی آمد و گفت:

    پس از بیرون کردن تو دزد به انبار من دستبرد زد و الان چیزی ندارم به جز حسرت و پشیمانی واز تو کمک می خواهم

    مهدی گفت: که کوه به کوه نمی رسد،اما آدم به آدم می رسد

    انشاء شش

    در دامنه دو کوه بلند دو آبادی بود که یکی  بالاکوه و دیگری پایین کوه نام داشت؛

    چشمه ای پر از آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت:

    چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوه بدهیم؟

    یکی دو روز گذشت و ارباب بالاکوه به همه گفت از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم

    مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند

    ارباب به آن ها گفت بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت این دو کوه هرگز به هم نمی رسند.  من ارباب شما هستم و شما رعیت!

    این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود 

    این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت

    شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید کدخدا با لبخند گفت:

    اولاً آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی؛ کوه به کوه نمی رسد اما ادم به ادم می رسد

    منبع مطلب : www.asemankafinet.ir

    مدیر محترم سایت www.asemankafinet.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 6 ماه قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید